۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

شهادت

شهادت امام حسین (ع) و حضرت علی اصغر (ع)


امام چه زمانی به میدان رفت تا ظهر عاشورا هنوز عده ای از اصحاب زنده بودند و نماز جماعت را هم خواندند حتی از صبح تا بعد از ظهر عاشورا هر یك از اصحاب كه شهید می شدند خود حضرت آنها را در خیمه شهدا می گذاشت و خودش به بالین یارانش حاضر می شد حتی با آن شرایط سخت و بحرانی، بیت شریف خود را تسلی می داد و گذشته از اینها سپاه عمر سعد وقتی می بیند كه داغهایی كه امام دیده و حالا تنها مانده است در چنین شرایطی فكر می كند دیگر امام با این همه رنج و مصیبت، توان جنگیدن و روحیه رزم نخواهد داشت و راحت می توان با او جنگید.



امام می بیند به روایتی هفتاد و دو تن روی خاك افتاده اند به خیمه اهل حرم رو می كند فریاد می زند یا سكینه، یا فاطمه، یا ام الكلثوم علیكم منی السلام زنان حرم شیون كردند امام آنها را دعوت به سكوت و خاموشی نمودند سپس امام سجاد را خواستند و علوم و صف و علم جفر را به ایشان تسلیم نمودند . آنگاه به حضرت زینب (س) فرمودند: خرد سالم را به من بده تا با او وداع كنم امام طفل 6 ماهه اش را گرفت و صورتش را نزدیك او برد تا وی را ببوسد كه حرمله بن كاهل اسدی تیری انداخت و به گلوی كودك رسید امام بچه را به دست خواهرش زینب داد و دو دست خود را زیر گلوی بچه گرفت همینكه از خون پر شد آن خونها را به سوی آسمان پاشید با این كارش آسمان را هم به شهادت وا می دارد قبری می كند و حضرت علی اصغر را دفن می نماید سپس برای وداع با اهل بیت خود، به زنها رو می كند. حضرت سكینه فریاد كنان نزد امام می آید (مادر علی اصغر = رباب) امام سكینه را خیلی دوست می داشتند سكینه را به سینه خود چسباند و اشكهایش را پاك كرد و فرمود سكینه جان بدان كه بعد از مرگ من گریه تو بسیار است تا زمانی كه جان در تن من است دلم را از روی حسرت، به اشك خود مسوزان. سپس امام عازم میدان شد و پیكارگر طلبید هر كس در برابر او می آمد به خاك هلاكت می افتاد تا اینكه تعدادی بسیار از آنان را كشت عمر سعد وقتی صحنه را اینچنین می بیند فریاد بر می آرود وای بر شما آیا می دانید با چه كسی می جنگید او فرزند علی (ع) است كه شجاعان عرب را بخاك نیستی می انداخت (هذا ربن قتال العرب) بخدا روح پدرش علی (ع) در كالبد اوست (والله نفس ابیه بین جنبید) پس دسته جمعی به روی حضرت حمله كردند امامی كه تشنه است ، غریب است، مصیبتی عظیم دیده، خسته و گرسنه است با این وجود باز حریف امام نبودند. امام در حملات خود نقطه ای را انتخاب كرده بود كه نزدیك خیمه ها باشد به 2 دلیل : 1ـ می دانست دشمنان چقدر قسی القلبند و نامرد می باشند لذا می خواست تا تا جان دارد كسی متعرض خیمه ها نشود و با وجود اینكه با هر حمله ای كه می كردند همه فرار می كردند ولی زیاد از خیمه ها دور نمی شد. 2ـ اینكه می خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند كه او زنده است تا اهل بیت تسكین خاطر یابنند و بگویند آقا هنوز زنده است. امام زمان فرموده بود تا من زنده هستم از خیمه ها خارج نشوید لشگر دشمن دوباره حضرت را گروهی محاصره كردند و بین امام و خیام فاصله انداختند و شماری از دشمنان به سوی خیمه ها رفتند امام تا این صحنه را مشاهده نمودند بانگ سر دادند وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان اگر دین ندارید از روز معاد بترسید و در دنیای خود آزاد مرد باشید شمر رو به حضرت كرد و گفت ای پسر فاطمه چه می گویی ؟ حضرت فرمود من با شما جنگ دارم پس زنان چه گناهی دارند؟ تا من زنده هستم نگذارید كه سركشان شما به اهل و عیال من تعرضی كنند.



شمر فریاد زد ای لشگر از خیمه ها دور شوید و به سوی خودش بروید امام مانند شیری خشمناك بر آنان حمله می نمود و آنها را به خاك می انداخت تا سر انجام به خاطر تشنگی بسیار رو به سوی شریعه فرات گذاشت عمر سعد به حضرت یورش بردند كه نگدارند دست حضرت به آب برسد ولی حضرت صفوف دشمن را شكافت و خودش را به آب رساند (نكته مهم این است ) كه اسب حضرت هم سخت تشنه است و سر در آب گذاشته تا بیاشامد كه امام فرمود انت عطشان و انا عطشان والله لا ذفت الماء حتّی تشرب، ای اسب تو تشنه ای و من نیز تشنه ام سوگند به خدا كه من آب نمی آشامم تا اینكه تو آب بیاشامی حیوان زبان بسته حرف امام را درك كرد و سر از آب بیرون آورد و آب نیاشامید حضرت مشتی آب برای حیوان برداشت تا از آن بیاشامد ناگه سواری فریاد زد یا اباعبدالله تو آب می آشامی حال آنكه لشكر بر سرا پرده و خیمه های تو می روند و هتك حرمت تو را دارند امام تا این سخن را شنید آب را ریخت و به لشگر حمله نمود و خود را به خیمه ها رساند اما معلوم شد كه كسی متعرض خیمه ها نشده و فریبی در كار بوده است و هدفشان این بود كه امام آب ننوشند چون فكر می كردند اگر امام تشنگی اش بر طرف شود دیگر حریف او نخواهند شد.



ولی نمی دانستند كه امام آب نخواهد نوشید، مانند یارانش كه تشنه به شهادت رسیدند حضرت دوباره با اهل بیت خود وداع نمود و آنان را به صبر و حلم و شكیبایی دعوت نمود و به آنها وعده ثواب داد و فرمود تا چادر اسیری به سر كنند و آماده مصیبت باشند و همچنین فرمود بدانید خدا نگهدار شما خواهد بود و از شر دشمنان نجات می یابید (این بیان امام كه می داند سرانجام اهل بیت مصون می باشند از كرامات خود حضرت می باشند) و عاقبت كار شما ختم به خیر می شود و دشمنان شما به انواع بلاها عذاب می شوند پس مواظب باشید زبان به شكایت نگشائید كه از قدر و منزلت شما كاسته می شود. حضرت باری دیگر سوی لشگر دشمن رفت . لشگر نیز از هر سو او را تیرباران نمودند .



راویان می گویند بخدا ما دیدیم پهلوانان لشكر به او حمله ور شدند و امام مانند گله گوسفندی كه گرگ در آنها افتاده آنها را تار و مار می كرد.



حضرت در حال ستیز بود كه مردی به نام ابوالعطوفش تیری به پیشانی حضرت زد و امام آنرا بیرون كشید و خون به رویش و محاسنش روان شد و فرمود بار خدایا تو شاهدی من از این بندگان كنكهارت چه می كشم؟ خدایا آنها را به شمار و تا آخر هلاك كن و هرگز آنها را میامرز حضرت دوباره حمله نمودند و می فرمود چه بدی كردید با خاندان محمد (ص) پس از او . شما بعد از من دیگر هیچكدام از كشتن بندگان خدا هراس ندارید من از خدا امیدوارم كه در برابر خواری شما كرامت شهادت به من عطا كند و از راهی كه گمان نبرید انتقام مرا از شما بگیرد . حصین بن مالك گفت ای پسر فاطمه خدا چگونه انتقام تو را از ما بگیرد فرمود شما را به جان هم اندازد و خونتان را بریزد و عذاب دردناكی به شما فرو بارد. دعای امام برآورده شد اختلافات خانمان برانداز آنان تا آنجا كشید كه شهر با عظمت كوفه، كه به جای پایتخت به شكوه دولت پانصد ساله سامانیان ساخته شده بود برای همیشه ویران شد و به تل خاكی سیاه و بی گیاه مبدل شد و انتقام همگی آن به طرز وحشتناكی توسط مختار شهید گرفته شد و عذاب دردناك هم در قیامت خواهند چشید).



حضرت جنگید تا زخمهای بزرگی به او رسید كه روایت شده دو زخم كاری به حضرت وارد شد البته این زخمها در زمان حیات حضرت بوده والا وقتی آقا را از اسب به زمین انداختند 1900 ضربه به حضرت فرود آوردند حضرت خیلی ناتوان شده بود و كمی برای خستگی ایستاد كه در این میان سنگی به پیشانی حضرت خورد و پیراهن خود را بالا برد كه خون را پاك كند كه تیر سه شعبه (3 پره) آمد و به سینه آقا نشست و به روایتی به قلبش اصابت نمود حضرت فرمود بسم الله و بالله و علی مله سپس آن تیر را از بدن خود خارج كرد و خون را در كف دست خود پر كرد و به آسمان پاشید و سپس دست دیگر را پر كرد و فرمود به همین دست به دیدار رسول الله خواهم رفت و می گویم یا رسول الله آنها مرا كشتند در این هنگام ضعف بر حضرت چیره شد تا آنكه مالك بن سر به حضرت دشنام داد و شمشیر به سر مقدس حضرت زد و خون از سر حضرت جاری گشت حضرت كلاه از سر برداشت و عمامه ای بر آن زخم بست سید بن طاووس می گوید سپس حضرت سیدالشهدا فرمود ای اهل حرم برای من جامه ای بیاورید آن را زیر لباسهایم بپوشم تا پس از مرگم كسی آن جامه را از تن من خارج نكند جامه ای برای حضرت آورند حضرت چندجای آن جامه را پاره كرد تا بی ارزش تر شود. اما روایت است وقتی حضرت به شهادت رسید آن جامه كهنه را هم از تن حضرت خارج كردند و حضرت را عریان رها نمودند شیخ مفید می گوید حضرت گرچه از بسیاری زخم توانی دیگر نداشت ولی با این حال بر دشمنان حمله می كرد و آنان را به چپ و راست پراكنده می نمود شمر كه این صحنه را دید دستور داد تا حضرت را تیرباران نمایند آنقدر تیر زدند تا لشگر فراری باز ایستاد و مقابلش را گرفتند حضرت زینب (س) كه چنین دید به عمر سعد فریاد كشید و به او فرمود: و یحك یا عمر ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه؟ ای عمر وای بر تو !!! حضرت حسین را می كشند و تو به آن می نگری عمر سعد پاسخی نداد و به روایت طبری اشك عمر سعد جاری شد و صورت خود را از سوی زینب (س) برگرداند سپس حضرت زینب رو به لشگر می گوید ویحكم ما فیكم مسلماً وای بر شما آیا مسلمانی در میان شما نیست. در این هنگام صالح بن وهب الیزنی با تمام قدرت نیزه بر پهلوی حضرت زد كه امام چنان از روی اسب افتاد كه یا طرف راست صورت مباركشان بر زمین فرود آمدند حضرت دوباره برخاستند حضرت زینب (س) كه تمام نگاهش به برادرش بود وقتی این صحنه را دید از در خیمه بیرون آمد و فریاد زد و اخاه – واسیداه و اهل بیتاه – لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدكدكت علی اسهل و ای برادرم و ای آقای من و ای اهل بیت من ای كاش آسمان خراب می شد و به زمین می افتاد، ای كاش كوهها از هم می پاشید و به روی بیابانها پراكنده می شد در این هنگام شمر ذی الجوشن لشگر را صدا كرد و گفت برای چه ایستاده اید كار حسین را یكسره كنید وقتی حضرت در گودال قتلگاه افتاد و قدرت حركت نداشتند باز می بینم لشگر از او ترس دارند كه نزدیك ایشان شود و سر مقدس ایشان را قطع كند.



عده ای از سپاهیان عمر سعد می گفتند نكند امام حیله جنگی به كار برده كه اگر كسی نزدیك شده حمله كند لذا نقشه ناجوانمردانه ای كشیدند راوی حمید بن مسلم می گوید سپاه عمر به سوی خیمه های حمله كردند چون می دانستند آقا طاقت نمی آورد سكوت كند و اگر حیله باشد بلند خواهد شد امام حسین از شدت تشنگی و از زخمهای شمشیرهایی حال افتاده است هیچ انسانی نمی تواند حالت حضرت را در آن لحظه تجسم كند یك نفر فریاد می زند حسین تو زنده ای؟ لشگر به خیمه ها ی اهل بیتت حمله ور شده است؟ حضرت به زحمت روی زانوهای خودشان بلند می شود و به نیزه اش تكیه می كند و می فرماید فرماید و یلكم یا شیعه ال ابی سفیان ان لم یكنلكم دین و لا تخافون المعاد فكونوا احراراً فی دنیاكم ... ای پیروان آل ابوسفیان وای به حالتان، اگر به قیامت اعتقاد ندارید و اگر دین ندارید در دنیای خودتان آزاده باشید.



وقتی دیدند حضرت واقعاً به زمین افتاده همگی بر امام حمله كردند عمر سعد به خولی كه كنار او بر روی اسب بود گفت: برو و كار امام را تمام كن چون قبل از خولی، زرعدبن شریك دست چپ حضرت را قطع نموده بود هنگامیكه خولی پیاده شد تا سر حضرت را از بدن جدا كند لرزش، بدن او را گرفت و نتوانست این كار را انجام دهد شمر ملعون به او گفت خداوند بازویت را قطعه قطعه كند چرا می لرزی؟ خود شمر از اسب پیاده شد و سر مبارك حضرت را از تن جدا كرد و سپاه عمر سعد جامه های او را ربودند و حضرت بدون لباس ماند. آسمان به اندازه ای سیاه شد كه در روز ، ستاره ها دیده شد و هر سنگی كه برداشته می شد خون تازه در زیرش دیده می شد . (راوی می گوید آنگاه كه سر مقدس آقا را بریدند و غبار سیاهی در فضا برخاست و باد سرخی وزید كه چشم، چشم را نمی دیدن گویا كه عذاب نازل خواهد شد. سریع هوا آرام شد سر حضرت را به نیزه كردند و در شهرها میان بندگان خدا می گردانیدند با آنكه می دانستند او ذریه پیغمر است و به صریح قرآن دوستی آنها لازم است).



امام باقر فرمودند فرزند رسول الله را چنان با تیغ و شمشیر و سنگ كشتند كه با حیوانات آنطور قدغن بود سپس با اسبان بر بدنش می تاختند.



هنگامیكه امام شهید شد لشگریان شخصی را دیدند كه ناله و فریاد می كند به او گفتند ای مرد بس كن این همه ناله و فریاد برای چیست؟ در پاسخ گفت چگونه ناله و فریاد نكنم و حالا آنكه پیامبر خدا (ص) را می بینم كه ایستاده است و گاهی به آسمان و گاهی به محل كارزار شما می نگرد و من می ترسم كه خداوند را بخواند و نفرین كند و همه اهل زمین هلاك شوند و منهم در میان شما هلاك شوم برخی لشگریان عمر سعد گفتند این مرد دیوانه است روای می گوید از امام صادق پرسید آن فریاد كننده چه كسی بود حضرت صادق فرمود ما او را بجز حضرت جبرائیل (ع) كس دیگری نمی دانیم.



امام حسین بعد از وداع آخر ، یكی دوبار دیگر نیز به خیمه ها می آمد و سركش می كرد لذا اهل بیت امام، هنوز انتظار آمدن ایشان را داشتند و منتظر بودند تا شاید صدای امام را باری دیگر بشنوند و جمال آقا را زیارت كنند كه یكمرتبه صدای اسب حضرت، ذوالجناح بلند شد اهل بیت گمان كردند حضرت دوباره آمد ولی دیدند اسب آمده در حالیكه زین آن واڟگون است اسب امام خود را به خون امام آغشته كرده بود و بلند شیهه می كشید و دستهای خود را بر زمین می زد عده ای از راویان می گویند این اسب آنقدر سر به زمین زد تا جان داد. اهل بیت اسب را بدون صاحب دیدند آنگاه ، فریاد به گریه و شیون بلند شد حضرت دست خود را بر سر گذاشت و فرمود (وامحمداه ، واجداه ، و انبیاه واابالقاسما ، واعلیاه ، واجعفراه ، واحمزتا ، واحسناه ، هذا حسین بالعراد صریع به كربلاء ، محزوزالراس من القفاء ، مسلوب العمامه والرداء ، این حسین است كه بر زمین كربلا افتاد، این حسین است كه سر او از پشت بریده اند و عمامه و رداء او را به تاراج برده اند. ام كلثوم این جملات را گفت تا بیهوش شد)



روایت شده وقتی امام بخاك افتاد اسبش از او حمایت كرد و بر سواران عمر سعد می پرید و آنها را از زمین می انداخت .اهل بیت تا اسب را دیدن شروع به نوحه سرایی نمودند (نوحه سرایی طبیعت بشر است، انسانی بخواهد در دل خود را بیان كند به صورت نوحه سرایی كسی را مورد خطاب قرار می دهند هر یك از افراد خاندان ، بنحوی نوحه سرایی را آغاز كردند علت اینكه قبل از شهادت حضرت نوحه سرایی نكردند این است كه آقا به آنها اذن نداده بود تا من زنده هستم حق گریه كردن ندارید من كه شهید شدم البته نوحه سرایی كنید.)هر كدام از اهل بیت طوری با اسب صحبت می كردند ولی سكینه دختر امام كه بعدها یكی از زنان عالمه عالم شد كه همه علماء برای او اهمیت ویڟه ای قائل شده اند به صورت خاصی نوحه سرایی كرده است كه دل همه را سوزانده است. به حالت نوحه سرایی اسب را مورد خطاب قرار داد: ( یا جواد ابی، هل سقی ابی، ام قتل عطشان) ای اسب پدرم وقتی كه پدرم رفت تشنه بود آیا او را سیراب كردند یا با لب تشنه به شهادت رساندند.



لشگر دشمن بعد از آنكه حضرت به شهادت رساندند به سوی خیمه ها هجوم بردند و هر كدام بر دیگری پیش گرفت تا اینكه چادر را از سر زنان بكشند دختران و حرم پیامبر گریه می كردند . زنان را از خیمه ها بیرون كردند و خیمه ها را آتش زدند .

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

زندگی نامه بابه مزاری


همديگر را بپذيرند، در صدد حذف يکديگر نباشند!


زادگاه

رهبر شهيد عبدالعلی مزاری در سال ۱۳۲۶ هجری شمسی در روستای نانوايی چهار کنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجی خداداد زراعت پيشه و مالدار بود. خانواده حاجی خداداد اصلا از سرخجوی ورس به ترکستان مهاجرت کرده بودند ـ دورانی که عبدالعلی مزاری به دنيا آمد، خانواده ی او چون بسياری های ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق می رفتند. عبدالعلی نيز چون ديگر اطفال در دامداری و زراعت به خانواده کمک می کرد. در کنار اين دروس ابتدايی را زمستان ها در مدرسه ی نانوايی فرا گرفت. سپس به صورت تمام وقت تعليمات دينی را در مدرسه چهارکنت و مزار شريف ادامه داد.
حصیلات ابتدایی

عبدالعلی در نوجوانی، پر شور و دلير بود. وقتی در مدرسه ی چهارکینت درس می خواند، به انتقاد از بی کفايتی مسولين مدرسه پرداخت و در يک مورد خواستار تقسيم گندم مدرسه ميان طلاب فقير شد. وقتی مسولين به اعتراضات او و طلاب توجه نکردند، عبدالعلی با جمعی از دوستانش قفل انبار مدرسه را شکستند و به دست خود گندم را ميان طلاب فقير توزيع کردند.
رهبر شهيد هنوز بيست ساله نشده بود که با چهره های مبارز زمانش آشنا شد. در همين سنين است که با شهيد اسماعيل بلخی از نزديک آشنا می شود و بلخی، عبدالعلی جوان را تشويق به تداوم تحصيل و خدمت عسکری می کند. در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی رهبر شهيد به خدمت عسکری می رود و دوران عسکری را در کابل، خوست و گرديز سپری می کند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يک مولوی سنی مذهب افغان ادامه می دهد.
خدمت سربازی برای مزاری بسيار آموزنده بود. از يکسو به او کمک شد که با محروميت هزاره های ديگر مناطق افغانستان آشنايی بيشتر پيدا کند و از سوی ديگر محروميت اقوام غير هزاره کشور را نيز از نزديک مشاهده نمايد. علاوه بر اين، بيش از پيش با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاکم آشنا گشت
ادامه تحصیلات در خارج

عبدالعلی با ختم خدمت سربازی مدت کوتاهی در افغانستان می ماند. بعد چون بسياری های ديگر برای ادامه ی تحصيلاتش به ايران می رود. در سال 1350 هجری شمسی قم را به عنوان محل تحصيلش انتخاب می کند. اين سالها در ايران اوج مبارزات ضد شاهنشاهی است. مبارزات ضد سلطنتی مردم ايران و فضای سياسی و فکری آن روز حوزه علميه قم، مزاری را بيشتر از گذشته به فعاليت های سياسی و جريان های انقلابی علاقمند می سازد. نظام فرسوده ی شاهی افغانستان بدتر از شاهنشاهی ايران غرق فساد بود. او افغانستان و محروميت ها را ديده بود. با حلقات مبارزان شيعه و هزاره افغانستان ارتباط و دوستی نزديک داشت. بنابرين مزاری در مدت کوتاهی با رهبران انقلاب ايران آشنا شد. سفری به نجف رفت و با آيت الله خمينی از نزديک ديدار کرد. بعد از سفر نخستش چندين بار ديگر نيز به نجف رفت و آمد نمود.
سال های اقامت مزاری در ايران، عراق، سوريه، پاکستان و ترکيه پر از شور و تلاش بود. رهبر شهيد در کنار فعاليت های سياسی و همکاری و همفکری با شخصيت های رده اول انقلاب، در سال 1355 موفق شد تا درس سطوح حوزه را به پايان برساند.
فعالیت های سیاسی

سرانجام فعاليت های گسترده سياسی «رهبر شهيد» باعث بازداشت او توسط سازمان امنيت و اطلاعات کشوری ايران شد و او را چندين ماه در زندان اوين تهران زندانی و شکنجه کرد. تا اينکه در سال 1365 هجری شمسی توسط ساواک از ايران اخراج شد. مزاری به کابل رفت و در کابل با ديگر مبارزان شيعه و هزاره اقدام به تشديد فعاليت های سياسی و فرهنگی نمود. از جمله کتابخانه ای در شهر مزار شريف ايجاد کرد.
در خزان 1365 هجری شمسی برای بار دوم به ايران سفر کرد. چون در ايران تحت تعقيب و ممنوع الورود بود، مجبور شد که به نام بدل و به صورت مخفيانه وارد ايران شود. برای جلوگيری از بازداشت دوباره توسط «ساواک» جای ثابتی برای اقامت نداشت و مدام در رفت و آمد ميان کشورهای عراق، ايران، سوريه، ترکيه و پاکستان بود. در سال 1357 تحولات بزرگی در منطقه روی داد. در ايران انقلاب اسلامی به رهبری آيت الله خمينی به پيروزی رسيد و در افغانستان کودتای هفت ثور اتفاق افتاد. به دنبال کودتای هفت ثور و قيام سه حوت 1357 مردم چهارکینت، «رهبر شهيد» به زادگاهش بر گشت و در کنار مجاهدين به جنگ مسلحانه با دولت خلق و پرچم و متجاوزان شوروی پرداخت. در همين سال ها با همکاری و هماهنگی جمع کثيری از مبارزان شيعه و هزاره سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند.
رهبر شهيد در سال 1360 هجری شمسی برای اکمال و تدارکات جبهات دوباره مجبور شد تا به خارج سفر کند. بعد در سال 1365 به افغانستان بازگشت و اين بار تلاش نمود تا جبه هات گوناگون و بعضا متخاصم را متحد سازد. در اين راستا تقريبا از تمام جبه هات مجاهدين هزاره بازديد کرد. ثمره تلاش او و بسياری از ديگر فرماندهان و رهبران جبه هات جامعه هزاره در سال 1368 به ثمر نشست. تقريبا تمام احزاب سياسی هزاره در باميان با امضای «ميثاق وحدت» حزب وحدت اسلامی افغانستان را بنياد گذاشتند. تشکيل حزب وحدت اسلامی همانگونه که در تاريخ جامعه هزاره برجسته و ماندگار است، «رهبر شهيد» را نیز وارد مرحله ای تازه از زندگی سياسی ـ فکری اش کرد
در سال 1368 هجری شمسی با تثبيت جايگاه حزب وحدت در داخل، «رهبر شهيد» همراه ديگر رهبران جامعه هزاره برای معرفی بيشتر حزب وحدت و مشوره با مردم و مسولين خارج از کشور به پاکستان و بعد به ايران سفر کردند. اين سفر تقريبا تا سال 1370 هجری شمسی ادامه يافت. در اين مدت، هيأت حزب وحدت با استقبال پر شور و بی سابقه ی مهاجرين خارج از کشور روبرو شد و اکثر مسولين خارج از کشور احزاب جامعه ی هزاره از تشکيل حزب وحدت استقبال و حمايت کردند. در اين مقطع تنها شيخ آصف محسنی قندهاری، رهبر حرکت اسلامی افغانستان با تشکيل حزب وحدت به بهانه های مختلف مخالفت نمود و تا پايان حاضر به همکاری نشد.
«رهبر شهيد» در سال 1370 تصميم گرفت که از طريق ولايت فراه به هزاره جات بازگردد. در مسير راه کاروان «رهبر شهيد» در ولايت فراه مورد حمله دشمن قرار گرفت و برای مدت طولانی از سرنوشت ايشان اطلاعی در دست نبود. در اين مدت، شخصی از علمای پشتو زبان و اهل سنت به نام محمد علی فراهی از دوستان دوران عسکری «رهبر شهيد» به ايشان پناه می دهد تا زمينه برای رفتن به باميان فراهم شود.
شورای مرکزی حزب وحدت در سال 1370 هجری شمسی، عبدالعلی مزاری را رسما به عنوان دبيرکل شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی انتخاب کرد. اين انتخاب در وقتی صورت گرفت که از سرنوشت ايشان در ولايت فراه اطلاع دقيقی در دست نبود.
در اوايل زمستان 1370 هجری شمسی «رهبر شهيد» بعد از پشت سرگذاشتن خطرات بسيار از طريق ولايت فراه خود را به باميان رساند. چندی بعد از اين، هيأتی به نمايندگی از نظاميان سه قوم ازبيگ، تاجيک و هزاره در دولت کابل با حزب وحدت اسلامی تماس می گيرند. «رهبر شهيد» و حزب وحدت در ضمن حمايت از قيام آنان، هيأتی را به تالقان و پنجشير می فرستد تا با احمد شاه مسعود و ديگر فرماندهان جمعيت اسلامی در اين راستا هماهنگی کنند.
سرانجام به دنبال هماهنگی و همکاری حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای ازبک و ترکمن قيام بر ضد دولت نجيب از صفحات شمال آغاز شد و در مدت کوتاهی دولت در سرتاسر افغانستان سقوط کرد و کابل نيز به دست نيروهای مخالف دولت افتاد. «رهبر شهيد» به دنبال سقوط دولت از طريق مزار شريف وارد کابل می شود و در غرب کابل مستقر می گردد.
استقرار مزاری در کابل، سر آغاز مقاومت پر افتخاری است که در تاريخ جامعه ی هزاره و افغانستان تعبير به «مقاومت غرب کابل» می شود. پيروزی مجاهدين، سقوط دولت نجيب و به قدرت رسيدن دولت ربانی محصول همکاری و هماهنگی سه جريان حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای جامعه ازبک و ترکمن بود. اما شورای نظار بعد از جابجايی در کابل بر خلاف تصور همه در صدد حذف متحدين ديروزين خود ـ حزب وحدت اسلامی و جنبش ملی اسلامی برآمد. هزاره ها و ازبک ها و ترکمن ها با جان نثاری و قبول خطرات بسيار زمينه را برای به قدرت رسيدن دولت ربانی فراهم کردند و شورای نظار با تکيه به اين دو نيرو جايگاه خويش را در کابل در برابر حزب اسلامی و ديگر رقيبانش تحکيم بخشيد. اما با اين وجود، انحصار طلبی و تماميت خواهی شورای نظار به حدی اوج گرفته بود که از درک اين واقعيت بسيط عاجز بودند و نمی توانستند درک کنند که بدون نيروهاي که آنان را به قدرت رسانيده بودند، توان اداره کشور را ندارند. در نتيجه، مزاری بر خلاف تصورات پيشينش در غرب کابل رهبری مقاومت بر ضد دولتی را بر عهده گرفت که در پيروزی آن خود نقش محوری و تعيين کننده داشت. مقاومت حزب وحدت بر ضد تهاجمات دولت ربانی تقريبا سه سال به درازا کشيد. در اين مدت، تشکيل شورای هماهنگی متشکل از حزب وحدت، جنبش ملی اسلامی، حزب اسلامی و جبهه نجات از ابتکارات «رهبر شهيد» بود. حزب وحدت در برابر تهاجمات سنگين دولت ربانی که عموما از هوا و زمين صورت می گرفت يکی از بی نظيرترين مقاومت های تاريخ کشور را در برابر دولت های مزدور و خودکامه به يادگار گذاشت.
دولت ربانی علاوه بر تحميل جنگ های خونين و تصفيه قومی در بعضی محله های غرب کابل، تلاش نمود تا حزب وحدت را از درون متلاشی کند. با هزينه بسيار عناصری را در درون حزب وحدت پرورش داد که منجر به جنگ 23 سنبله 1373 شد. 23 سنبله با تمام سختی ها و تلخی هايی که برای مقاومت غرب کابل داشت در فرجام عمليات ناموفق برای دولت ربانی بود
شهادت بابه مزاری

در اواخر سال 1373 جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کردند. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را دگرگون نمود. «رهبر شهيد» در آغاز با فرستادن بخشی از زبده ترين نيروهای خويش به ولايت غزنی به مقاومت در برابر پيشروی طالبان پرداخت. نيروهای اعزامی حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزنی متصرف شوند. اما به دنبال عدم همکاری نيروهای محلی آنان نتوانستند جبهه ای موثر بر ضد طالبان در غرنی فعال سازند.



با شکست طرح فعال ساختن جبهه در ولايت غزنی، «رهبر شهيد» مذاکرات با طالبان را که از چندی پيش آغاز شده بود جدی تر دنبال نمود. در عين زمان در تلاش بود تا به توافقاتی با دولت ربانی نيز دست يابد. با کنار رفتن حزب اسلامی و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب کابل در محاصره کامل قرار گرفت. «رهبر شهيد» تلاش بسيار نمود تا با يکی از دو طرف به توافق برسد. تلاش ها در راستای توافق با دولت و پيشنهاد دفاع مشترک بی نتيجه بود. در آخرين روزهای مقاومت غرب کابل، نيروهای دولتی حملات بسيار شديدی را از مناطق مختلف بالای غرب کابل از زمين و هوا آغاز کردند. در اين جنگ ها بر خلاف گذشته از يکسو حزب وحدت در محاصره و تمام راه های اکمالاتش را از دست داده بود و از سوی ديگر در برابر حملات دولت تنها دفاع می کرد. حزب اسلامی کاملا از خطوط اول عقب نشينی کرده بود و نيروهای جنبش نيز کارآيی سابق خود را نداشتند.



سرانجام با وجود تلاش های مداوم سياسی و مقاومت بی نظير نظامی، حزب وحدت اسلامی در غرب کابل شکست خورد و «رهبر شهيد» در ۲۲ حوت 1373 در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد. شهادت مزاری جامعه هزاره را تکان داد. طالبان تلاش نمود تا از پذيرش مسوليت شهادت «رهبر شهيد» شانه خالی کند و شهادت او را بيشتر يک سانحه هوايی وانمود سازد.
آری، عاقبت مزاری در ۲۲ حوت 1373 شهيد شد. مقاومت غرب کابل شکست خورد. هزاره ها در پايان يک صد سالگی مقاومت خويش بزرگ ترين رهبر تاريخ معاصرشان را از دست دادند. اما مزاری از غزنه تا باميان، از باميان تا بلخ، از ميان دره ها و کوه های سر به فلک کشيده هزارستان با تن پاره پاره، با چهره ای سرخ، زمستان سفيد مردمش را خونين تن کرد تا عدالتخواهی را به دروازه هر خانه قومش ببرد و در زمستان انسانيت و عدالت و در عصر طالبان ستم و دولتمردان جنايت، عدالتخواهی را هميشگی سازد و حقانيت مقاومت برای حق را شهادت دهد. مزاری با خون سرخش عدالت را به گستردگی وطنش به ياد ها داد و در زندگی اش از حق هر شهروند وطنش گفت و با شهادتش درستی اين باور خويش را ثبت تاريخ کرد.
سرانجام در آغاز فصل لاله های سرخ ترکستان، در بهار 1374، مزار مزاری اش را به آغوش کشيد، عبدالعلی، فرزند پرشور و دليرش را که برای هميشه بابه مزاری مردم شده است.
روحش شاد، راهش پر رهرو و آرمان های انسانی اش جاودانه باد!



0 http://www.babamazari.com/

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

اصول سياست‏خارجى در قرآن


اصل نفى سبيل علاوه بر اين‏كه در مباحث‏سياسى و روابط خارجى مورد توجه بوده، در عرصه عملى نيز با نمودها و جلوه‏هاى خاصى همراه بوده است.
1 . اصل نفى سبيل
عنوان نفى سبيل برگرفته از نص آيه قرآن است:
لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا; (27) خداوند سبيل و طريقى براى كافران بر مؤمنان قرار نداده است .
مفسران در تفسير اين آيه اقوال مختلفى را ذكر كرده‏اند، بعضى «سبيل‏» را به مفهوم حجت و دليل گرفته و آيه را چنين معنا كرده‏اند: خداوند كافران را با حجتى برتر در مقابل مؤمنان قرار نداده است . عده‏اى گفته‏اند مقصود از نفى سبيل، نفى سلطه كفار بر مؤمنان در قيامت است . در اين ميان ابن‏عربى با ضعيف شمردن هر دو احتمال مزبور، مى‏گويد سه احتمال در آيه مباركه وجود دارد: (28)
1- كافران هرگز توان محو و انهدام دولت مؤمنان و امحاى بيضه اسلام را ندارند;
2- خداوند زمينه سلطه كافران بر مؤمنان را فراهم نكرده است، اين خود مسلمانان هستند كه با فاصله گرفتن از تعاليم اسلامى زمينه چنين امرى را فراهم مى‏كنند;
3- خداوند سبيل شرعى براى كفار بر مؤمنان قرار نداده است .
يكى ازمفسران در تفسير اين آيه مى‏فرمايد: بيشتر علما به اين آيه بر منع و عدم جواز فروش عبد مسلمان به كافر استدلال كرده‏اند، زيرا اين امر موجب مسلط شدن كافر بر عبد مسلمان و خوارى او مى‏گردد . (29)
بنابراين اگر بيع عبدمسلمان به كافر جايز نيست، چون موجب استيلاى كافر مى‏گردد، هر چيزى كه سبب سلطه كفار بر مؤمنان و مسلمانان شود ممنوع و غيرقابل تحمل خواهد بود . استدلال به اين آيه بر حرمت چنين معامله‏اى زمانى تمام خواهد بود كه كلمه «سبيل‏» را به مفهوم سلطه و سلطنت‏بگيريم و نه حجت و برهان . بر اين اساس آيه نفى سبيل به عنوان اساس روابط خارجى دولت اسلامى مطرح مى‏گردد وحتى به قول برخى از پژوهشگران بر ساير آيات حاكم است; (30) براى نمونه اگر دولت اسلامى با غيرمسلمانان عهد و پيمانى را منعقد كند به حكم صريح قرآن مبنى بر وجوب وفاى به عهد «اوفوا بالعهد» (31) لازم است كه دولت اسلامى به ميثاق و پيمان منعقد شده پاى‏بند باشد، اما اگر اين پيمان موجب استيلاى سياسى و نظامى و فرهنگى كفار بر مؤمنان گردد فاقد اعتبار است و از ذيل وجوب وفاى به عهد خارج خواهد شد; بنابراين روابط خارجى اسلام با غيرمسلمانان مى‏بايد به‏گونه‏اى تنظيم گردد كه زمينه‏هاى سلطه و برترى كفار بر مسلمانان را فراهم نياورد، در غير اين حالت چنين روابطى نامشروع و غير شرعى خواهد بود .
به هر حال بر اساس اصل‏نفى سبيل، راه هر نوع نفوذ و سلطه كفار بر جوامع اسلامى در حوزه‏هاى مختلف سياسى و نظامى و اقتصادى و فرهنگى بايد مسدود گردد . (32)
از نظر سياسى نپذيرفتن تحت الحمايگى، نفى ظلم و استبداد و استعمار، جايز نبودن مداخله بيگانگان در امور داخلى كشور اسلامى و تصميم‏گيرى‏هاى سياسى مورد تاكيد است و از نظر نظامى نيز تسلط بر مقدرات و تدابير نظامى مدنظر مى‏باشد، در ضمن عدم وابستگى اقتصادى و جلوگيرى از نفوذ فرهنگى ومنع استشاره و مشورت در حوزه‏هاى فرهنگى و نظامى در روابط خارجى مورد توجه است; بنابراين قاعده نفى سبيل بيانگر دو جنبه ايجابى و سلبى است كه جنبه سلبى آن ناظر بر نفى سلطه بيگانگان بر مقدرات و سرنوشت‏سياسى و اجتماعى مسلمانان است و جنبه ايجابى آن بيانگر وظيفه دينى امت اسلامى در حفظ استقلال سياسى و از ميان برداشتن زمينه‏هاى وابستگى است . (33)
از ميان فقهاى شيعى بنيان‏گذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى در برخى موارد ضمن تاكيد بر استقلال همه جانبه امت اسلامى، براى نفى سلطه بيگانگان به اين قاعده استدلال كرده‏اند: قرآن مى‏گويد هرگز خداى تبارك و تعالى سلطه‏اى براى غيرمسلم بر مسلم قرار نداده است، هرگز نبايد يك همچو چيزى واقع شود، يك تسلطى، يك راهى، اصلا يك راه نبايد پيدا كند: «لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا» . اصلا راه نبايد داشته باشند مشركين و اين قدرت‏هاى فاسد . . . بر مسلمين . (34)
همچنين علاوه بر آيه فوق به ساير آياتى كه مؤمنان را از پذيرش و قبول ولايت كافران بر حذر مى‏دارند و يا به عواقب منفى و زيانبار آن هشدار مى‏دهند استدلال شده است . (35)
برخى از مفسران براى نفى سلطه كفار و عدم جواز آن به آيه 118 سوره آل عمران استدلال كرده‏اند . در اين آيه خداوند سبحان مؤمنان را از دوستى با بيگانگان نهى مى‏كند: «اى اهل ايمان غير را به بطانه نگيريد» . (36)
گفته‏اند مقصود از بطانه، دوستى و قرابت است; بنابراين مسلمانان نبايد كافران را دوست و هم راز شان و صاحب اسرارشان بدانند، (37) چون اين امر موجبات سلطه آنان بر مسلمانان را فراهم مى‏سازد .
اصل نفى سبيل علاوه بر اين‏كه در مباحث‏سياسى و روابط خارجى مورد توجه بوده، در عرصه عملى نيز با نمودها و جلوه‏هاى خاصى همراه بوده است; فتواى تاريخى ميرزاى شيرازى در تحريم تنباكو و فتواى امام خمينى‏قدس سره در مورد قرار داد كاپيتالاسيون، از نمونه‏هاى نفى سبيل عملى در تاريخ معاصر است . حضرت امام خمينى با اهتمام جدى بر اين اصل، هر نوع روابط و قرارداد بين‏المللى كه منجر به نقض اين اصل و ناديده انگاشتن آن گردد بى‏اعتبار دانسته و انعقاد چنين معاهداتى را تحريم مى‏كند; بنابراين ايشان فراتر از يك نظريه سياسى، اصل نفى سبيل را امرى لازم الاجرا در روابط خارجى فرض مى‏كند و به آن فتوا مى‏دهد . (38)
2. اصل عزت اسلامى
اصل عزت در روابط خارجى دولت اسلامى بيانگر علو و برترى تعاليم اسلامى و بالتبع برترى جوامع اسلامى است . آيات دال بر عزت مؤمنان و مسلمانان و همچنين حديث مشهور اعتلا (الاسلام يعلو و لايعلى عليه) (39) از مستندات فقهى اين اصل محسوب مى‏گردد . (40)
اصل عزت اسلامى در روابط خارجى ناظر به جامعيت، كمال و مقبوليت دين اسلام است، كه خداوند اين دين آسمانى را كامل‏ترين و برترين دين دانسته و به صراحت‏بر مقبول نبودن ديگر دين‏ها تاكيد دارد . (41)
بنابراين دولت اسلامى در روابط خارجى خود نبايد به گونه‏اى سياست‏گذارى و رفتار كند كه اين اصل مخدوش و يا كم رنگ شود . برخى آيات قرآن كريم اتكاى مسلمانان به كافران و دولت‏هاى غيراسلامى را براى دست‏يابى به عزت و شوكت دنيوى زشت‏شمرده و يادآور شده‏اند كه عزت همه از آن خدا و رسول و مؤمنان است، در آيه‏اى آمده است: منافقان را به عذابى سخت‏بشارت ده، كسانى كه كافران را دوست گرفتند و مؤمنان را رها ساختند، آيا در همنشينى آنان عزت مى‏جويند [نادرست انديشيده‏اند]، عزت همه از خداست . (42)
برخى از مفسران ضمن تحليل جهاد با اين معيار گفته‏اند جهاد زمانى مشروعيت مى‏يابد كه براى تحقق عزت دينى و سيادت اسلام باشد . اين برداشت احتمالا ناظر به تعليلى است كه در برخى آيات جهاد بدان اشاره شده، آن جا كه مى‏فرمايد: «جهاد كنيد تا كلمة الله اعتلا يابد و كلمه كفر محو شود» . (43)
اصل عزت اسلامى و سيادت دينى در سيره و گفتار پيشوايان معصوم نيز مبناى سياست‏گذارى خارجى است; براى نمونه امام على عليه السلام ضمن آن‏كه به حسن معاشرت و رفتار مسالمت‏آميز با غيرمسلمانان سفارش مى‏كند، تامين عزت دينى و سيادت اسلامى را نيز ناديده نمى‏گيرد: بايد در رفتارتان احتياج و بى‏نيازى را درهم آميزيد و ميان حسن معاشرت و نرمى در گفتار با عزت و نزهت دينى پيوند زنيد . (44)
بدين ترتيب اصل عزت اسلامى همانند اصل نفى سبيل، بر معاهدات و رفتار خارجى دولت اسلامى حاكميت دارد، به گونه‏اى كه اگر رفتار سياست‏خارجى دولت اسلامى موجب عزت كفار و ذلت جامعه اسلامى شود غيرمجاز و ممنوع است .
3 . اصل التزام به پيمان‏هاى سياسى
اصل وفاى به عهد و پيمان يكى از دستورهاى مؤكد اسلام است كه آيات بسيارى به آن توصيه كرده‏اند . (45)
وفاى به عهد در زمره اصول سياست‏خارجى دولت اسلامى قرار دارد . دولت اسلامى موظف است‏بر اساس آن به كليه معاهدات و پيمان‏هاى سياسى و نظامى بسته شده با ديگر جوامع با ديده احترام بنگرد و التزام و پاى‏بندى خويش را حفظ كند . در برخى آيات قرآن به طور مطلق به رعايت پيمان‏ها اشاره شده، و برخى ديگر التزام به پيمان را يك تكليف و مسؤوليت عنوان مى‏كنند; همچنين برخى آيات ضمن تاكيد بر وفاى به عهد و التزام به پيمان‏ها پيامدهاى زيانبار نقض پيمان را هم گوشزد مى‏كنند . اصل وجوب وفاى به عهد و التزام به پيمان‏ها مورد اتفاق مفسران است و همگان به وجوب وفاى به عهد و حرمت‏خيانت و غدر در حق مسلمان و غيرمسلمان اذعان كرده‏اند . (46)
از نظر صغروى و تطبيق اين اصل و همچنين حوزه شمول و ابعاد آن، تفاسير و ديدگاه‏هاى متفاوتى ارائه گرديده است . آيا وجوب وفاى به عهد كليه عهدها، اعم از پيمان‏هاى مكتوب و شفاهى را در بر مى‏گيرد يا اختصاص به پيمان‏هاى رسمى و مكتوب دارد؟ عده‏اى از مفسران با استناد به مطلق بودن «عهد» ، پيمان شفاهى و مكتوب را مشمول آن مى‏دانند . برخى بالاتر از اطلاق، ادعاى عموم لفظ «عهد» را مطرح كرده و آن را شامل كليه مواثيق و تعهدات مى‏دانند و مى‏گويند: اين حكم از نظر حوزه شمول به معاهدات ميان مسلمانان اختصاص ندارد، بلكه مربوط به تمام افراد و كليه پيمان‏ها مى‏گردد، البته با رعايت‏حلال و حرام الهى; بنابراين لفظ عهد، عام و شامل كليه عقود و پيمانى است كه مطابق ديانت در مسائل اقتصادى (بيع) و اجتماعى و سياسى منعقد گرديده است . (47)
از مجموع آياتى كه به وجوب وفاى به عهد اشاره دارند، چند نكته برداشت مى‏شود:
1 . اصل بقاى معاهدات و اعتبار آن تا زمان انقضاى مدت;
2 . جايز نبودن خدعه و غدر با طرف مقابل و وجوب وفاى به عهد تا زمان انقضاى مدت;
3 . وقتى قرارداد بسته شد از نظر قرآن تحت هيچ شرايطى نبايد آن را شكست، مگر آن‏كه طرف مقابل آن را نقض كند و به غدر و خدعه روى آرد . (48)
بيشتر مفسران، چنان كه اشاره شد، با استناد به اطلاق يا عموم لفظ عهود و عقود آن را شامل كليه مواثيق و پيمان‏هاى كتبى و شفاهى مى‏دانند; همچنين اطلاق مزبور، از نظر حوزه و گستره، كليه پيمان‏ها اعم از پيمان‏هاى اقتصادى و امنيتى و سياسى را در برمى‏گيرد; بنابراين مقصود از «اوفوابالعهد» و «اوفوا بالعقد» كليه عقود و پيمان‏هايى است كه مردم يا براى برقرارى صلح يا مسائل مالى و بيع و شرا و اجاره و غيره با طرف مقابل مى‏بندند . (49)
در سيره عملى رهبران معصوم به خصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز اين اصل در چارچوب كلى رفتار خارجى دولت اسلامى با غيرمسلمانان قرار مى‏گيرد . احاديث متواترى از رسول اكرم در اين زمينه وجود دارد كه حضرت مسلمانان را از لزوم پاى‏بندى به پيمان‏ها و حرمت نقض پيمان آگاه مى‏سازد . (50)
سيره عملى حضرت نيز به‏خوبى اين مطلب را تاكيد مى‏كند كه برجسته‏ترين آن، التزام و پاى‏بندى حضرت به مفاد صلح حديبيه است كه پيامبر با ناخشنودى افراد تازه مسلمانى را كه از شكنجه و آزار قريش به سوى مدينه هجرت كرده بودند باز مى‏گرداند . (51) امام على عليه السلام نيز در نهج‏البلاغه لزوم وفاى به عهد و التزام به پيمان‏هاى سياسى و نظامى را آن‏چنان مهم مى‏خواند كه شكستن آن را صلاح نمى‏داند، امام مى‏فرمايد: اگر ميان تو و دشمنت پيمانى بسته شد و يا تعهد كردى كه به وى پناه دهى، جامه وفا را بر عهد خويش بپوشان و تعهدات خويش را محترم بشمار و جان خويش را سپر تعهدات خويش قرار ده، زيرا هيچ يك از فرايض الهى نيست كه همچون وفاى به عهد و پيمان مورد اتفاق مردم جهان - با همه اختلاقى كه دارند - باشد، حتى مشركان زمان جاهليت آن را مراعات مى‏كردند، زيرا عواقب پيمان‏شكنى را آزموده بودند; بنابراين هرگز پيمان شكنى مكن و در عهد خود خيانت روا مدار، (52) هرگز نبايد در تنگناها، كه تو را به پيمان شكنى مى‏خوانند، به نقض پيمان روى آورى، زيرا شكيبايى در تنگناها، كه اميد گشايش و پيروزى در عاقبت آن دارى، بهتر از پيمان شكنى و خيانتى است كه مجازات الهى را در پى‏دارد . (53)
پى‏نوشت‏ها:
2) ر . ك: كى . جى . هالستى، مبانى تحليل سياست‏بين الملل، ترجمه بهرام مستقيمى (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، 1376 .)
3) ناديه محمود مصطفى، المدخل المنهاجيه فى العلاقات الدولية فى الاسلام (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م .)
4) ابن هشام، السيرة النبويه، تحقيق محى الدين عبدالمجيد (مطبعة السعاده) ج‏2، ص‏314 .
5) براى مطالعه مبسوط اين دوگونه برخورد با آيات جهاد و صلح ر . ك: سيف الدين عبدالفتاح، القران و نظير العلاقات الدوليه فى الاسلام; ناديه محمود مصطفى، المدخل المنهاجيه فى العلاقات الدولية فى الاسلام (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م) ص 15- 89 .
6) از جمله آيات ناظر به اصل دعوت ر . ك: سورهاى: انبياء (21) آيه 107 و بقره (2) آيه 151 و اسراء (17) آيه 15 و مائده (5) آيه 19 و نساء (4) آيه 165 و مزمل (73) آيه 15 و احزاب (33) آيه 45، 46 و الحاقه (69) آيه 10 و توبه (9) آيه 128 و . . . .
7) و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا» - «اسراء (17) آيه 15» .
8) قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا . «آل عمران (3) آيه 64» .
9) نمونه‏هاى متعددى از سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بيانگر اين نكته است . از جمله صلح حديبيه، ارسال پيام و سفير به دربار امپراتورى ايران و رم و غيره . براى مطالعه مبسوط در مورد سيره پيامبر در اين زمينه ر . ك: وهبة‏الزحيلى، آثار الحرب فى الاسلام (دمشق: دارالفكر، 1992م) ص 320- 323 .
10) ر . ك: محمد تقى جعفرى، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج‏10، ص 174- 176 .
11) متقى هندى، كنزالعمال (بيروت: مؤسسة الرسالة، 1979م) ج‏4، ص‏483 .
12) ابن هشام، السيرة النبويه (القاهره: مكتبة الكليات الازهريه، 1978م) ج‏3، ص 216 .
13) ر . ك: ناديه محمود مصطفى، العلاقات الدوليه فى الاسلام وقت الحرب (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م) ص 27 .
14) سوره توبه (9) آيه 36 .
15) سوره انفال (8) آيه 39 .
16) سوره توبه (9) آيه 5 .
17) ر . ك: ابوالاعلى مودودى، الجهاد فى سبيل الله، ص‏41; سيد قطب، فى ظلال القرآن، ص‏1432 .
18) محمد حسين طباطبايى، تفسير الميزان (قم: انتشارات اسلامى، 1368) ج‏2، ص 66 .
19) همان، ص‏67 .
20) شيخ بهايى، جامع عباسى، كتاب الجهاد ص‏155 (چاپ سنگى .)
21) حسن بن يوسف حلى، تبصرة‏المتعلمين، ص‏80 (چاپ نجف .)
22) مرتضى مطهرى، جهاد (تهران: صدرا، 1368) ص‏29 .
23) ر . ك: عبدالله بن ابراهيم بن على الطريقى، الاستغاثه بغيرالمسلمين فى الفقه الاسلامى (مؤسسة الرسالة، چاپ دوم، 1414 ق) ص 107 به بعد .
24) بقره (2) آيه 208 .
25) ر . ك: رمضان البواطى، جهاد فى الاسلام كيف نفهمه و كيف نمارسه؟ (دمشق: دارالفكر، چاپ دوم، 1995م) ص‏227 .
26) وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الاسلام (دارالفكر، چاپ چهارم، 1992م) ص‏78 .
27) سوره نساء (4) آيه 141 .
28) ابن عربى، احكام القرآن (بيروت: دارالكتاب العربى، 1421ق) ج‏1، ص‏554 .
29) حافظ عماد الدين ابى‏الفداء، تفسيرالقرآن العظيم (بيروت: دارصادر، 1999م) ج‏2، ص‏114 .
30) رك: ابوالفضل شكورى، فقه سياسى، ج‏2، ص‏384 .
31) اسراء (7) آيه 34 .
32) براى مطالعه بيشتر در مورد مستندات فقهى اين اصل ر . ك: بجنوردى، القواعد الفقهيه، ج‏1، ص 157- 161 .
33) براى توضيح بيشتر ر . ك: محمد رضا دهشيرى، اصول و مبانى ديپلماسى اسلامى در: مجموعه آثار امام خمينى و حكومت اسلامى، ج‏6، ص‏63 .
34) امام روح الله خمينى، صحيفه نور، ج‏3، ص‏4 .
35) از جمله به آيات زير استدلال شده است: سوره نساء (4) آيه 138، 139 و انفال (8) آيه 73 و مائده (5) آيه 55، 65 .
36) يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونكم‏» - «آل عمران (3) آيه 118» .
37) فالمقصود بالبطانة اذن المقربون لدى الشخص فالمسلمون لايجوز لهم اتخاذ الكافر . سواء كان فردا ام جماعة ام دولة، بمنزلة صاحب السر، بحيث‏يقرب و يعظم و يرجع اليه فى عظام الامور و مهامها و يفضى اليه باسرار المسلمين‏» - «ر . ك: ابن عربى، احكام القران ، ج‏4، ص 1783» .
38) امام روح الله خمينى، تحرير الوسيله، ج‏1، ص‏485، مسائل 4، 5 و 6 .
39) بجنوردى، پيشين، ج‏1، ص 159 .
40) از جمله ر . ك: سوره نساء (4) آيه 138 و منافقون (63) آيه 8 .
41) ان الدين عندالله الاسلام‏» و «و لن يقبل غيرالاسلام دينا» .
42) و بشر المنافقين بان لهم عذاب اليم الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا» - نساء (4) آيه 138» .
43) انفال (8) آيه 39 .
44) محمد محمدى رى‏شهرى، موسوعة الامام على عليه السلام (دارالحديث، 1379) ج‏4، ص 337 .
45) از جمله آياتى كه وجوب وفاى به عهد و التزام و پيمان‏ها را مورد تاكيد دارد عبارتند از:
اسراء (17) آيه 34 و البقره (2) آيه 177 و مؤمنون (23) آيه 8 و معارج (70) آيه 32، مائده (15) آيه 1 و آل‏عمران (3) آيه 76 .
46) ناديه محمود مصطفى، پيشين، ج‏6، ص‏103 .
47) ر . ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج‏10، ص 169; علامه طباطبايى، تفسير الميزان، ذيل آيه «اوفوا بالعهد» .
48) ر . ك: به ناديه محمود مصطفى، پيشين، ص‏96 .
49) و اوفوا بالعهد - اوفوا بالعقد الذى تعاقدون الناس فى الصلح بنى اهل الحرب و الاسلام و فيما بينكم ايضا و البيوع و الاشربه و الاجارات و غير ذلك من العقود» . «عبدالله بن ابراهيم بن على الطريقى، الاستغاثه بغير المسلمين فى الفقه الاسلامى (موسسة الرساله، 1414ق)، ص 48، به نقل از: تفسير الطبرى، ج‏15، ص 61» .
50) براى مطالعه برخى احاديث‏به نقل از كتب روايى اهل سنت ر . ك: وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى، ص 350 به بعد . از منابع فقهى شيعى نيز مى‏توان گفته‏هاى حكيمانه امام على در نهج البلاغه و به خصوص نامه 53 (عهدنامه مالك اشتر) را مورد ملاحظه قرار داد .
51) براى توضيح بيشتر در اين زمينه ر . ك: ابن هشام، السيرة النبوية (القاهره: مكتبة الكليات الذهبى، 1978م) ج‏3، ص 204 و ابن اثير، الكامل، ج‏2، ص‏90 . همچنين براى مطالعه سيره حضرت ر . ك: وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى، ص 345- 367 .
52) نهج البلاغه، نامه 53 .
53) همان .
***منبع:shia-online.ir/article.asp?id=5558&cat=3

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

عیدی شما..؟ازما

حجت حق، از حريم حق، به امر حق عيان شد *
روشن از نور رخش، ارض و سما، کون و مکان شد
خانه زاد حق ولادت يافت اندر خانه ي حق
حق به مرکز جا گرفت، باطل گريزان از ميان شد

*ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود ***
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!
حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!
بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

**ميلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت،
اسد الله الغالب، علي بن ابيطالب، مبارک باد.

تبریک

عید ولایت امامت برهمگان مبارک

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

امامت عهد خداست

امامت یعنی انسانی در حدی قرار بگیرد که به اصطلاح یک انسان کامل باشد که این انسان کامل به تمام وجودش می تواند پیشوای دیگران باشد. ابراهیم (ع) فورا به یاد ذریه و نسلش می افتد: خدایا و از ذریه من چطور؟ از نسل من چطور؟ جواب می دهند: «لا ینال عهدی الظالمین». در اینجا مسئله امامت عهد خدا نامیده شده است. اینست که شیعه می گویند امامتی که ما می گوئیم، با خداست و لهذا قرآن هم می گوید: " عهدی " یعنی عهد من است نه عهد مردم. ما وقتی که بدانیم امامت غیر از مسئله حکومت است دیگر تعجب نمی کنیم که بگوئیم با خداست. می گویند حکومت با خداست یا با مردم؟ این حکومتی که ما می گوئیم غیر از امامت است. امامت عهد من است و عهد من به ستمگران فرزندان تو نمی رسد. نه گفت " نه " به طور کلی، و نه گفت " آری " به طور کلی. چون اینطور تفکیک کرد و ستمگرانشان را کنار گذاشت، پس غیر ستمگران باقی ماندند و این آیه: «قال انی جاعلک اللناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین»؛ گفت: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم، (ابراهیم) گفت: از خاندانم چطور؟ فرمود: عهد من به ستمکاران نمی رسد. (بقره/ 124) نشان می دهد که در نسل ابراهیم امامت اجمالا وجود دارد.
ائمه علیهم السلام همیشه به این آیه «لا ینال عهدی الظالمین» استدلال کرده اند. مقصود از ظالم چیست؟ از نظر قرآن هر کسی که به نفس خود یا به غیر ظلم کند ظالم است. در عرف مردم همیشه ما ظالم به غیر و کسی را که به حقوق مردم تجاوز می کند می گوئیم " ظالم " ولی " ظالم " در قرآن کریم اعم است از کسی که به غیر تجاوز کند یا به خود. کسی که به غیر تجاوز کند باز به خود ظلم کرده است. در قرآن آیات زیادی است در شرح ظلم به نفس.

لزوم جستجوی امام حق

در اصول کافی از امام صادق علیه‏السلام نقل می‏کند که:
« لو ان العباد اذا جهلوا وقفوا و لم یجحدوا، لم یکفروا »
''ترجمه: اگر مردم آنگاه که نمی‏دانند، توقف کنند و در صدد انکار بر نیایند، کافر نمی‏شوند.''

اگر کسی در روایاتی که از ائمه اطهار علیهم‏السلام رسیده است که‏ بیشترین آنها در "کتاب الحجة" کافی و "کتاب الایمان و الکفر" کافی گرد آمده است دقت کند، می‏یابد که ائمه علیهم‏ السلام تکیه ‏شان بر این مطلب بوده که هر چه بر سر انسان می‏آید از آن است که حق بر او عرضه‏ بشود و او در مقابل حق، تعصب و عناد بورزد و یا لااقل در شرایطی باشد که می‏بایست تحقیق و جستجو کند و نکند.

اما افرادی که ذاتا و به واسطه‏ قصور فهم و ادراک و یا به علل دیگر در شرایطی بسر می‏برند که مصداق منکر و یا مقصر در تحقیق و جستجو به شمار نمی‏روند، آنها در ردیف منکران و مخالفان نیستند و از مستضعفین و مرجون لامر الله به شمار می‏روند.
از روایات نیز استفاده می‏شود که ائمه اطهار بسیاری از مردم را از این‏ طبقه می‏دانند.

در "کافی" کتاب الحجة ، برخی روایات نقل می‏کند مبنی بر اینکه:
« کل من اطاع الله عز و جل بعبادة یجهد فیها نفسه و لا امام له من الله‏ فسعیه غیر مقبول »
''ترجمه: هر که خدا را با عبادتی اطاعت کند و خود را به رنج اندازد اما امامی که خدا برایش معین کرده نداشته باشد عملش مردود است.''

و یا اینکه:
« لا یقبل الله اعمال العباد الا بمعرفته»
''ترجمه: خدا اعمال بندگان را بدون آنکه امام زمان خودشان را بشناسند نمی‏پذیرد.''

آرزوی مرگ

مرگ برای بعضی از انسانها یک امر آرزویی است و برای بعضی از انسانهای دیگر امری ضدآرزوست. بعضی از انسانها حق دارند که مرگ را آرزو کنند، ولی آرزوی مرگ برای بعضی از انسانهای دیگر ضدمنطقی است. این مکتبی است که از یک طرف قائل به جاودانگی روح است و می گوید انسان با مرگ فانی نمی شود ولی از طرف دیگر مثل مکتب مانی نمی گوید که انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید کامل بود و موجود کاملی را آوردند و در اینجا زندانی کردند و انسان فقط باید زندانش را بشکند و برود. متأسفانه در تعبیرات شعرای ما از این نوع تعبیرات زیاد آمده با اینکه مقصودشان این نبوده است. قفس شکستن و زندان شکستن و از چاه بیرون آمدن در تعبیرات شعرای ما زیاد آمده است با اینکه تابع مکتب مانی نبوده اند.

این مکتب بر این اساس است که روح یک امر جاودانه است ولی معتقد نیست که روح انسان به صورت یک موجود کامل بود و او را مثل یک زندانی به زندان آوردند و یک موجود آزاد را در چاه انداخته و یا مرغ آزاد را در قفس کردند، بلکه روح انسان در این دنیا ناقص است، به این معنا که یک امر بالقوه است که قابل تکامل و کامل شدن است، یعنی رابطه انسان با جهان، رابطه کشاورز است با مزرعه و رابطه کودک است با مدرسه، نه رابطه زندانی با زندان. این موجود ضعیف، وجودش از نقطه صفر آغاز شده و باید در این دنیا رشد و تکامل پیدا کند.
دنیا برای انسان مانند مدرسه است برای دانش آموز و مانند مزرعه است برای کشاورز، که در این مدرسه است که باید تکلیف انجام بدهد و به مسؤولیتهای خود متوجه باشد و باید خود را در این مدرسه کامل کند تا وقتی از مدرسه بیرون می آید کامل باشد. یا آن کشاورز کارش در صحرا زحمت کشیدن است، ولی می داند که همین کاشتن و بعد به عمل آوردن محصول است که زندگی ایام سالش را تأمین می کند. اگر می خواهد چه در مدت زراعت و چه در مدتی که در خانه استراحت می کند زندگی خوبی داشته باشد فقط باید عمل کشاورزی را خوب انجام دهد. همچنین می توان گفت مثل انسان با جهان مثل بازرگان است با بازار. بازار برای یک بازرگان به عنوان محل کار و محل به دست آوردن سود محبوب و مطلوب است.

بیشتر تعبیراتی که عرض کردم تعبیرات امام علی علیه السلام است. فرمود: «ان الدنیا... مهبط وحی الله و متجر اولیاء الله؛ دنیا محل فرود وحی خدا؛ و تجارتخانه اولیاء خداست.» (نهج البلاغه، حکمت 131) یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «الدنیا مزرعه الاخرة؛ دنیا کشتگاه و محل زراعت آخرت است» (کنوز الحقایق، باب دال).

آیا برطبق این مکتب مرگ یک امر آرزویی است یا یک امر ضد آرزوست؟ هیچکدام. برای کسی که در این مدرسه و دانشگاه هیچ کاری انجام نداده است بیرون آمدن از آن که جز عقب افتادن و نمره بد گرفتن حاصلی برای او نداشته، نه تنها یک امر محبوب و مطلوب نیست بلکه مایه سرشکستگی و ملامت است. یا آن کشاورزی که کار نکرده است به قول شاعر حالش چنین است:
هر که محصول خود بخورد و خبید *** وقت خرمنش خوشه باید چید

برای آن کسی که دنیا را به بطالت گذرانده است و نه تنها به بطالت که به فسق و فجور و کارهای بد گذرانده است مرگ هرگز نمی تواند یک امر آرزویی باشد. او نه تنها عمل خوبی به تعبیر قرآن پیش نفرستاده است بلکه هر چه فرستاده، عمل بد است. طبعاً چنین افرادی همیشه باید از مرگ وحشت داشته باشند و مانند جالینوس خواهند بود. آنها گرچه از نظر تئوری و مکتب با او اختلاف دارند ولی در عمل مانند او خواهند بود، یعنی برای چنین آدمی هم در عمل چنین خواهد بود که زندگی به هر صورت ولو بخواهد در شکم استری باشد و سرش از زیر دم استر بیرون باشد بر مرگ ترجیح دارد.
این همان است که می فرماید: «و لن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم و الله علیم بالظالمین؛ ولی به خاطر اعمالی که از پیش فرستاده اند هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد و خدا به (حال) ستمگران آگاه است» (بقره/ 95).

مولوی می گوید:
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار *** آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
زشت روی توست نی رخسار مرگ *** جان تو همچون درخت و مرگ برگ
مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست *** آینه صافی یقین همرنگ روست

می گوید تو که از مرگ می ترسی در واقع از خودت می ترسی، چون مرگ هر کس همرنگ خود اوست، مرگ هر کس مانند آینه ای است که در وقت مرگ چهره شخص را به خودش نشان می دهد. اگر چهره ات زشت و کثیف است، وقتی که آن را ببینی ناچار از خودت وحشت می کنی. بعد می گوید مثل تو مثل همان آدم زشت و کثیفی است که از بیابان می گذشت و در عمرش آینه ندیده بود. آینه ای به پشت افتاده بود. تا آینه را برداشت و طرف دیگر آن را نگاه کرد فوراً آینه را شکست که عجب چیز بدی پیدا کردم! فکر نکرد او خودش است و چیز دیگری در آنجا نیست.
یا تشبیه می کند به مرغی که در قفس است و گربه هایی در اطراف آن کمین کرده اند. وقتی این مرغ می بیند که گربه ها چشمهایشان را به او دوخته اند و منتظرند در قفس باز بشود تا او را بربایند هیچ گاه آرزوی بیرون رفتن نمی کند، چون می داند که باز همین قفس بهترین زندگیها برای اوست و از آن فضای وسیع که در آن، گربه ها انتظار او را می کشند خیلی بهتر است.

برای آن کسی که در جهان بینی اش دنیا برای او مزرعه است و آن کسی که در جهان بینی اش دنیا برای او مدرسه است ولی در این مدرسه خوب عمل کرده، انتقال به آن جهان امری مطلوب است، همان طور که دانشجویی که برای تحصیل به خارج رفته و در آنجا به خوبی درس خوانده و کار کرده و دانشنامه گرفته است آرزوی بازگشت به وطن دارد چون مسؤولیت خود را به حد اعلا انجام داده است. یا مثلاً بازرگانی که به خارج رفته و در آنجا معامله کرده و سود برده است بازگشت به محل زندگی خودش برای او مطلوب است. کسی که برای او انتقال از این جهان به جهان دیگر امری مطلوب است مصداق این شعر حافظ است:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم *** راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

مرحوم حاج شیخ عبدالکریم مرجع تقلید زمان خودش بود. من اگرچه خدمت ایشان نرسیده بودم و ده ماه بعد از فوت ایشان بود که ما به قم رفتیم ولی اطلاع کامل داریم که از علمای باتقوای واقعی بوده است، بسیار مرد باحقیقتی بوده است. همان شبی که ایشان ساعت یازده و نیم فوت می کنند که حال ایشان هم به حسب ظاهر هیچ علامتی از فوت نداشته است همین شعر را می خوانده اند:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم *** راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

واقعاً هم همین طور است، اگر کسی در دنیا طوری زندگی کرده است که آنچه که پیش فرستاده خیر و برکت است، دیگر برای او دنیا یک زندان است، چون کارهایش را کرده و به قول امروزیها مسؤولیتش را انجام داده است. قرآن کریم نمی گوید اگر تو انسان هستی باید مرگ را آرزو کنی. برای هر انسانی مرگ آرزو نیست. قرآن می گوید تو اگر گناهکار و فاسد و کثیفی، حق داری بترسی، ولی اگر از اولیاءالله هستی مرگ برای تو به صورت یک امر آرزویی درمی آید.



تفکر درعالم خلقت ازمنظر قرآن

مساله دعوت قرآن به تحقیق و مطالعه در طبیعت و وسیله بودن طبیعت برای شناختن خدا و ماوراء طبیعت و توجه دادن فکر بشر به طبیعت و پدیده های خلقت به عنوان آیات معرفت الهی یکی از اصول اساسی تعلیمات قرآن است و قرآن اصرار و ابرام فوق العاده دارد که مردم، زمین و آسمان و گیاه و حیوان و انسان را کاوش کنند و مورد جستجوی علمی قرار دهند. راجع به تفکر در آیات الهی می فرماید: «و فی الارض ایات للموقنین* و فی انفسکم افلا تبصرون»؛ (ذاریات: 20و21)؛ و در روی زمین برای اهل یقین ادله قدرت الهی پدیدار است و هم در نفوس خود شما مردم آیا در خود بچشم بصیرت نمی نگرید. البته میان " تفکر " و " تذکر فرق است ". تفکر آنجایی است که یک مسأله ای را که انسان به کلی نسبت به آن جاهل و نادان است و نمی داند، به انسان می آموزند، که قرآن در بسیاری از موارد، دم از تفکر می زند.

تذکر، در مسائلی است که فطرت انسان خود به خود صحت آن مسائل را درک می کند ولی باید یادآوری کرد و توجه داد. قرآن بعضی مسائل را که به عنوان " تذکر " بیان می کند، شاید یک علتش احترام گزاردن به بشر است، ما شما را به این مسائل متوجه می کنیم، یعنی مسائلی است که اگر خودتان هم بیندیشید می فهمید، ولی ما شما را متذکر و متوجه می کنیم. راجع به تفکر در عالم خلقت خود قرآن می فرماید: «و جعلنا لکم فیها معایش»؛ و در آن برای شما اسباب زندگی پدید آوردیم. (حجر/20)، «و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین» (اعراف/24) شما را از زمین آفریدیم، از خاک آفریدیم و در روی زمین آفریدیم و در همین زمین هم مایه معیشت شما را قرار دادیم، یعنی در پستان همین زمین مایه هایی قرار داده ایم که شما از این مایه ها زندگی می کنید، و به همین دلیل آنچه که در پستان زمین وجود دارد از مختصات هیچ فردی نخواهد بود، برای همه مردم است.
همه مردم بچه های زمین هستند و هر چه که در پستان این زمین هست قهرا مال همه مردم است با این تفاوت که بچه به حکم آن ضعفش شیره کاملا آماده به دهانش گذاشته می شود ولی به انسان بزرگ می گویند یک مقدار کارش را خودت باید بکنی و به تناسب کاری که ایجاد می کنی صاحب حق می شوی، که این خودش داستان دیگری است. قرآن می خواهد بگوید که تمام نظام عالم این جور است. آن اقیانوس را اگر شما می بینید، همان ماده بسیط یکرنگ (است که) یک جایش به صورت اقیانوس درآمده. اگر کشتی را می بینید، چوب یک جنسی است که در اصل از جنس همین آب و خاک بوده ولی به گونه ای ساخته شده است که سبکتر از آب است و چون سبکتر از آب است در آب غرق نمی شود.
باد در دنیا وجود دارد که در کشتیهای بادی از همان باد استفاده می کردند و کشتیها را می راندند. یک وقت خیال نکنید که اینها یک سلسله عوامل تصادفی است که به وجود آمده، تمام اینها در نقشه تدبیر این عالم گنجانده شده است، و در واقع به ما می گوید شما به عالم به چشم یک کتاب نگاه کنید، هر چه بیشتر مطالعه کنید بیشتر مطلب کشف می کنید و اصلا بیشتر آگاهی را در عالم حس و لمس می کنید.

یکی از وجوه فوق العادگی و اعجاز قرآن راهی است که برای خداشناسی ارائه می دهد. یک راه که بیش از هر راه دیگر در قرآن روی آن تکیه شده است که باز از مختصات این کتاب آسمانی است همین است که بشر را به آیات آفاقی و انفسی که این هم از اصطلاحات خود قرآن است تشویق می کند یعنی موجودات و مخلوقات را آیت (نشانه) می نامد، مرآت و آینه می خواند و مرتب مردم را دعوت به مطالعه در اینها می کند. مطالعه در هر مخلوقی از نظر قرآن مطالعه در آئینه ای است که با آن خدا را می توان شناخت.
در سوره فصلت آیه 53 است که: " «سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق»" پس از این، آیات خودمان را در آفاق (در افقها) و در نفوس (در روانها) ارائه خواهیم کرد، چون واقعا یک نوع اختلافی است: آیات روانی ما را به یک مطلب می رساند و آیات آفاقی به مطلب دیگری، و اصلا همین آیه را باید از معجزات قرآن نامید که آیات آفاقی را از آیات انفسی جدا می کند چون واقعا آنچه که انسان از آیات انفسی می آموزد با آنچه که از آیات آفاقی می آموزد از نظر خداشناسی، متفاوت است، که این بحثی دارد.
و عجیب این است که بعد از آنکه می گوید اینها آیات خداوند هستند و همه مردم آن زمان را تشویق می کند به اینکه این آیات را مطالعه کنند، یک وعده به آینده هم می دهد: ما در آینده آیات آفاقی و انفسی خودمان را ارائه خواهیم داد، یعنی چه در آینده؟ اگر مقصود معرفی اجمالی است که خود قرآن آمد و معرفی کرد و رفت. بعد به مردم می گوید، یعنی شما خودتان بروید مطالعه کنید. قرآن به مردم فقط می گوید شما بروید در این زمینه ها مطالعه کنید.

و این را به حق بعضی، از آیات غیبی قرآن تلقی کرده اند که گویا قرآن کأنه می گوید بشر هنوز طبیعت را نمی شناسد، هنوز آفاق و انفس را آنطور که باید نمی شناسد: ما بعد از این آیات خودمان را، چه آیات آفاقی و چه آیات انفسی، به مردم ارائه خواهیم داد تا کاملا مطلب آشکار بشود که حق مطلق اوست. بعد یک جمله دیگر دارد که همان راههای دیگر است غیر از راه مطالعه خلقت: " «اولم یکف بربک انه علی کل شیء شهید، فصلت 53» " اصلا آیا خود ذات پروردگار برای ارائه ذاتش کافی نیست که نیازی باشد که از راه ارائه آفاق و انفس او را بشناسند یعنی او را از خودش هم می شود شناخت.

آیا اینکه پروردگار تو بر همه چیز احاطه دارد و حضور دارد کافی نیست برای شناختن او؟ " «الا انهم فی مریه من لقاء ربهم الا انه بکل شیء محیط»" (فصلت/ 54) اینها در تردیدند که پروردگار خودشان را یک روزی ملاقات خواهند کرد ولی بدانید که او بر همه چیز احاطه دارد. این آیه آیه ای است که از قدیم الایام علماء از آن اینطور استفاده کرده اند که خدا را به دو گونه می توان شناخت: یکی اینکه خدا را از آینه مخلوقات بشناسیم که " «سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» " و دیگر اینکه خدا را از خود خدا بشناسیم. اگر انسان اندکی تأمل کند در این مطلب که اصلا خود هستی، آن که حقیقت هستی است نیستی و محدودیت، اینجا بودن آنجا بودن، این زمان بودن آن زمان بودن برنمی دارد، اینها همه درباره موجودی است که مقهور است و الا ذات هستی که مقهور چیزی نیست، وقتی مقهور چیزی نباشد حدی، نهایتی، محدودیتی برای او نیست، اگر شما در هستی تأمل کنید، اول چیزی که پیدا می کنید خود خداست.

اما آیا اهتمام عظیم قرآن به مطالعه در مخلوقات زمینی و آسمانی، به این صورت است که هر گونه راه دیگر را باطل شناخته است؟ یا قرآن همچنانکه مردم را به مطالعه " آیات " خدا دعوت کرده است به نوعی دیگر تفکر نیز دعوت کرده است؟ اساسا ارزش مطالعه در مخلوقات و آثار آفرینش از نظر کمک به معارفی که مطلوب قرآن است و در این کتاب بزرگ آسمانی بدانها اشاره یا تصریح شده است چقدر است؟ حقیقت این است که میزان کمکی که مطالعه در آثار آفرینش می تواند بکند نسبت به مسائلی که صریحا قرآن کریم آنها را عنوان کرده است اندک است. قرآن مسائلی در الهیات مطرح کرده که به هیچوجه با مطالعه در طبیعت و خلقت قابل تحقیق نیست.

ارزش مطالعه در آثار آفرینش این قدر است که به روشنی ثابت می کند قوه مدبر و حکیم و علیمی جهان را تدبیر می کند، آئینه بودن جهان از نظر حسی و تجربی همین اندازه است که طبیعت ماورائی دارد و دست توانا و دانائی کارخانه جهان را می گرداند. ولی قرآن برای بشر به این اندازه قانع نیست که بداند دست توانا و دانا و حکیم و علیمی جهان را اداره می کند، این مطلب درباره سایر کتب آسمانی شاید صدق کند، اما درباره قرآن که آخرین پیام آسمانی است و مطالب زیادی درباره خدا و ماوراء طبیعت طرح کرده است، بهیچوجه صدق نمی کند. اولین مساله اساسی که مطالعه آثار آفرینش به تنهائی قادر به جوابگوئی آن نیست واجب الوجود بودن و مخلوق نبودن خود آن قدرت ماوراء طبیعی است.
آئینه جهان حداکثر این است که نشان دهنده دست توانا و دانائی است که جهان را می گرداند اما خود آن دست چه حال و وضعی دارد آیا او خود مسخر دست دیگری است، یا قائم به ذات است. اگر مسخر دست دیگری است آن دست دیگر چگونه است؟ هدف قرآن تنها این نیست که بدانیم دستی دانا و توانا جهان را می گرداند، هدف اینست که بدانیم گرداننده اصلی " الله " است و " الله " مصداق لیس کمثله شیء است، ذات مستجمع کمالات است، و به عبارت دیگر کمال مطلق است، و به تعبیر خود قرآن " «له المثل الاعلی؛ و برای اوست صفت برتر، روم/27»" است. مطالعه طبیعت چگونه می تواند ما را با چنین مفاهیمی آشنا سازد؟

قرآن هرگز معرفت به یگانگی خدا را از طریق مطالعه در نظام خلقت موجودات بدان سان که اصل معرفت به خالق ماورائی را از آن راه تاکید کرده، توصیه نکرده است. و چنین توصیه ای صحیح نبوده است. در قرآن بسیار مسائل مطرح است: از قبیل کتب علوی: لوح محفوظ، لوح محو و اثبات، جبر و اختیار، وحی و اشراق و غیره که هیچکدام از آنها از طریق مطالعه حسی مخلوقات قابل تحقیق نیست. قرآن این مسائل را قطعا به عنوان یک سلسله درسها القا کرده است و از طرفی تدبر در این درسها را با آیاتی از قبیل: «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها، محمد/ 24» (آیا در قرآن تدبر نمی کنند یا بر دلهایشان قفلهای عناد است). «کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته، سوره ص، 29»: (این کتابی مبارک است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا در آیات آن بیندیشند). توصیه و تاکید کرده است. ناچار راهی را برای وصول به این حقایق معتبر می دانسته است و به عنوان یک سلسله مجهولات درک نشدنی القا نمی کرده است.

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

روش شناسى ارتباط با جوان



چکیده
گوهر گرانبهاى جوانى ، به سبب برخوردارى از استعدادها و قابلیت شکوفایى و رشد، بـزرگـان ـ اعـم از والدیـن و اجـتماع ـ را به دقت در ارتباط با جوانان وا مى دارد. یکى از پـرسـش هـاى بـنـیـادى در راه نمودن به جوان آن است که با چه شیوه اى و چگونه با این نـسـل رو بـه رو شـویـم ؟ شـایـد در ابـتـداى امـر ایـن سـئوال آسـان و سـهـل نـمـاید ولى آن گاه که با پیچیدگى هاى دوران حساس و سرنوشت سـاز جـوانـى و ظـرافـت هـاى شـخـصـیـتـى او مـواجـه شـویـم . اهـمـیـّت سئوال و نیز سختى پاسخِ به آن ، خود را بهتر آشکار مى سازد. این مقاله بر آن است تا بـا اسـتـفـاده از آمـوزه هـاى دیـنـى و تـوصـیه هاى متخصصانِ ارتباطى ، روش هاى صحیح ارتباط با نسل جوان را به اختصار تبیین نماید.

کلید واژه ها: روش شناسى ، ارتباط، انواع ارتباط، جوان
مقدمه
بـدون تـردید آسیب پذیرترین و در عین حال پر انرژى ترین و با ارزش ترین قشر از اقـشـار جـامعه ، جوانان هستند. جوانان به مثابه آینده سازان و گردانندگان آینده جامعه ، اصلى ترین سرمایه هر کشور محسوب مى شوند.

فـرایـنـد تـغییر در نگرش و رفتار جوانان در مقایسه با بزرگسالان راحت تر انجام مى پذیرد، چرا که بعد احساسى نگرش و بینش جوانان نسبت به افراد و پدیده هاى مختلف ، بسیار مهم و در عین حال سریع التغییر است ؛ در حالى که بزرگسالان پاى بند و مقاومت فـکـرى بـیـشـتـرى نـسـبـت بـه باورها، ارزشها و اعتقادات از خود نشان مى دهند. بنابراین بـسـیـار طـبـیـعـى و مـنـطـقـى بـه نـظـر مـى رسـد کـه مـخـاطـبان اصلى دشمنان فرهنگى ، نسل جوان جامعه باشد.

بـراى مـصـونـیت بخشى جوانان از آسیب هاى فردى و اجتماعى و هدایت و راهنمایى آنان لازم اسـت کـه بـا جـوانـان ارتـبـاط مـؤ ثـر و مـفـیـد بـرقـرار کـنـیـم یـعـنـى در دل جوانان جایى براى خود باز و محبت آنان را جذب کنیم . بدون ارتباطات مؤ ثر اجتماعى جـوانـان نـمـى تـوانـند به رشد و شکوفایى مطلوب شخصیت برسند. اگر فرماندهان ، مـدیـران ، مـربـیـان و مـبـلغـان با راهبردهاى یارى بخش رفتار ارتباطى با جوان آشنایى کافى داشته باشند قطعا مى توانند با ارائه رفتار ارتباطى کار آمد، سازنده و مؤ ثر، مسائل جوانان را به نحو شایسته اى حل نمایند.

1. بررسى مفهومى
روش ((Method)): مـجـمـوعـه شـیـوه هـا و تدابیرى که براى شناخت حقیقت و برکنارى از لغزش به کار برده مى شود.213

روش شـناسى ((Methodlogy)): مطالعه منتظم و منطقى اصولى است که تفحص علمى را راهبرى مى کنند.214

جوانان و جوانى : جوانى ، مرحله اى بى بدیل از عمر انسان است که پس از پایان دوره ى نـوجـوانـى ، یـعنى از 16 سالگى آغاز مى شود و بیش از دوره بزرگسالى در حدود 24 سالگى پایان مى یابد. شرایط و ویژگى هاى خاص دروه جوانى ، آن را از دیگر دوره ها جدا مى سازد.215

چـیستى ارتباط: ارتباط عبارت است از ((فن انتقال اطلاعات ، افکار و رفتارهاى انسانى از یـک شـخـص بـه شـخـص دیـگـر))216 و یـا: ((جـسـت و جـو بـراى دسـت یـافـتـن به کلیه وسایل و امکانات موجود براى ترغیب و اقناع دیگران .))217

کُلودْشِنِنْ در کتاب ((نظریه هاى ریاضى ارتباط)) مى نویسد:

ارتـبـاط عـبـارت اسـت از تـمـام روش هـایـى کـه از طـریق آن ممکن است ذهنى بر ذهن دیگرى تـاءثـیـر بـگذارد. این عمل نه تنها با نوشته یا صحبت کردن ، بلکه حتى با موسیقى ، هنرهاى تصویرى ((تئاتر)) و عملا تمام رفتارهاى انسانى عملى است .218

پس ارتباط پدیده اى است که باعث شکل گیرى نظام نگرشى ، فکرى ، عاطفى و رفتارى مى گردد.

انـواع ارتـبـاط:219 بـه طـور کـلى پـیـام دهـنـدگـان مـى تـوانـنـد بـه چـهـار شکل با مخاطبان خود ارتباط برقرار نمایند.

گـفـتـارى (کـلامـى ): در ایـن نـوع ارتـبـاط اطـلاعـات و افکار از طریق زبان و گفتار به دیگران منتقل مى شود.

شـنـیـدارى : ایـن نـوع ارتـبـاط بـیـشتر از روش گوش دادن به حرف دیگران صورت مى گیرد. از میان چهار راه ارتباطى (خواندن ، نوشتن ، حرف زدن و گوش دادن ) 75 ارتباطات افراد از طریق گفتارى و شنیدارى صورت مى گیرد.

نـوشـتـارى : ارتـبـاطـى اسـت که در آن ، اطلاعات از طریق قلم بر کاغذ نقش مى بندد و از طریق مطالعه ، به خواننده منتقل مى شود.

دیدارى : ارتباطى است که اطلاعات میان افراد از طریق دیدن و خواندن صورت مى گیرد. جامعه شناسان ارتباطى معتقدند که 25 ارتباطات افراد از طریق نوشتن و خواندن صورت مى گیرد، یعنى 11 از راه نوشتن و 14 از راه خواندن .220

2. فرایند ارتباط با جوان
1 ـ 2. پیام دهنده
پیام دهنده فردى است که پیام خود را با استفاده از روش ها و ابزارهاى مشروع به مردم مى رسـانـد. هـر فـردى تـوانـایـى و صلاحیت ارتباط با جوانان را ندارد. جز اینکه داراى دو ویژگى مهم باشد که عبارتند از:

الف . اعـتـبـار:
اعـتـبـار بـه ایـن مـعـنـاسـت کـه چـقـدر جـوانـان پـیـام دهـنـده را قبول دارند و حرف او را مى پذیرند. اعتبار و محبوبیت پیام دهنده تحت تاءثیر عواملى است از جمله :

یـک . تـخـصـص : هـر چـقـدر پـیام دهنده ، در پیامى که مى دهد تخصص علمى داشته باشد، پیامش ‍ براى مخاطبان خود اعتبار بیشترى دارد و زمانى که پیام گیرندگان به تخصص و تبحر علمى فرد پیام دهنده اعتماد پیدا کردند، سخنان او را مى پذیرند.

دو. مهم بودن : به هر میزان شخصیت پیام دهنده براى پیام گیر مهم باشد، به همان میزان پـیـام دهـنـده را مـى پـذیـرد و وقـتـى او را بـپـذیـرد، حـرفـهـایـش نـیـز قابل قبول تر است . مهم بودن فرد پیام دهنده بستگى به پایگاه اجتماعى ، میزان نفوذ او در بـیـن مـردم و تـجـربـیـاتـش دارد. اصولا رهبران هر گروه در هر جامعه براى اعضاى آن گروه ، در شمار افراد مهم هستند.

سـه . بى غرض بودن : پیام دهنده در صورتى در رساندن پیام و القاى آن به مخاطبان خـود مـوفـق اسـت کـه پیام خود را بدون هیچ غرض و نفع شخصى به پیام گیرنده ارائه نـمـایـد و اگـر ایـن اعـتـمـاد بـراى پـیـام گـیـرنـدگـان (جـوانـان ) حـاصـل شـود زمـیـنـه ارتـبـاطـات بـیـشـتـر را بـراى مـربـیـان بـا نسل جوان فراهم مى کند.

چـهـار. قـانـع سـازى به طور غیر مستقیم : اگر تلاش مبلغان و مربیان آموزشى و دینى ، رسـانـدن پـیـام خود به جوانان به طور مستقیم باشد و بخواهند آنان را بدین شیوه تحت قـرار دهـنـد در بـاورانـدن پـیـام خـود به جوان ، چندان موفق نخواهند بود، لکن اگر پیام دهـنـدگـان در تـبـلیـغ و پـیـام خـود به نسل جوان طورى وانمود کنند که قصد متقاعد کردن مـستقیم جوانان را ندارند و تنها براى آشنا کردن آنها به پیامهاى دین تلاش مى کنند، در ارتباطات خود موفق خواهند بود.221

پـنـج . بـصـیـرت و آگـاهـى : روش بـیـنـى ، دانـایـى ، هـوشـمـنـدى ، عقل ، درایت و معرفت عمیق از مهم ترین ارکان شخصیت پیام دهندگان است . مربیان ، معلمان و مـبـلغـانـى کـه ایـن ویـژگـى هـا را نـدارنـد، نـبـایـد گـام در عرصه تبلیغ و ارتباط با نـسل جوان بنهند، زیرا اگر پیام دهنده ناآگاهى ، پیام گیرندگان متعددى را از روى بى بـصـیـرتـى و نـاآگـاهـى راهـنـمـایـى کـنـد، خـسارت جبران ناپذیرى به عمر و زندگى نـسـل جـوان وارد سـاخته است . فرجام اقدام کننده بى بصیرت در روایتى چنین ترسیم مى شود:

اَلْعـامـِلُ عـَلى غـَیـْرِ بـَصـیـرَةٍ کـَالسـّائِرِ عـَلى غَیْرِ الطَّریقِ، لایَزیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ اِلّا بُعْدا222

عـمـل کـنـنده بى بصیرت چون رونده خارج از جاده است که سرعت راهپیمایى ، او را از مقصد دور مى کند.

شـش . خـیـرخـواهـى و خـلوص نیّت : به راستى مبلغان و مربیان ، به عنوان پیام دهندگان باید از اعماق قلب خویش ، خیرخواه نسل جوان بوده و از سر احسان و خلوص نیّت با آنان مـواجه شوند، چون خیرخواهى و خلوص نیت حقیقى پیام دهندگان براى جوانان اثر وضعى مـعجزه آسایى دارد. خیرخواهى و اخلاص مبلغان اکسیر گرانبهایى است که همه زحمات مبلغ و ارتـبـاط گـر را بـارور مـى سـازد و چنان تاءثیرى در گفتار و کردار او مى گذارد که نـسـل جـوان را شـیـفـتـه خـود مـى کـنـد و آنـان را بـه پـذیـرش پـیـام انـقـلاب و عمل به آن وا مى دارد. مقام معظم رهبرى در این باره مى فرماید:

اخلاص ، شرط اصلى تبلیغات است ، اگر از بالاترین سطوح تا پایین ترین سطوح ، ذرهّ اى اغـراض ‍ شـخـصـى بـه مـیـان آمـد تـبـلیـغـات خـراب مـى شـود. رکـن اوّل تـبـلیـغـات و سـرآغـاز آن به نام خدا و اتمام آن براى خداست والّا اگر بر خلاف این بـاشد دیگر تبلیغ نیست ... در صورتى مى توانیم کیفیت کار تبلیغاتى را بالا ببریم که تبلیغ واقعا براى خدا و در راه خدا باشد.223

هـفـت . ایـمان به هدف و محتواى پیام : ایمان و باور قلبى به پیام و اهداف آن ، پشتوانه مـحـکـمى است که پیام دهنده و مبلغ را در امر رساندن پیام یارى مى رساند. از همین رو پیام دهـنده پیش از اقدام به ارتباط و رساندن پیام باید ایمان و باور خود را نسبت به پیام و اهـداف آن بـسـنـجـد و آنگاه که مطمئن گردید خود به محتوا و اهداف پیام باور قلبى دارد، بـه ارتـبـاط بـا جـوان و ابـلاغ پـیـام مـبـادرت ورزد. بـدیـهـى اسـت کـه ((سـخـنـى کـز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.))

هـشـت . ایـمـان بـه تـوانـایـى هاى جوان : در کنار ایمان به هدف و پیام ، پیام دهنده باید ایـمـان قاطع و باور حقیقى به توانایى ها و شایستگى هاى جوان هم داشته باشد. باید بـه قـدرت انسانى جوان که توانایى ها و استعدادها و صلاحیت هاى فراوانى در او پدید مـى آیـد اعـتـراف کرد و به منزلت و شخصیت جوان ایمان و اذعان داشت . تا به جوان حرمت ننهیم و او را به رسمیت نشناسیم ، نمى توانیم با او ارتباط برقرار کنیم .224

ده . شـنـاخـت زمـان و مکان : شناخت زمان و مکان یعنى موقع شناسى ، تشخیص وضع و مقام و محل در هر مکان و هر زمان به مقتضاى آن عمل کردن ، یکى از ویژگى هاى اصلى فرد پیام دهـنـده ، مـوفـق اسـت . شـنـاخـت عـامـل زمـان و مـکـان بـیـان مـطـالب را در پـذیـرش و استقبال فراوان مواجه مى کند. استاد مطهرى در این زمینه مى فرماید:

عـلمـاى امـت اسـلامیه بر حسب وظیفه و مسئولیتى که دارند، عالم ترین مردم به زمان خویش خـواهند بود، زیرا تشخیص مقتضیات واقعى زمان از مقتضیات انحراف اخلاقى و انحطاطات روحـى انـسـانـهـا، بـدون آشـنـایـى بـا روح زمـان و عـوامـل دسـت انـدرکـار سـاخـتـمـان زمـان و جـهـت سـیـر آن عوامل ، امکان پذیر نمى باشد.225

استاد در ادامه مى افزاید:

بـدون شـک مهم ترین مسئله اى که ادیان به و بالاخص اسلام دراین عصر با آن مواجه است همین مسئله است . نسل جدید جز درباره تحول و دگرگونى و نوطلبى و درک مقتضیات زمان نمى اندیشد. در مواجهه با این نسل ، اولین سخنى که به گوش مى رسد همین است .226

نـه . هـمـاهـنگى کردار و گفتار: پیام دهنده بیش از همه و پیش از آن که به تبلیغ و دعوت نـسـل جـوان قـیـام کـنـد، بـایـد بـه یـافـتـه هـاى خـویـش عـمـل کـنـد تـا نـسـل جـوان پیش از شنیدن گفتار و پیام او، کردار نیک او را مشاهده کنند. چنین کـارى کـه نتیجه ایمان پیام دهنده به پیام خود است ، از نظر روانى بر تاءثیر پیام مى افـزایـد و نـسل جوان با دیدن هماهنگى گفتار و کردار مبلغ ، بهتر به گفته هاى او ایمان مـى آورد و بـه درسـتـى آن مـطـمـئن مـى شـود. در فـرهـنـگ اسـلامـى پـیـام دهـنـده اى قـابـل تـقـدیـر و تـجلیل است که پیش از راهنمایى دیگران ، خود راه ایمان ، هدایت و انجام عمل صالح را بپیماید؛ که گفته اند: ((دو صد گفته چون نیم کردار نیست !))

ده . فروتنى و برخورد نیک : در فرایند پیام رسانى میان پیام دهنده و پیام گیر، ارتباط فـکـرى و عـاطـفـى یـک ضـرورت اسـت کـه بـایـد پـیـام دهـنـده ارتـبـاط خـود را بـا نـسـل جـوان در فـضایى صمیمى برقرار کند.لذا هر ارتباط موفقى میان پیام دهنده و پیام گـیـرنـده مـسـتـلزم فـروتـنـى و بـرخـورد خـوش ‍ پـیـام دهـنـده مـى بـاشـد. رسـول گـرامـى اسـلام مـدارا و خـوش بـرخـوردى بـا مـردم را یـک دسـتـور کلى براى همه پیامبران دانسته مى فرماید:

اِنّا اُمِرْنا مَعاشِرَ اَلْانبِیاء بِمُداراةِ الناس 227

ما گروه پیامبران دستور یافته ایم که با مردم مدارا کنیم .

استاد مطهرى در این باره مى فرماید:

کـسـى کـه مـى خـواهـد پـیـامـى را بـه مـردم بـرسـانـد، بـایـد در مـقـابـل مـردم ، در نـهایت درجه فروتن باشد، یعنى پرمدعایى نکند، اظهار انانیّت و منیّت نکند و مردم را تحقیر نکند.228

فروتنى و برخورد نیک پیام دهنده با نسل جوان اثر مستقیم در عملکرد تبلیغاتى او دارد و ضـمـن خـوشبین کردن مخاطبان نسبت به پیام دهنده ، زمینه باور بیشتر پیام را براى جوان فراهم سازد. در منابع دینى براى تواضع پیام دهنده (مبلغ ) فواید و نتایجى بیان شده است از جمله محبت و دوستى ، رفعت و سربلندى ، گسترش خوبى ها...229

ب . جذابیت جسمانى و ظاهرى :
آراسـتـگـى و زیـبـایـى را خـداونـد دوسـت دارد، زیـرا خـداوند خود زیباست و دین اسلام بر زیـبـایـى و پـاکـیـزگـى بـنا نهاده شده است . مردم نیز به صورت فطرى به پاکى و نـیـکـویـى و زیـبایى ظاهرى نیز گرایش دارند. پیامبر اسلام ، این برترین و بالاترین پـیـام رسـان عـالم هـسـتـى هـمـواره آراسـته و پاکیزه و معطر بود و همین صفات ، بر پیام رسانى ایشان تاءثیر فوق العاده داشت . از همین رو اولین گام براى موفقیت پیام دهنده ، آراستگى ، پیراستگى و جذابیت ظاهر است .

بـنـابـراین فرمانده ، مدیر، مبلغ ، مربى و هر کس که مى خواهد با جوان ارتباط برقرار نـمـایـد بـایـسـتـى در اولیـن بـرخـورد خـود، با دلپذیرى نوع و رنگ پوشاک حتى نوع اصـلاح سـر و صـورت و طـرز حـرکـاتـش ، رخـنـه در دل جـوان نـوگـراى صـاحـب ذوق و داراى روح لطـیـف بـیـفـکـنـد و بـتـوانـد در هـمـان مواجهه اول جـوان را بـه خـود جلب و جذب کند. اگر پیام دهنده رعایت جاذبه هاى صورى را بکند، ناخودآگاه نسل جوان میل به برقرارى ارتباط با او را در خود احساس خواهد کرد. لذا پیام دهـنـدگـان بـراى آراسـتـگـى و جـذابـیـت ظـاهـرى بـایـد بـه پـاکـیـزگى بدن ، لباس ، مـحـل کـار و زنـدگـى ، رعـایت بهداشت دهان و دندان ، پیراستن و شانه کردن موهاى سر و صـورت ، پـوشـیـدن لبـاسـهـاى مـتناسب با شاءن و شخصیت خویش و به کاربردن عطر توجه خاصى نماید.230

2 ـ 2. پیام
پـیـام دومـیـن مـرحـله ارتـبـاطى است که باید از محتوا، جذابیت ، کارآیى و درک فرهنگ زمان برخوردار باشد. یک پیام بایسته و شایسته داراى ویژگى هاى زیر است :

یـک . کـارآیـى : گـسـتـره نـفـوذ مـعـنـوى پـیـام صـرف نـظـر از حـق بـودن ، جـامـع و کـامـل بـودن و عـقـلانى بودن مى تواند محک ارزشمندى در فرایند ارتباطى محسوب شود. بـه ایـن معنا که هر چه پیام از محتواى بهترى برخوردار باشد، کاربرد و نفوذ بیشترى خـواهـد داشـت . کـارآیـى سـریـع و عـمـیـق و گـسـتـرده هـر پیامى در دو بعد افقى و عمودى قابل بررسى و مطالعه است .

مـنـظـور از کـاربـرد و کـارآیـى افـقـى پیام ، گستره نفوذ پیام در زمان و مکان است که در سطوح مختلف جوامع و اقشار گوناگون مردم ، جریان مى یابد.

کـاربـردى و کـارآیـى عـمـومـى بـیـانـگـر مـیـزان نـفـود آن پـیـام در اعـمـاق فـکـر و دل انسانها و تاءثیر آن در اندیشه و عمل جوامع است که بدون شک ، پیام الهى در این بعد نـیـز مـقـام برتر را به خود اختصاص ‍ داده و عمیق ترین اثر را در جامعه بشرى بر جاى گذاشته است .231

دو. محرک عواطف بودن : پیام مبلغان در عین عقلانى و کارآیى و با نفوذ بودن ، باید محرّک عـواطـف و احـسـاسـات نـسـل جـوان بـاشـد. لذا ارتـبـاط مـؤ ثـر بـرقـرار کـردن بـا نسل جوان بدون شناخت کانون عواطف و احساسات او میسر نیست . بنابراین مربیان آموزشى در فـرایـند ارتباطى با جوان باید پیام خود را به صورت ساده و آسان و عاطفى مطرح نماید تا فرصت ارتباط نزدیک و صمیمى بیشتر ایجاد شود.

سـه . تـنـاسـب بـا نـیاز مخاطبان (نیاز سنجى ): پیام باید متناسب با قدرت فراگیرى ، طـرز تـفـکر، شایستگى ، فرهنگ و پرسشهاى اصلى مخاطبان تنظیم شود. نیاز سنجى در پـیـام بـه قـدرى مهم مى باشد که تمام پیامبران الهى در راه تبلیغ دین ماءموریت یافته اند که به این امر مهم توجه نشان دهند. پیامبراکرم (ص ) مى فرماید:

اِنّا مَعاشرُ الْانبیاءُ اُمِرْنا اَنْ نُکَلّمَ النّاسَ على قَدر عُقُولِهِم .232

ما پیامبران ماءموریم که در سطح درک مردم سخن بگوییم .

استاد مطهرى مى فرماید:

بـراى ایـن که محتواى یک پیام غنى باشد، باید با احساسات بشر انطباق داشته باشد. توافق با احساسات و تا حدى اشباع احساسات عالى بشر و هماهنگى با نیازهاى زندگى و نـیازهاى عملى و عینى بشر از دیگر شرایط غنى بودن محتواى یک پیام است . اگر پیام با نیازهاى طبیعى بشر ضدیت داشته باشد نمى تواند موفق باشد.233

تـوجـه بـه نـکـاتى چون ، سن ، جنس ، سطح ، تحصیلات ، ویژگى هاى روحى و روانى مخاطبان و توجه به زمان و مکان ارائه پیام مى تواند پیام دهندگان را در شناسایى نیاز مخاطبان کمک شایانى نماید.

چـهـار. روشـن و گـویا بودن : ویژگى دیگر پیام ، روشن و گویا بودن است . امروز از نـخـسـتـیـن واجـبـات بـراى مـربـیـان و مـبـلغـان بـراى ارتـبـاط مـؤ ثـر بـا نـسـل جـوان بـه کارگیرى ادبیات دلنشین و فراخور طبع و سطح جوان ، و به عبارتى ، اسـتـفـاده از ادبـیـات صـحـیـح و روشـن بـه جاى ادبیات مخلق و واژه هاى پیچیده است . همه پـیـامـبـران الهـى نـیـز مـاءمـور بـودنـد کـه پیام خود را صریح و روشن به گوش ‍ مردم برسانند. از على (ع ) نقل شده که مى فرماید:

اگـر پـیـامـى مـزین به اسلوب و بینش خاصى شود به گونه اى که همگان آن رابفهمند جزء برترین پیام ها و گفتار خواهد بود.234

اسـتـاد مـطـهـرى در شـمـار مـوفـق تـرین متفکرانى است که ساده گویى و ساده نویسى از مشخصات بارز او بود و تاءثیرى که در نسل جوان گذاشت ناشى از ارائه تفکر مکتبى و اسـلامـى بـه صـورت مـجـمـوعـه مـنـسـجـم ، واحـد، غـنـى ، روشـن و در عـیـن حال ، ساده و گویا بود. استاد مطهرى معتقد است :

آن دعوت کننده اى در دعوت خودش به نتیجه مى رسد که بلاغش مبین باشد و بیانش در عین اینکه در اوج حقایق است ، ساده و روشن باشد.235

پـنـج . کـاربـردى بـودن : اگـر پـیـامـى بـا عـبـارت سـاده ، کـوتـاه ، پـربـار و در عین حـال عـلمـى در قـالب ادبـیـات روز جـهـت گـره گـشـایـى بـه پـیـام گـیـرنـده مـنتقل شود، آن پیام کاربردى خواهد بود. در مسائل آموزشى و تربیتى براى تقریب ذهن و زدودن آثـار خـسـتـگـى مـخاطبان ، یکى از ابزارهاى کارآمد، استفاده از کلمات روان و ساده ، تمثیل است .

پـیـام ـ بـه ویژه پیامها با بارى علمى ـ اگر به جا و مناسب و به طور روشن ، کوتاه و همراه باتمثیل و تشبیه بیان شود عمق مطلب را مجسم کرده ، تاریکى هاى آن را مى زداید و افق نگرش پیام گیرندگان را بازتر مى سازد.236

شـش . هـمـاهـنـگـى بـا فـطرت : پیامى که هماهنگ با فطرت بشر باشد پیامى جاودانه و فـراگـیـر خـواهـد بـود و اسـلام در وضـع قـوانـیـن و مـقـررات خود رسما احترام فطرت و وابستگى خود را به قوانین فطرى اعلام نموده است .

استاد مطهرى بر این باور بودند که :

اگـر جـمال حقایق و معارف دین بر جان پاک و خرد سالم بشر عرضه شود و احساس نیاز انـسـانـهـا بـه دیـن زنـده شود، خود، به دین روى خواهند آورد... و وظیفه ما این است که این احساس احتیاج به دین (فطرت ) را در بشر بیدار کنیم و این امر مورد نیاز را به این بشر محتاج عرضه بداریم .237

بـزرگـتـریـن پـشـتـوانـه پـایـدار در مـبـارزه حـق عـلیـه بـاطـل تـکـیه گاه فطرت است . رمز موفقیت امام حسین (ع ) به عنوان یک پیام دهنده دین این بـود کـه مردم را به توحید و عدالت دعوت کرد و چون این دعوت با فطرت آنها هماهنگى داشت ، توانست انسانهاى هدایت پذیرى چون حرّبن یزید ریاحى را جذب کند.238

3 ـ 2. کانال ها و ابزارهاى ارتباطى
ابزار ارتباطى یکى دیگر از ارکان پیام گزارى است که امر ارتباط بدون آن سامان نمى یابد و توجه بدان یکى از رمزهاى موفقیت مدیران ، مربیان و مبلغان دینى است . امروزه از جمله ضرورى ترین وظایف مدیران تبلیغاتى و ارتباطى ، شناخت انواع ابزارهاى تبلیغى کـاربـرى آنـهـا شـنـاخـت و نـحوه تاءثیر گذارى این ابزارها بر مخاطبان است . پیشرفت صـنعتى ، تخصصى شدن و تکامل روز افزون زندگى بشر و برخورد افکار و عقاید در جـوامـع مـخـتـلف ، بـه کـارگـیـرى ابـزارهـاى ارتـبـاطـى ، تـنـوع سـاخـتـارى و تـحـول روزمـرّه ابـزارهـا، هـمـگـى بیانگر این مطلب بسیار حیاتى است که پیام دهندگان بـایـسـتى هر چه بیشتر خود را به اطلاعات جدید در مورد ابزارهاى ارتباطى مجهز کنند و تـوانمندى خود را در به کارگیرى و استفاده مطلوب از آنها افزایش دهند. استاد مطهرى در زمینه به کارگیرى ابزار تبلیغاتى مناسب مى فرماید:

دومـیـن شـرط بـراى کـسى که حامل یک پیام است این است که ... باید بداند چه ابزارى را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزارى را مورد استفاده قرار ندهد.239

امروزه ضرورت هدایت جامعه بویژه نسل جوان از اهم وظایف عالمان دینى است . اسلام براى رهـبـرى و هـدایـت نـسـل جـوان وسـیله و روش ثابتى معین نکرده است ، بلکه یافتن روشهاى رهـبـرى نـسـل جـوان مـى تـوانـد بـا توجه به عامل زمان و مکان ، فرهنگ ، شرایط و افراد دگـرگـون شـود. از سـوى دیـگـر نـیـک اسـت بـدانـیـم کـه وسـیـله هـدایـت ایـن نـسل با نسلهاى گذشته بسى متفاوت است . هر زمانى وسیله ارتباطى خاص آن زمان را مى طـلبـد. به طور حتم ، به کاربردن ابزار ارتباطى جدید، هم بر سرعت پیام رسانى مى افزاید و هم به دلیل آشنایى نسل جوان با آن ، بر تاءثیر محتواى پیام مى افزاید.

مـتـاءسـفـانـه باید اذعان کرد که امروزه دشمن در بهره گیرى از ابزارهاى جدید و بسیار پیشرفته ارتباطى ، از مسلمانان جلوتر است .

الف . انواع ابزارهاى ارتباطى :
یـک . ابـزارهـاى ارتباطى سنتى : ابزارهاى ارتباطى که بشر از گذشته هاى بسیار دور براى ارتباط با همنوعان خود به کار گرفته است عبارتند از: بلند کردن صدا، استفاده از جارچى ، طبل ، آتش ، دود.

دو. ابزارهاى ارتباطى پیشرفته : مهم ترین ابزارهاى ارتباطى پیشرفته و امروزى به قرار زیر است :

اول . ابزارهاى گفتارى : ارتباط از طریق گفتار، مى تواند با صحبت رودرو، سخنرانى ، کنفرانس ‍ و مانند آن باشد اما در همه این موارد، گفتار باید ساده ، صمیمى و رسا باشد.

تـلاش بـراى قـانـع کـردن جـوانـان و القـاى فـکـر و اندیشه خود به آنان نیازمند بیان فـصـیـح و بـلیـغ اسـت .در طول تاریخ ، متفکران ، سیاستمداران ، شعرا و... با فن سخن روان ، قـابـل فـهـم و رسـاى خـود قادر بوده اند ضمن جلب توجه و برانگیختن احساسات مردم ، عالى ترین پیام هاى آسمانى را به آنان برسانند.

حضرت على (ع ) به ویژگى هاى کلام نیکو اشاره کرده و مى فرماید:

اَحْسَنُ الْکَلامِ ما لا تَمُجُّهُ الْاذانُ وَ لا یَتْعَبُ فَهْمَهُ الاَفهام 240

بهترین سخن آن است که بر گوشها ناهنجار نیاید و اذهان از درک آن خسته نشوند.

و یـکـى از دلایـل مـوفـقـیـت حـضـرت على (ع )، فصاحت ایشان بود که مقدارى از آن در نهج البلاغه منعکس شده است .241

در این زمینه کلام افلاطون درباره سخن سقراط شنیدنى است :

هـنـگـامـى کـه سخنان او را مى شنوم قلبم به شدت به تپش مى افتد و اشک از دیدگانم جارى مى شود و مى بینم که گروه کثیرى از مردمان نیز همان تاءثیرات را در خود حس مى کنند.242

بنابراین فرماندهان ، مدیران ، مربیان و مبلغان دینى باید با استفاده از سخن گفتن زیبا و بـه کـارگـیـرى بـه مـوقـع کـلام و مـفـاهـیـم مـنـاسـب بـا نـسـل جـوان روبـرو شوند و ضمن مجهز بودن به زبان زمان و لهجه عصر، پیام جوان را بشنوند و متناسب با نیازهایشان سخن بگویند.

در تعریف بلاغت نیز گفته اند:

بلاغت ، سخن فصیحى است که به مقتضاى حال مخاطب گفته شود.243

کـلام بـلیـغ را گـویـنـده اى القـا مـى کـند که شرایط زمانى ، مکانى ، روحى فرهنگى ، جـسـمانى و... مخاطبان را درک کرده و از گذشته و آینده زندگى آنان آگاه باشد. آن گاه بـا زیـبـاتـریـن و پـرمـغـزتـریـن کلمات پیام خویش را به آنان ابلاغ نماید. به عبارت دیگر، سخن مبلغان و مربیان آموزشى و تربیتى باید ضمن استوارى ، روانى و زیبایى ، درجاى خود و متناسب با موقعیت و حال و هواى مجلس و مخاطبان بیان شود.

پیغمبر اسلام (ص ) و امام على (ع ) این گونه بوده اند که در سخنان گوهربارشان همه کـسـانـى کـه در مجلس نشسته بودند، به اندازه ظرفیت خودشان از این سخنان استفاده مى کردند.244

استاد مطهرى از جمله اندیشمندان اسلامى موفقى بود که از شرایط لازم براى آشنا ساختن نـسـل جـوان امـروز بـا اسـلام بـرخـوردار بـود، چـون زبـان نـسـل جـوان را خـوب مـى دانـسـت و مـى فـهـمـیـد و پـیـام ایـن نـسـل را مـى شـنـیـد و مـتـناسب با نیازهایشان کتاب مى نوشت و در عین ساده گویى و ساده نـویـسـى مـعـتـقـد بـه ((زبـان زمـان )) و ((لهـجـه عـصر)) بود. و براى ایجاد ارتباط با نسل جوان فراگرفتن منطق و زبان او را ضرورى مى دانست زیرا:

اگـر عـالم دیـنـى زبـان و مـنـطـق نـسـل جـوان خـود را نـدانـد اولا نـمـى تواند آنچه را که نـسـل جـوان مـى گـویـد و مـى خواهد بفهمد و به سئوال و نیاز او پاسخ گوید ثانیا به خاطر همین ندانستن و نفهمیدن ممکن است که با او به مخاصمه برخیزد و او را تکفیر و طرد کند و در نتیجه نمى تواند او را رهبرى و هدایت نماید.245

مـطـالعـه کـتـب ادبى قدیم و جدید، شنیدن سخنان سخنوران نامدار و حفظ آیات ، روایات ، سـخـنـان نـغـز و اشـعـار و استفاده به جا از آنها، بر بلاغت و فصاحت مبلغ و پیام دهنده مى افزاید.

دوم . ابـزارهـاى نـوشـتـارى : امـروزه بـیـشـتـر پـیـام هـا از طـریـق نـوشـتـه بـه دیـگـران مـنـتـقـل مـى شود. خواننده پیام مى تواند نوشته را همراه خود داشته باشد و در زمان مناسب بـارهـا آن را مـرور کـنـد. ایـن نـوشـتـه هـا مى تواند در قالب کتاب ، مقاله و نشریه و با وبلاگ ها در دسترس پیام گیران قرار گیرند.

1. کـتـاب : کتاب خوب هنوز هم ارزشمندترین و مهم ترین عنصر در عرصه علم و فرهنگ و از بـهـتـریـن ابـزارهـا بـراى پـیـام رسانى است . کتاب نقش برجسته ممتازى در پیدایش ، تـکـمـیـل ، تـصحیح و هدایت آگاهى هاى جوانان دارد؛ امروزه بیان و شرح عقاید و باورهاى دیـنـى ، مـوضـوعـات اخلاقى ، مفاهیم علمى و هر آنچه یک پیام رسان و پیام دهنده مسلمان در صـدد رسـانـدن آن بـه مـخـاطـب جـوان اسـت ، مـى تـوانـد از طـریـق کـتـاب ، منتقل شود.

2. مـطـبـوعـات : بـه وسـیـله مـطـبـوعـات مـى تـوان مـسـائل اسـلامـى را بـه نـسـل جـوان آمـوخـت و مـطـابـق با نیازها و مناسبت ها، به تدریج آنان را با فرهنگ اسلام و انـقلاب آشنا نمود. ارتباط با نسل جوان به وسیله مطبوعات نسبت به ابزارهاى نوشتارى دیـگـر بـرتـر و آسـان تـر اسـت زیرا مطبوعات نسبت به کتاب ها، ظرفیت تنوع پذیرى بـیـشـتـرى دارند و ارزان تر، سریع تر و آسان تر در دسترس علاقه مندان و عموم مردم قـرار مـى گـیـرنـد. مـهـم آن اسـت ، این که مطالب ارائه شده در مطبوعات باید به زبان مـطـبـوعـات و گـونـه اى بـاشـد کـه جـوان آن را درک کـند و ضمن بهره مندى از آن هدایت و راهـنـمـایـى شـود. بـنـابـرایـن مـبـلغـان و مـربـیـان آمـوزشـى کـه بـه نـحـوى بـا نسل جوان سر و کار دارند مى توانند با ارائه مطالب منطقى و زیبا و نوآورى و ظرافت در ارائه پیام ، ارتباط خود را با جوان مستحکم تر و تنگ تر نمایند.

3. وبـلاگ : شـایـد بـهـتـر بـاشد این بحث در بخش معرّفى اینترنت مطرح گردد، امّا به اختصار آن که :

وبـلاگ ، مـحـیطى است که به پیام رسان امکان انتشار ایده ها و پیام هاى خود را همانند یک روزنـامـه نـگـار مـى دهـد. عـامـل مـحـبـوبیّت و رشد سریع پدیده وبلاگ در میان کاربران ایـنـتـرنـت ، راحتى استفاده از این ابزار است . امروزه جوانان بسیارى از طریق اینترنت ، در اتـاق هـاى مـنـزل خـود بـه وبـلاگ هـایـى کـه آن سـوى دنـیـا نـوشته مى شود به راحتى دسترسى دارند و به همین دلیل مى توان آن را در زمره مهم ترین ابزارهاى پیام رسانى ، از نوع نوشتارى (در محیط دیجیتالى ) به شمار آورد.

سوم . ابزارهاى دیدارى و شنیدارى : از ابزارهاى مهم دیدارى و شنیدارى که قدرت بسیار زیادى در جذب مخاطبان خود دارند، موارد زیر را مى توان نام برد:

1. تصاویر: در میان تصویرها نقش فیلم از همه برجسته تر است زیرا دیدراى ـ شنیدارى اسـت و بـا جـذابـیت خود بیشترین تاءثیر را در بینندگان مى گذارد. استفاده هنرمندانه از این ابزار ارتباطى ، مى تواند پیام هاى دینى را از طریق تصویر و صدا، در ذهن جوانان جاى دهد و آن را ماندگار سازد.

2. رایـانه : رایانه ها در عصر حاضر که عصر انفجار اطلاعات است مى توانند نقش مهمى در تـبـلیـغ و تـبـیـیـن مـعـارف بـشـرى ایـفـا کـنـنـد. امـروزه بـه دلیل حجم گسترده اطلاعات ، کمبود فرصت ها و تهاجم فرهنگى استعمارگران باید پیام دهـنـدگـان دینى و مراکز فرهنگى ، خود را به سلاح پیشرفته رایانه مجهز کنند و از آن در راستاى نیاز جوانان بهره گیرند.

3. ایـنـتـرنـت : ایـنـترنت شبکه اطلاع رسانى گسترده اى است که براى ایجاد ارتباط میان شـبـکـه هـاى دولتـى و خـصوصى در سطح جهان تاءسیس شده است .246 امروزه بر اثر گـسـتـرش عـلم و فـنـّاورى ، جـهـان به دهکده اى تبدیل شده که هر نقطه اى از آن از نقطه دیـگـر اثـر مـى پـذیـرد و بـا تـوجـه بـه ایـن ویـژگـى اسـت کـه صاحبان آراء و عقاید گوناگون با توسل به ابزارهاى ارتباطى پیشرفته از جمله اینترنت در صددند افکار جـهـانیان خصوصا نسل جوان را تسخیر کرده و به منافع خود دست یابند در چنین وضعیتى ضـرورت دارد کـه متولیان علم و فرهنگ اسلام و انقلاب نیز با استفاده از این ابزار پیام انقلاب و اسلام را به گوش جهانیان برسانند. از سوى دیگر تهاجم فرهنگى دشمن به نـسل جوان نیز ایجاب مى کند که پیام دهندگان از شگردها و شبهه هاى القا شده در سطح جهان آگاه باشند و در صدد مقابله و پاسخ گویى به آنها بر آیند.247

4. مـاهـواره : رشـد و تـوسـعـه تـکـنـولوژى بـویـژه مـاهواره تحولى عمیق و گسترده ، در ارتباطات جهانى بوجود آورده است . امروزه ماهواره هاى پیشرفته چون ((لاکروس )) و ((ک . اچ . 11)) که یکى از ماهواره هاى فعال در جنگ خلیج فارس بود به ابر قدرت ها امکان مـى دهـد کـه با کسب اطلاعات دقیق و به موقع در مورد دشمن ، به موازات جنگ نظامى ، به یـک جـنـگ روانـى دسـت بـزنـند. به کارگیرى و استفاده صحیح و به موقع از این رسانه تاءثیر معجزه آسایى بر شنوندگان باقى مى گذارد و متولیان فرهنگى نظام اسلامى بـایـد خود را به سیستم ماهواره مجهز کرده ، صداى اسلام و انقلاب را به گوش ‍ جوانان جهان برسانند.248

البـتـه در کـنـار ایـن وسـایـل ارتـبـاطـى دیـدارى و شـنـیـدارى ، ابـزارهایى چون رادیو و تـلویـزیـون ، سـیـنـمـا و ویـدئو مـى بـاشـد کـه بـه دلیل آشنایى مخاطبان با آنها و نیز اطاله کلام از تبیین آنها صرف نظر مى کنیم .

4 ـ 2. پیام گیرندگان (مخاطبان )
یـکـى از ارکـان مهم و ارتباطى ، پیام گیرنده مى باشد که با نبود او پیام رسانى معنى پیدا نمى کند. به عبارت دیگر فرایند ارتباطى ، چرخه اى عملیاتى و فرایندى است که از پـیـام دهـندگان آغاز و به مخاطبان ختم مى گردد و پس از ارتباط با مخاطب از طریق یک بـازخـورد مـجـددا بـه پـیـام دهـنـده بـاز مـى گـردد. ارتـبـاط مـیـان پـیـام دهـندگان و پیام گـیـرنـدگـان همواره از راه فکر و اندیشه برقرار مى شود که عالى ترین نوع ارتباط انسانى بوده ، شناخت نسبى طرفین از یکدیگر، لازمه چنین ارتباطى است .

مخاطب شناسى داراى چنان اهمیتى است که فرایند ارتباطى بدون آن نه تنها توجیه پذیر نـیـسـت بـلکـه سـبـب نـاکـامـى از مـوفـقـیـت قـطـعـى در ارتـبـاط بـا نسل جوان خواهد شد.

در بـرقـرارى یـک ارتـبـاط صـحـیـح و مـؤ ثـر بـا جـوانـان و انتقال پیام به آنها توجه به عوامل زیر اجتناب ناپذیر و بسیار حیاتى است :

یـک . ویـژگـى هـا و نـیـازهاى مخاطبان : توجه به ویژگى ها و نیازهاى همه مخاطبان به طـور اعـم و نـیازهاى اساسى جوانان به طور اخص از اهم موضوعات روان شناسىِ ارتباط بـا جـوانان است . در برقرارى یک ارتباط قوى ، پایدار و سازنده ، شناخت ویژگى هاى زیـسـتـى ، ذهـنـى ، عـاطـفـى و اجـتماعى ، تمایلات ، انگیزها بازخوردها، نگرشها، سلسله نـیـازهـاى روانـى جـوانـان و نظام ارزشى حاکم بر اندیشه و افکار آنها اولین و اساسى ترین گام در جهت برقرارى ارتباط با نسل جوان است .249

بنابراین مبلغان و مربیان باید با جدا کردن و متمایز ساختن مخاطبان ، با آنان با زبان خودشان سخن بگویند و پیام مورد نیاز گروه را به آنان برسانند.

دو. آشـنـایـى بـا سـطـح آگـاهـى جـوان : پـیـام دهـنـدگـان قـبـل از هـر چـیـز بـایـد سـطـح علم و آگاهى جوانان را مورد توجه قرار دهند. اصولا اگر ارسـال پـیـام بر اساس معرفت و آگاهى جوانان صورت نگیرد تلاش پیام دهندگان بى ثمر خواهد ماند.

سـه . تـوجـه به باورهاى جوان : دقت و توجه اساسى به باورهاى دینى مخطبان همواره بـایـد مـورد عـنـایـت پـیـام دهـنـدگـان قـرار گـیـرد، زیـرا این باور مذهبى جوانان است که شکل و کیفیت پیام مبلغان را مشخص مى سازد. در یک نگرش کلى مى توان مخاطبان خود را بر حسب باورها به سه گروه تقسیم نمود:

گـروه اول کسانى اند که ضمن پاى بندى به مبانى دینى ، خود از اطلاعات دینى کافى بـرخـوردارنـد و زمـیـنـه مـنـاسـبـى بـراى پـذیـرش پـیـام دارنـد. گـروه دوم کـه شـامـل بـیـشتر مخاطبان مى شود تا حد قابل قبولى به مبانى دینى پاى بند بوده ، ولى ایـمـان و عـمـل آنان عمق کافى ندارد و همواره نیازمند به راهنما هستند. و گروه سوم حاضر به شنیدن پیام نیستند.250

بـنابراین گاه جوان براى پذیرش پیام تنها به یک جرقه نیاز دارد گاه به یک موج و تـلاطـم شـدیـد. گـاه نـیـز اصـلا آمـادگـى نـدارد و بـراى برقرارى ارتباط با او باید اول سنگلاخ ‌ها را هموار کرد.

چـهـار. شـرایـط و مـوقعیت برقرارى ارتباط با جوان : انتخاب شرایط و موقعیت و فضاى مـنـاسـب و مـطـلوب بـراى برقرارى ارتباط آرام سالم و سازنده با جوان بسیار مهم است . بـرقـرارى یـک ارتباط مؤ ثر و پویا و کارآمد با جوانان مستلزم آن است که آنان از آرامش خـاطـر و آسـودگـى خـیال برخوردار باشند. بدیهى است که بهترین و مناسب ترین زمان بـراى بـرقـرارى یـک ارتـبـاط مـتـقابل و خوشایند با جوانان در جهت دستیابى به اهداف اخـلاقـى و تربیتى ، اصلاح رفتار و ایجاد انگیزه تلاش و تفکر متعالى و خلّاق ، اوقات فـراغـت اسـت . در ایـن زمـان جـوانـان بـه دور از فـشـارهـاى ذهـنـى و خـسـتـگـى جسمى ، با مـیـل و رغـبـت ، آگـاهـانـه و آزادانـه آمـادگـى روانى و اجتماعى لازم را براى برقرارى یک ارتباط سالم و گفت و شنودى صمیمانه با مربیان ، فرماندهان ، مدیران و مبلّغان دارد. در شـرایـطـى کـه هـیـجـان ، اضـطراب ، نگرانى و ترس بر وجود جوان ما حکم است و یا در مـوقـعـیـتى که گرسنگى ، تشنگى ، بى خوابى و خستگى جسمانى و روحى بر او غالب اسـت ، پـیـام دهـنـدگـان نمى توانند یک ارتباط مؤ ثر و سودمند برقرار کنند. بنابراین مـوقـعـیـت شـنـاسـى جـوانـان تـوسـط پـیـام دهـنـدگـان در بـرقـرارى ارتـبـاط و انتقال پیام به جوانان بسیار حائز اهمیّت است .251

پـنج . جایگاه اجتماعى جوان : پایگاه و جایگاه اجتماعى جوانان برگرفته از موقعیت کلى آنـان در جـامعه مى باشد. جایگاه و پایگاه اجتماعى نشان دهنده اعتبار، ارزش و موقعیت فرد مـى بـاشـد و سـبـب مى شود که افراد در رده هاى گوناگون قرار گیرند. پیام دهندگان بـایـد بـدانـند که جوانان داراى جایگاهها و پایگاههاى متفاوت هستند و بر این اساس پیام آنها به مخاطب نشان باید با ابزارها، شیوه ها و روشهاى متفاوت انجام گیرد.

شـش . روش بـرقـرارى ارتـبـاط و انـتـقـال پیام به جوان : اتخاذ روش مناسب و مؤ ثر در بـرقـرارى ارتـبـاط بـا جـوان از مـهـم تـریـن عـوامل برقرارى و استمرار یک ارتباط مفید، سـازنـده و کـارآمـد بـا نـسـل جـوان اسـت . هـر قـدر روش ارتـباطى ما از گیرایى و جذابیت بـیـشـتـرى بـرخـوردار بـاشـد، زودتـر و سـهـل تـر مـى تـوانیم به اهداف ارتباطى خود نـائل آیـیـم . بـه عـبـارت دیـگـر مـؤ ثـرتـریـن روش ارتـبـاطـى و انـتـقـال پـیام به جوان روشى است که در آن به طور غیر مستقیم حوزه شناختى و احساسى جوان به صورت جدى متاءثر شود و باور و بینش تازه اى در او بارور گردد که نتیجه آن بالطبع تبلور رفتار مطلوب خواهد بود.252

تـوجـه بـه نـقاط قوت ، نیازهاى عاطفى و انگیزه هاى روانى ، ایجاد شرایط مناسب براى مـخـاطـب ، کـسـب اطـلاعـات و مـعلومات پیرامون موضوع مورد علاقه جوان تعریف و تمجید و تـکـریـم ابـعـاد مـثـبـت شـخـصـیـت جوان 253، هم اندیشى با جوان ، رعایت ادب و نزاکت در ارتـبـاط254 و... مـؤ ثـرتـریـن روش براى آغاز برقرارى یک ارتباط سازنده ، پویا و موفق است .

پی نوشتها
213. سـاروخـانـى ، بـاقـر، درآمـدى بـر دایرة المعارف علوم اجتماعى ، (تهران ، کیهان ، 1370) ص 446.

214. همان ، ص 447.

215. طهماسبى ، مهدى ، چگونگى انتقال مفاهیم دینى به جوانان ، (قم ، مرکز پژوهش هاى صدا و سیما، 1381)، ص 14.

216. سـاروخـانـى ، بـاقـر، جامعه شناسى ارتباطات ، (تهران ، اطلاعات ، 1371)، ص 19.

217. محسنییان راد، مهدى ، ارتباطشناسى ، ص 43.

218. همان ، ص 43.

219. ر.ک ، سـاروخـانـى بـاقـر، جـامـعـه شـناسى ارتباطات ، ص 29 تا 34؛ سید محمد دادگران ، مبانى ارتباطات جمعى ، ص 29 تا 32.

220. مجله پیوند، ش 184، بهمن 1373، ص 45.

221. آقـایـانـس جـواد، مـحـمـد، چگونه مى توان در مردم نفوذ کرد و باور و رفتارشان را تغییر داد، (تهران ، 1372) ص 35 تا 53.

222. اصول کافى ، ج 1، ص 43.

223. رزاقـى ، احـمـد، اهـمـیـّت و ضرورت تبلیغات ، تهران ، سازمان تبلیغات اسلامى ، 1370، ص 58.

224. مجله مسجد، ش 52، 1379، ص 22.

225. مطهرى ، مرتضى ، مجموعه آثار، ج 3، ص 195 ـ 196.

226. همان ، ص 178.

227. بحار الانوار، ج 75، ص 53.

228. مطهرى ، مرتضى ، سیرى در سیره نبوى ، ص 203.

229. ر.ک : ترجمه میزان الحکمة ، ج 14، ص 6854 ـ 6856.

230. نگارش حمید و دیگران ، تبلیغ دین از منظر دین ، (قم ، پژوهشکده تحقیقات اسلامى )، ص 75 ـ 76.

231. الهامى نیا، على اصغر، تبلیغ در قرآن ، ص 57 ـ 58.

232. بحارالانوار، ج 1، ص 85.

233. مطهرى ، مرتضى ، حماسه حسینى ، ج 1، ص 197.

234. غررالحکم ، ج 1، ص 210.

235. مطهرى ، مرتضى ، سیرى در سیره نبوى ، ص 197.

236. باقى نصرآبادى ، على ، فروغ اندیشه ها، ص 10.

237. باقى نصرآبادى ، على و حمید نگارش ، رمز موفقیت استاد مطهرى ، ص 120.

238. ر.ک : بـاقـى نـصـر آبـادى ، عـلى ، ((عـوامل پایدارى و جاودانگى نهضت عاشورا))، فصلنامه حکومت اسلامى ، سال هشتم ، ش اوّل ، بهار 1382، ص 354.

239. حماسه حسینى ، ج 1، ص 349 ـ 350.

240. شرح غرر الحکم ، ج 2، ص 485.

241. راونـدى مـرتـضـى ، تـاریـخ تـحولات اجتماعى ، (تهران ، شرکت سهامى کتابهاى جیبى ، چاپ دوم (بى تا))، ص 118.

242. شـیـرازى ، محمّد، جنگ روانى و تبلیغات (تهران ، معاونت تبلیغات و انتشارات حوزه نمایندگى ولى فقیه در دافوس ، 1376)، ص 155.

243. شرح المختصر، ص 11.

244. مطهرى ، مرتضى ، سیرى در سیره نبوى ، ص 198.

245. باقى نصرآبادى ، على و حمید نگارش ، رمز موفقیت استاد مطهرى ، ص 257.

246. نشریه فرماندهى و ستاد، تهران ، زمستان 1379، ص 29.

247. تبلیغ دین از منظر دین ، ص 201.

248. شیرازى ، محمد، جنگ روانى و تبلیغات ، ص 173 ـ 174.

249. مجله پیوند، ش 189 ـ 190 ـ 191، تابستان 1374، ص 16.

250. تبلیغ دین از منظر دین ، ص 115 تا 118.

251. مجله پیوند، ش 189 ـ 190 ـ 191، تابستان 1374، ص 18.

252. همان ص 19.

253. روزنامه همشهرى ، 6 / 11 / 1376.

254. همان ، 7 / 11 / 1376.

***پایگاه حوزه

امام علی (ع) و اصول سیاست

امام علی (ع) و اصول سیاست - آیت‌الله جعفر سبحانی
تجربه حکومت علوی

امام‌ امیر مؤ‌منان(ع) در روز 18 ذی‌الحجة‌ الحرام‌ سال‌ 35 هجری‌ قمری، زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌ و در 21 رمضان‌ سال‌ 40 جام‌ شهادت‌ نوشید. مدت‌ حکومت‌ او چهار سال‌ و نه‌ ماه‌ و سه‌ روز بود و در این‌ مدت، کشور پهناور اسلامی‌ را که‌ از شرق‌ به‌ رودخانة‌ سند، از غرب‌ به‌ صحرای‌ افریقا، از شمال‌ به‌ سرزمین‌ قفقاز و از جنوب‌ به‌ خلیج‌ عدن‌ منتهی‌ می‌گشت‌ اداره‌ نمود، هرچند بر اثر شورشی‌ که‌ در کشور مصر پدید آمد این‌ بخش‌ از قلمرو حکومت‌ او جدا شد ولی‌ به‌ جز این‌ نقطه‌ و منطقه‌ شام‌ که‌ از روز نخست، فرزند ابی‌سفیان‌ پرچم‌ یاغیگری‌ را برافراشته‌ بود، تمام‌ سرزمین‌ پهناور اسلامی، قلمرو حکومت‌ او را تشکیل‌ می‌داد و کلیة‌ کارگزاران‌ و فرمانداران‌ و استانداران‌ به‌ وسیلة‌ او تعیین‌ می‌شدند و هزینة‌ کشور اعم‌ از عمران‌ و آبادی‌ و حقوق‌ مهاجر و انصار و سایر کارکنان‌ به‌ وسیلة‌ امام‌ پرداخت‌ می‌گردید.
روزی‌ که‌ امام، زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌ با مشکلات‌ انبوهی‌ روبه‌رو گردید و مقاومت‌ در برابر این‌دشواری‌ها نیازمند سیاست‌ و تدبیر حکیمانه‌ای‌ بود تا با پنجة‌ تدبیر، بر مشکلات‌ پیروز گردد.

‌‌1. امام‌ و مشکل‌ استانداران‌ خلیفه
گروهی‌ که‌ از ستمِ‌ کارگزاران‌ عثمان‌ به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند و کراراً‌ خلیفه‌ از بیدادگری‌ آنان‌ هشدار داده‌ و نتیجه‌ نگرفته‌ بودند، از مراکز حساس‌ اسلامی‌ حرکت‌ کردند و در مدینه‌ گرد آمدند و پس‌ از اتمام‌ حجت‌های‌ فراوان، سرانجام‌ به‌ خانة‌ خلیفة‌ هجوم‌ بردند و به‌ حیات‌ او خاتمه‌ دادند و پیش‌ از دفن‌ جنازة‌ او، همگی‌ از پیر و برنا به‌ خانة‌ علی(ع) رو آوردند و سیل‌ آسا به‌ درون‌ خانه‌ ریختند و گفتند: آمده‌ایم‌ تا با تو به‌ عنوان‌ خلیفة‌ مسلمین‌ بیعت‌ کنیم. این‌ نارضایتی، به‌ گروه‌ گرد آمده‌ در مدینه‌ منحصر نبود، بلکه‌ انقلابی‌های‌ مدینه، نمایندگان‌ توده‌های‌ ناراضی‌ کوفه‌ و بصره‌ و مصر بودند که‌ در این‌ نقاط‌ پرچم‌ مخالفت‌ بر ضد‌ خلیفه‌ و کارگزاران‌ او برافراشته‌ بودند. خلیفة‌ وقت، براثر سستیِ‌ عزم‌ و حکومت‌ روح‌ فامیل‌گرایی‌ بر او، کارهای‌ کلیدی‌ را به‌ بستگان‌ خود از بیت‌ اموی‌ سپرده‌ بود و با توجه‌ به‌ اسامی‌ استانداران‌ و مشاوران‌ خلیفه، روشن‌ می‌شود که‌ در مدت‌ سیزده‌ سالة‌ خلافت‌ عثمان، حکومت‌ اموی‌ سایة‌ خود را بر همة‌ قلمرو اسلامی‌ افکنده‌ بود و همگان‌ جز ثروت‌اندوزی‌ و گردآوری‌ طلا و نقره‌ به‌ فکر چیزی‌ نبودند، از این‌ جهت‌ یک‌ نوع‌ خیزش‌ در تمام‌ استان‌ها و ایالات‌ بر ضد خلیفه‌ پدید آمد و به‌ جای‌ اینکه‌ مفسدان‌ گرفتار شوند، خلیفه‌ قربانی‌ این‌ نارضایتی‌ها شد.
امام‌ در برابر این‌ خواستة‌ عمومی‌ ناچار است‌ که‌ رضایت‌ عموم‌ را تامین‌ کند و از افراد صالح‌ بهره‌ بگیرد و حکومتی‌ را پی‌ ریزد که‌ رنگ‌ و بویی‌ از عصر رسالت‌ داشته‌ باشد و در غیر این‌ صورت‌ خود امام‌ در برابر گروه‌های‌ انقلابی‌ قرار می‌گرفت‌ و موضع‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ وی‌ دگرگون‌ می‌گشت. این‌ کار هر چند برای‌ امام‌ یک‌ وظیفة‌ الهی‌ و شرعی‌ بود ولی‌ در عین‌ حال‌ کار آسانی‌ نبود و امام‌ باید با سیاست‌ حکیمانه، موج‌ را مهار کند و آرامش‌ را به‌ کشور بازگرداند.
‌‌
2. امام‌ و ثروت‌های‌ بادآورده‌
در دوران‌ خلافت‌ عثمان، مسلمانان‌ جان‌ به‌ کف‌ در نقاط‌ مرزی‌ کشور مشغول‌ جهاد بودند و حاصل‌ دسترنج‌ خود را به‌ مدینه‌ می‌فرستادند. ولی‌ متأسفانه‌ بر اثر بی‌انضباطی‌ گروهی‌ از اطرافیان‌ خلیفه، از این‌ غنایم، بی‌حساب‌ بهره‌ گرفته، از دست‌آوردهای‌ مجاهدان‌ کاخ‌ها ساخته‌ و دام‌های‌ فراوانی‌ فراهم‌ آورده‌ بودند و در طول‌ خلافت‌ 13 سالة‌ عثمان، گروهی‌ به‌ ثروت‌های‌ سرسام‌آوری‌ رسیده‌ بودند که‌ تنها فهرست‌ دارایی‌های‌ ثروت‌ آنان‌ انسان‌ را مبهوت‌ می‌سازد. به‌عنوان‌ نمونه‌ به‌ ثروت‌ دو صحابی‌ به‌ نام‌ زبیر و طلحه‌ اشاره‌ می‌کنم:
محدثان‌ مانند بخاری‌ و غیره، ارثیة‌ نقدی‌ زبیر را 59 میلیون‌ و هشتصد هزار گزارش‌ کرده‌اند. درست‌ روشن‌ نیست‌ که‌ مقصود از این‌ رقم‌ درهم‌ است‌ یا دینار.
او به‌ تنهایی‌ در مدینه‌ یازده‌ خانه‌ در بصره‌ دو خانه، در کوفه‌ یک‌ خانه‌ و در مصر یک‌ خانه‌ داشت. همچنان‌ که‌ برای‌ او مزارعی‌ در مصر، اسکندریه، کوفه‌ و بصره‌ بود.
مسعودی‌ می‌گوید: او مالک‌ هزار اسب‌ و هزار بنده‌ و هزار کنیز بود و درآمد او از عراق، هر روز به‌ هزار دینار می‌رسید. درآمد طلحه‌ از مزارع‌ عراق‌ میان‌ چهار صد هزار الی‌ پانصد هزار دینار بود.
زراندوزی‌ در انحصار این‌ دو نفر نبود، بلکه‌ حاشیه‌نشینان‌ خلافت‌ اسلامی‌ از اموی‌ها و قرشی‌ها همگی‌ ثروت‌های‌ کلانی‌ را برای‌ خود اختصاص‌ داده‌ بودند، مانند:
1. عبدالرحمن‌بن‌ عوف‌ 2. سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌ 3. یعلی‌بن‌ امیه‌ 4. زیدبن‌ ثابت‌ 5. ابوسفیان‌ 6. مروان‌بن‌ حکم.
و بالاتر از همة‌ زراندوزان، خود خلیفه‌ بود. در حالی‌ که‌ گروهی‌ از صالحان، مانند: ابی‌ذر غفاری، عمار یاسر و عبدا بن‌ مسعود در کمال‌ عسرت‌ زندگی‌ کرده‌ و به‌ خاطر درگیری‌های‌ لفظی‌ با خلیفه‌ به‌ ضرب‌ و شتم‌ و یا تبعید محکوم‌ شدند. بیعت‌ کنندگان‌ با امام(ع) خواهان‌ تعدیل‌ ثروت‌ و بازگردانیدن‌ این‌ ثروت‌های‌ بادآورده‌ به‌ بیت‌المال‌ بودند. اکنون‌ امام‌ در مقابل‌ چنین‌ مشکل‌ بزرگ‌ قرار گرفته‌ بود؛ از طرفی‌ صاحبان‌ ثروت، از یاران‌ به‌ نام‌ پیامبر(ص) و در پوشش‌ صحابه‌ برای‌ خود قدرت‌ و مقامی‌ داشتند و از طرف‌ دیگر این‌ ثروت‌های‌ عمومی‌ که‌ بدون‌ جهت‌ در اختیار این‌ افراد قرار گرفته‌ است‌ باید به‌ بیت‌المال‌ برگردد - لذا - امام‌ در دومین‌ روز خلافت‌ خود رو به‌ مسلمانان‌ کرد و چنین‌ گفت:
«وَ‌اِ‌ لَو‌ وَجَدتُهُ‌ قَد‌ تُزُوٍّجَ‌ بِهِ‌ النٍّسأُ، وَ‌ مُلِکَ‌ بِهِ‌ الا‌ ِمأُ‌ لَرَدَدتُهُ؛ فَاِنَّ‌ فِی‌ العَدلِ‌ سَعَةً، وَ‌ مَن‌ ضاقَ‌ عَلَیهِ‌ العَدلُ‌ فَالجَورُ‌ عَلَیهِ‌ اَضیَقُ!؛ به‌ خدا، اگر ببینم‌ که‌ بیت‌المال‌ به‌ مهر زنان‌ یا بهای‌ کنیزکان‌ رفته‌ باشد، آن‌ را باز می‌گردانم‌ که‌ در عدالت‌ گشایش‌ است‌ و آن‌ که‌ عدالت‌ برای‌ وی‌ سخت‌ باشد، ستم‌ برای‌ او سخت‌تر خواهد بود.»

‌‌3. بدعت‌های‌ نوظهور در پیکر اسلام‌
از رحلت‌ پیامبر(ص) تا روزی‌ که‌ امام(ع) به‌ قدرت‌ ظاهری‌ رسید، بدعت‌های‌ فراوانی‌ بر پیکر اسلام‌ بسته‌ شده‌ و حالت‌ عادی‌ به‌ خود گرفته‌ بود و امام‌ ناچار بود پیکر اسلام‌ را از این‌ بدعت‌ها پیراسته‌ سازد. برخی‌ از بدعت‌ها آنچنان‌ حال‌ و هوای‌ دینی‌ به‌ خود گرفته‌ بود که‌ آن‌ را «بدعت‌ حسنه» می‌خواندند. اینک‌ به‌ برخی‌ از این‌ بدعت‌ها اشاره‌ می‌کنیم:
الف) پیامبر اسلام(ص) نمازهای‌ مستحبی‌ شب‌های‌ ماه‌ رمضان‌ را به‌ طور فرادی‌ می‌خواند و این‌ سنت‌ تا چند سال‌ بعد از خلافت‌ عمر ادامه‌ داشت‌ ولی‌ برخلاف‌ انتظار در نیمه‌های‌ خلافت‌ عمر به‌ صورت‌ جماعت‌ خوانده‌ شد، و هدفی‌ که‌ از نمازها منظور بود منتفی‌ گردید و هدف‌ این‌ بود که‌ مسلمانان‌ این‌ نوع‌ نمازها را در خانه‌های‌ خود در میان‌ زن‌ و فرزند خویش‌ به‌ جا بیاورند، در آنان‌ روح‌ عبادت‌ و پرستش‌ پدید آورند و سرانجام‌ به‌ محیط‌ خانه‌ نورانیت‌ بخشند.
پیامبر گرامی(ص) فرمود:
صلاة‌ المرء فی‌ بیته‌ أفضل‌ من‌ صلاته‌ فی‌ المسجد الا المکتوبه.‌‌ مستحب‌ است‌ نمازها در خانه‌ خوانده‌ شود جز فریضه‌ که‌ بهتر است‌ در مسجد باشد.
ب) خلیفة‌ دوم، متعة‌ حج‌ و متعة‌ زنان‌ را تحریم‌ کرد و در عین‌ حال‌ معترف‌ بود که‌ در عصر رسول‌ خدا(ص) هر دو مشروع‌ بودند. به‌ مرور زمان، نهی‌ خلیفه‌ در متعة‌ حج‌ بی‌اثر گشت‌ و هم‌اکنون‌ حج‌ تمتع‌ در میان‌ همه‌ مسلمانان‌ برگزار می‌شود ولی‌ نهی‌ خلیفه‌ در متعة‌ نسا به‌ قوت‌ خود باقی‌ مانده‌ و امام‌ می‌بایست‌ پیکر اسلام‌ را از این‌ بدعت‌ شست‌ و شو دهد.
ج) در تقسیم‌ ارثیه‌ طبق‌ نص‌ قرآنی، اولویت‌ از آن‌ طبقة‌ متقدم‌ است‌ و با وجود طبقة‌ نخست‌ مانند اولاد و پدر و مادر ارث‌ به‌ عمو نمی‌رسد چنان‌ که‌ می‌فرماید:
«وَ‌ أُولُو الأ‌رحام‌ بَعضُهُم‌ أَولی‌ بِبَعضٍ‌ فی‌ کتابِ‌ا؛ (انفال/ 75) و خویشاوندان‌ نسبت‌ به‌ یکدیگر در کتاب‌ خدا سزاوارترند.»
مفسران‌ می‌گویند ملاک‌ اولویت‌ نزدیکی‌ در خویشاوندی‌ است‌ ولی‌ متأسفانه‌ برخلاف‌ این‌ آیه‌ روی‌ عادات‌ جاهلی‌ مسأله‌ «عُصبه» پیش‌ آمد و علیرغم‌ وارث‌ نزدیکی‌ مانند دختر، عمو نیز شریک‌ دختر گشت.
د) بدعت‌گذاری‌ در دین، در سایة‌ یک‌ رشته‌ مقیاس‌های‌ شخصی‌ و گمان‌های‌ فردی، موارد زیادی‌ را دربر گرفته‌ است. از جمله: روزة‌ در سفر، اتمام‌ نماز در سفر و غیره‌ که‌ برای‌ خود بحث‌ جداگانه‌ای‌ دارد.
ه') در دوران‌ عمر در تقسیم‌ بیت‌المال‌ شیوه‌ای‌ به‌ کار رفت‌ که‌ پدید آورندة‌ اختلاف‌ طبقاتی‌ وسیعی‌ شد و امام(ع) ناچار بود این‌ شیوة‌ نوظهور را که‌ فاصلة‌ عظیمی‌ میان‌ صحابه‌ پدید آورده‌ بود، از میان‌ ببرد. بد نیست‌ که‌ به‌ صورت‌ فشرده‌ از این‌ شیوه‌ آگاه‌ شویم:
در زمان‌ پیامبر اکرم(ص) و نیز در زمان‌ خلیفة‌ نخست‌ تا سال‌ پانزدهم‌ یا سال‌ بیستم، غنایم‌ و اموال‌ را ذخیره‌ نمی‌کردند بلکه‌ فوراً‌ آن‌ را میان‌ مسلمانان‌ به‌ طور مساوی‌ تقسیم‌ می‌کردند. اما خلیفة‌ دوم‌ دست‌ به‌ تأسیس‌ «بیت‌المال» زد و برای‌ اشخاص، به‌ حسب‌ مراتب‌ آنان، حقوق‌ تعیین‌ کرد و برای‌ این‌ کار دفتری‌ اختصاص‌ داد. ابن‌ ابی‌الحدید میزان‌ حقوق‌ گروهی‌ از مسلمانان‌ را چنین‌ می‌نویسد:
«برای‌ عباس، عموی‌ پیامبر در هر سال‌ 12000، برای‌ هر یک‌ از زنان‌ پیامبر 10000 و در میان‌ آنان‌ برای‌ عایشه‌ 2000 بالاتر، برای‌ اصحاب‌ بدر از مهاجران‌ 5000 و از انصار 4000، برای‌ اصحاب‌ اُحد تا حدیبیه‌ 4000 و برای‌ اصحاب‌ بعد از حدیبیه‌ 3000 و برای‌ آنان‌ که‌ پس‌ از رحلت‌ پیامبر(ص) در جهاد شرکت‌ کرده‌ بودند 2500 و 2000 و 1500 و 200 با اختلاف‌ مراتب‌ تعیین‌ شده‌ بود.»
عمر مدعی‌ بود که‌ از این‌ طریق‌ می‌خواهد اشراف‌ را به‌ اسلام‌ جلب‌ کند. ولی‌ در آخرین‌ سال‌ از عمر خو دمی‌ گفت‌ که‌ اگر زنده‌ بماند همان‌ طور که‌ پیامبر(ص) اموال‌ را به‌ طور مساوی‌ تقسیم‌ می‌کرد او نیز به‌ طور مساوی‌ تقسیم‌ خواهد کرد.
این‌ کارِ‌ عمر، پایة‌ اختلاف‌ طبقاتی‌ در اسلام‌ شد و در دوران‌ عثمان‌ شکاف‌ عمیق‌تر و اختلاف‌ شدیدتر گردید. علی(ع) که‌ وارث‌ چنین‌ محیطی‌ بود و می‌خواست‌ مردم‌ را به‌ روش‌ و سنت‌ پیامبر(ص) بازگرداند و امتیاز طبقاتی‌ را بدون‌ ملاک‌ از میان‌ بردارد و غنایم‌ را بالسویه‌ تقسیم‌ کند، قهراً‌ با مشکلاتی‌ روبه‌رو بود و باید با سیاست‌ حکیمانه‌ به‌ رفع‌ آنها بپردازد. اینها یک‌ رشته‌ دشواری‌هایی‌ بود که‌ امام‌ در روزهای‌ نخست‌ خلافت‌ خود با آنها روبه‌رو بود. اکنون‌ ببینیم‌ امام‌ با چه‌ اصولی‌ به‌ پایه‌های‌ حکومت‌ خود استحکام‌ بخشید و چگونه‌ توانست‌ که‌ پرتوی‌ از عصر رسالت‌ بر حکومت‌ خود بتابد. اصول‌ سیاست‌های‌ امام‌ را از دو راه‌ می‌توان‌ به‌ دست‌ آورد:
الف) از نامه‌هایی‌ که‌ به‌ والیان‌ و استانداران‌ نوشته‌ است‌ و بالاخص‌ نامة‌ مفصلی‌ که‌ به‌ مالک، آن‌ گاه‌ که‌ او را به‌ فرمانروایی‌ مصر معین‌ کرد، نوشت؛
ب) کشف‌ اصول‌ سیاسی‌ امام‌ از سیرة‌ عملی‌ او، و این‌ خود راهی‌ است‌ که‌ کم‌تر به‌ آن‌ توجه‌ شده‌است. در حالی‌ که‌ راه‌ نخست، بیش‌تر مورد توجه‌ بود خصوصاً‌ نامة‌ امام‌ به‌ مالک‌ مورد نظر سیاستمداران‌ جهان‌ می‌باشد، ولی‌ ما از بررسی‌ زندگی‌ امام‌ بر یک‌ رشته‌ محورهایی‌ دست‌ یافتیم‌ که‌ می‌تواند مکمل‌ راه‌ نخست‌ باشد، اما در عین‌ حال، گاهی‌ نیز از نامة‌ امام‌ بهره‌ می‌گیریم:
‌‌
‌تفسیر سیاست
سیاست‌ در لغت‌ به‌ معنی‌ «پاسداری‌ ملک»، «نگه‌داری‌ قدرت» و «حراست‌ از کشور» است. ولی‌ چیزی‌ که‌ مهم‌ است‌ آشنایی‌ با اصولی‌ می‌باشد که‌ تدبیر و پاسداری‌ بر آن‌ استوار است.
اصولی‌ که‌ امام(ع) از آن‌ پیروی‌ می‌کرد همگی‌ تحت‌ پوشش‌ ارزش‌های‌ اخلاقی‌ و اصول‌ انسانی‌ قرار داشت‌ و بر اساس‌ عدل‌ و دادگری‌ استوار بود و، هر نوع‌ دگرگونی‌ در کشور از این‌ اصول‌ سرچشمه‌ می‌گرفت‌ و امام‌ کراراً‌ بر این‌ اصول‌ تأکید می‌کرد و هر نوع‌ ادارة‌ کشور را بر غیر این‌ اصول‌ نفی‌ می‌نمود؛ زیرا او به‌ آیندة‌ کشور فکر می‌کرد نه‌ به‌ بقای‌ قدرت‌ و سلطة‌ خویش.
چه‌ بسا ممکن‌ است‌ سیاستمداری‌ از طریق‌ مکر و خدعه‌ و فریب‌ مردم، قلوب‌ و دل‌ها را متوجه‌ خود و در نتیجه‌ یک‌ نوع‌ آرامش‌ نسبی‌ بر کشور حکم‌فرما سازد، ولی‌ از آنجا که‌ ظاهرسازی‌ و تزویر اثر موقت‌ دارد و همیشه‌ نمی‌تواند کار ساز باشد، امیر مؤ‌منان(ع) از سیاست‌های‌ مزورانه‌ سیاسیکاران، پیوسته‌ نقد می‌کرد و می‌فرمود:
«هیهات! لولا التقی‌ لکنت‌ أدهی‌ العرب؛ اگر پارسایی‌ نبود من‌ داهی‌ترین‌ و زیرک‌ترین‌ عرب‌ بودم.»
در حدیث‌ دیگر، انگشت‌ روی‌ سیاست‌های‌ خادعانة‌ معاویه‌ می‌نهد و می‌گوید:
«وِ‌اللهِ‌ ما مُعاویةُ‌ بِاَد‌هی‌ مِنی، وَلکِنَّهُ‌ یَغدِرُ‌ وَ‌ یَفجُرُ. وَ‌ لَو‌لا کَراهِیهُ‌ الغدرِ‌ لَکُنتُ‌ مِن‌ اَد‌هی‌ الناسِ، وَ‌ لکِن‌ کُلُّ‌ غَدرَةٍ‌ فَجرَةٌ، وَ‌ کُلُّ‌ فَجرَةٍ‌ کَفرَةٌ. «وَلِکُلٍّ‌ غادِرٍ‌ لِواٌ‌ یُعرَفُ‌ بِهِ‌ یَومَ‌ القیامةِ‌ واللهِ‌ مَا اُستَغفَلُ‌ بِالمَکیدَةِ، وَ‌ لا اُستَغمَزُ‌ بِالشَّدیدَةِ!؛ به‌ خدا سوگند معاویه‌ زیرک‌تر از من‌ نیست‌ لیکن‌ شیوة‌ او پیمان‌شکنی‌ و گنهکاری‌ است. اگر پیمان‌شکنی، ناخوشایند نبود کسی‌ از من‌ زیرک‌تر نبود. اما پیمان‌شکنی‌ انسان‌ را به‌ گناه‌ برمی‌انگیزد و هر چه‌ گناه‌ برانگیزد، دل‌ را تاریک‌ می‌سازد در رستاخیز برای‌ پیمان‌ شکن‌ درفشی‌ است‌ افراخته‌ و او بدین‌ درفش‌ شناخته‌ می‌شود به‌ خدا مرا با فریب‌ غافلگیر نتوانند کرد که‌ با سخت‌گیری‌ ناتوانم‌ نخواهند ساخت.»
‌‌
اصول‌ سیاست‌ در سیرة‌ علی(ع):

‌1. صدق‌ محوری‌
راستگویی‌ و درستگویی، یک‌ ارزش‌ اخلاقی‌ است‌ که‌ هیچ‌ گروهی‌ در اصالت‌ آن‌ تشکیک‌ نمی‌کند و راستگویی‌ از یک‌ سیاستمدار، مطلوب‌تر از هر چیزی‌ است.
سیاست‌ علی(ع) را از دوران‌ جوانی‌ تا لحظة‌ شهادت، صدق‌ و صفا و درستگویی‌ و درست‌ گفتاری‌ تشکیل‌ می‌داد، و او لقب‌ «صدیق‌ اکبر» را از پیامبر(ص) دریافت‌ کرده‌ بود. پیامبر فرمود:
«علی‌بن‌ ابی‌طالب(ع) نخستین‌ کسی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ ایمان‌ آورد، و نخستین‌ کسی‌ است‌ که‌ در روز رستاخیز با من‌ دست‌ می‌دهد و او «صدیق‌ اکبر» است‌ و فاروق‌ امت، حق‌ و باطل‌ را از هم‌ جدا می‌سازد.»
امام‌ این‌ اصل‌ را از نخستین‌ دوران‌ حیات‌ سیاسی‌ خود تا لحظة‌ شهادت‌ رعایت‌ می‌کرد و گاهی‌ به‌ قیمت‌ راستگویی، خلافت‌ ظاهری‌ را با مشکل‌ روبه‌رو می‌ساخت.
کافی‌ است‌ که‌ بدانیم‌ پس‌ از مرگ‌ خلیفة‌ دوم، شورای‌ شش‌ نفری‌ که‌ اعضای‌ آن‌ را خلیفة‌ سابق‌ تعیین‌ کرده‌ بود، برای‌ تعیین‌ جانشین‌ تشکیل‌ شد که‌ اعضای‌ آن‌ عبارت‌ بودند از: علی‌بن‌ ابی‌طالب(ع)؛ عثمان‌بن‌ عفان؛ عبدالرحمن‌بن‌ عفان؛ سعدبن‌ ابی‌وقاص؛ زبیربن‌ عوام؛ طلحة‌بن‌ عبیدا.
طلحه‌ به‌ نفع‌ عثمان، زبیر به‌ نفع‌ علی(ع) و سعد وقاص، به‌ نفع‌ عبدالرحمن‌ کنار رفتند و سرانجام‌ از اعضای‌ شورا سه‌ تن‌ باقی‌ ماندند که‌ هر کدام‌ دارای‌ دو رأی‌ بودند و پیروزی‌ از آن‌ کسی‌ بود که‌ یکی‌ از آن‌ سه‌ نفر، به‌ او تمایل‌ نشان‌ دهد. در این‌ هنگام‌ عبدالرحمن‌ رو به‌ علی(ع) و عثمان‌ کرد و گفت: کدام‌ یک‌ از شما حاضر است‌ حق‌ خود را به‌ دیگری‌ واگذار کند و به‌ نفع‌ او کنار رود؟ هر دو سکوت‌ کردند و چیزی‌ نگفتند. عبدالرحمن‌ ادامه‌ داد: شما را گواه‌ می‌گیرم‌ که‌ من‌ خود از صحنة‌ خلافت‌ بیرون‌ می‌روم‌ تا یکی‌ از شما را برگزینم. پس‌ رو به‌ علی(ع) کرد و گفت: با تو بیعت‌ می‌کنم‌ که‌ بر کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر(ص) عمل‌ کنی‌ و از روش‌ شیخین‌ پیروی‌ نمایی. علی(ع) آخرین‌ شرط‌ او را نپذیرفت‌ و گفت: من‌ بیعت‌ تو را می‌پذیرم، مشروط‌ بر اینکه‌ به‌ کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر(ص) و طبق‌ اجتهاد و آگاهی‌ خود عمل‌ کنم.
چون‌ عبدالرحمن‌ از علی(ع) جواب‌ منفی‌ شنید، در خطاب‌ به‌ عثمان‌ همان‌ سخن‌ را تکرار کرد. عثمان‌ فوراً‌ گفت: آری، یعنی‌ پذیرفتم‌ و خلافت‌ به‌ نام‌ عثمان‌ تمام‌ شد.
در اینجا کافی‌ بود علی(ع) به‌ صورت‌ صوری، شرط‌ یاد شده‌ را بپذیرد ولی‌ سپس‌ زیر پا نهد، همچنان‌ که‌ عثمان‌ چنین‌ کرد او هرگز به‌ سیرة‌ شیخین‌ رفتار ننمود و خویشاوندان‌ خود را بر مسلمانان‌ مسلط‌ کرد.
بگذاریم‌ از اینکه‌ این‌ شرط‌ کاملاً‌ بی‌ارزش‌ بود و به‌ قول‌ یک‌ عالم‌ سنی، یعنی‌ حسن‌ فرحان‌ مالکی سیرة‌ شیخین‌ اگر مطابق‌ کتاب‌ و سنت‌ است‌ طبعاً‌ شرط‌ زاید خواهد بود و در غیر این‌ صورت‌ بی‌ارزش‌ است‌ ولی‌ در عین‌ حال‌ امام‌ به‌ قدری‌ به‌ گفتار خود پایبند بود که‌ حتی‌ در این‌ مورد نیز برخلاف‌ ارزش‌ (صدق‌ و درستکاری) گام‌ برنداشت؛

‌2. قانون‌ محوری‌
قانون‌ محوری‌ اساس‌ سیاست‌ کشور را تشکیل‌ می‌دهد. زیرا نظم‌ در جامعه‌ در سایة‌ ایمان‌ به‌ قانون‌ و عمل‌ به‌ آن‌ پدید می‌آید و اگر پاسدار قانون، خود قانون‌شکنی‌ کند، قانون‌شکنی‌ برای‌ همگان‌ آسان‌ می‌گردد. رجال‌ آسمانی، قوانین‌ الهی‌ را بی‌پروا و بدون‌ واهمه‌ اجرا می‌کردند و هرگز عواطف‌ انسانی‌ یا پیوند خویشاوندی‌ و منافع‌ زودگذر مادی، آنان‌ را تحت‌ تأثیر قرار نمی‌داد. پیامبر گرامی(ص)، خود پیشگامترین‌ فرد در اجرای‌ قوانین‌ اسلامی‌ بود و مصداق‌ بارز آیة‌ «وَ‌ لایَخافُونَ‌ فِی‌ ا لَومَةَ‌ لاِئَمٍ» (مائده‌ / 54) به‌ شمار می‌رفت. جملة‌ کوتاه‌ او دربارة‌ فاطمة‌ مخزومی، زن‌ سرشناس‌ که‌ دست‌ به‌ دزدی‌ زده‌ بود، روشنگر راه‌ و روش‌ او در «قانون‌ محوری» است. فاطمة‌ مخزومی، زن‌ سرشناسی‌ بود که‌ دزدی‌ او نزد پیامبر اکرم(ع) ثابت‌ گردید و قرار شد که‌ حکم‌ دادگاه‌ دربارة‌ او اجرا شود. گروهی‌ به‌ عنوان‌ «شفیع» و به‌ منظور جلوگیری‌ از اجرای‌ قانون، پادرمیانی‌ کردند و سرانجام‌ اُسامة‌بن‌ زید را نزد پیامبر(ص) فرستادند تا آن‌ حضرت‌ را از بریدن‌ دست‌ این‌ زن‌ سرشناس‌ باز دارد. رسول‌ اکرم(ص) از این‌ وساطت‌ ناراحت‌ شد و فرمود:
بدبختی‌ امت‌های‌ پیشین‌ در این‌ بود که‌ اگر فرد بلند پایه‌ای‌ از آنان‌ دزدی‌ می‌کرد. او را می‌بخشیدند و دزدی‌ او را نادیده‌ می‌گرفتند. ولی‌ اگر فرد گمنامی‌ دزدی‌ می‌کرد فوراً‌ حکم‌ خدا را دربارة‌ او اجرا می‌کردند. به‌ خدا سوگند اگر دخترم‌ فاطمه‌ نیز چنین‌ کاری‌ کند حکم‌ خدا را دربارة‌ او اجرا می‌کنم‌ و در برابر قانون‌ خدا، فاطمة‌ مخزومی‌ با فاطمة‌ محمدی‌ یکسان‌ است.
امیرمؤ‌منان(ع) شاگرد ممتاز مکتب‌ پیامبر(ص) است. در طول‌ زمامداری‌ خود یک‌ لحظه‌ از قانون‌گرایی‌ کنار نرفت. یکسان‌نگری‌ او به‌ قانون، زبان‌ زد همگان‌ بود:
الف) «نجاشی» یکی‌ از سرایندگان‌ و شعرای‌ به‌ نام‌ عصر امام(ع) بود و پیوسته‌ با شعر خود علی(ع) را یاری‌ می‌کرد و به‌ سرودهای‌ شامیان‌ در انتقاد از علی(ع) پاسخ‌ می‌گفت: حماسه‌های‌ او در پیشرفت‌ سپاه‌ امام‌ مؤ‌ثر بود، ولی‌ متأسفانه‌ روزی‌ آلوده‌ به‌ گناه‌ شد و لب‌ به‌ شراب‌ زد و گناه‌ او پیش‌ علی(ع) ثابت‌ شد. علی‌ بدون‌ اینکه‌ مقام‌ و موقعیت‌ او را در نظر گیرد حد‌ شراب‌ بر او جاری‌ ساخت.
اجرای‌ حد بر قبیلة‌ شاعر، گران‌ آمد و یکی‌ از بزرگان‌ آنان‌ به‌ نام‌ طارق‌ بر علی(ع) وارد شد و چنین‌ گفت: علی! با اجرای‌ حد بر شاعر قبیلة‌ ما، نجاشی، سینة‌ ما را مجروح‌ ساختی‌ و تفرقه‌ در میان‌ ما پدید آوردی. ما را بر پیمودن‌ راهی‌ وادار کردی‌ که‌ می‌دانیم‌ پایان‌ آن‌ آتش‌ است‌ (یعنی‌ جدایی‌ از تو و پیوستن‌ به‌ معاویه). امیر مؤ‌منان(ع) در پاسخ‌ او، مسأله‌ قانون‌گرایی‌ را یادآور شد و چنین‌ گفت:
«و اًنها لکبیرة‌ اً‌لا‌ علی‌ الخاشعین، یا أخابنی‌ نهد، و هل‌ هواً‌لا‌ رجل‌ من‌ المسلمین‌ انتهکَ‌ حرمةَ‌ من‌ حرم‌ الله‌ فأقمنا علیه‌ حد‌ اکان‌ کفارته، اًن‌ ا تعالی‌ یقول: «لا یَجرِمنکم‌ شَنئان‌ قَوم‌ عَلی‌ ألا‌ تَعدِلُوا اً‌عدِلوا هُوَ‌ أقرَبُ‌ لِلتَّقوی؛ اجرای‌ حدود الهی‌ بر غیر خاشعان‌ و خاضعان‌ سنگین‌ است،ای‌ برادر بنی‌نهد نجاشی‌ فردی‌ است‌ از مسلمانان‌ که‌ پردة‌ حرمت‌ها پاره‌ کرد، حد را بر او اجرا کردیم‌ که‌ شاید کفارة‌ گناهان‌ او باشد، و قرآن‌ به‌ ما می‌گوید: دشمنی‌ گروهی‌ نباید سبب‌ شود که‌ عدالت‌ نکنید عدالت‌ کنید، آن‌ به‌ تقوا نزدیک‌تر است.»
ب) فیروز ایرانی‌ به‌ نام‌ «ابولؤ‌لؤ»، برده‌ «مغیرة‌بن‌ شعبه» بود و ناچار بود هم‌ هزینة‌ زندگی‌ خویش‌ را فراهم‌ سازد و هم‌ روزی‌ دو درهم‌ به‌ مغیره‌ بپردازد. روزی‌ او چشمش‌ به‌ عمربن‌ خطاب‌ افتاد، از او دادخواهی‌ کرد و گفت: مغیره، مقرری‌ کمرشکنی‌ برای‌ من‌ تحمیل‌ کرده‌است. خلیفه‌ که‌ از کارآیی‌ او آگاه‌ بود پرسید: به‌ چه‌ کار آشنا هستی؟ گفت: به‌ نجاری‌ و نقاشی‌ و آهنگری. خلیفه‌ با کمال‌ بی‌اعتنایی‌ گفت: در برابر این‌ کاردانی‌ها این‌ مقرری‌ زیاد نیست. وانگهی‌ شنیده‌ام‌ که‌ تو می‌توانی‌ آسیابی‌ بسازی‌ که‌ با باد کار کند. آیا می‌توانی‌ چنین‌ آسیابی‌ برای‌ من‌ بسازی؟
فیروز که‌ از سخنان‌ خلیفه‌ بسیار ناراحت‌ شده‌ بود، تلویحاً‌ او را به‌ قتل‌ تهدید کرد و در پاسخ‌ وی‌ گفت: آسیابی‌ برای‌ تو می‌سازم‌ که‌ در شرق‌ و غرب‌ نظیری‌ نداشته‌ باشد. خلیفه‌ از جسارت‌ کارگر ایرانی‌ ناراحت‌ شد و به‌ کسی‌ که‌ همراه‌ او بود گفت: این‌ غلام‌ ایرانی، مرا به‌ قتل‌ تهدید کرد.
سرانجام‌ خلیفه‌ به‌ دست‌ این‌ کارگر ایرانی‌ از پای‌ درآمد. جای‌ گفتگو نیست‌ که‌ موضوع‌ قتل‌ خلیفه‌ باید از طریق‌ دستگاه‌ قضایی‌ اسلام‌ تحت‌ تعقیب‌ قرار گیرد و قاتل‌ و محرک‌ - اگر محرکی‌ داشته‌ باشد - محاکمه‌ شوند. اما متأسفانه‌ فرزند خلیفه‌ به‌نام‌ «عبیدا»، دو فرد بی‌گناه‌ را به‌نام‌های‌ «هرمزگان» و «جفینه» دختر ابولؤ‌لؤ‌ به‌ اتهام‌ اینکه‌ در قتل‌ پدر او دست‌ داشته‌اند، کشت‌ و اگر برخی‌ از یاران‌ پیامبر(ص) مانع‌ نمی‌شدند او می‌خواست‌ تمام‌ اسیرانی‌ را که‌ در مدینه‌ بودند از دم‌ تیغ‌ بگذراند.
جنایت‌ «عبیدا» موجی‌از اعتراض‌برانگیخت‌ و همگان‌ از عثمان‌ خواستند که‌ قصاص‌ شود و بیش‌ از همه، امیر مؤ‌منان(ع) بر این‌ قصاص‌ اصرار می‌ورزید. او به‌ عثمان‌ چنین‌ گفت: «انتقام‌ کشتگان‌ بی‌گناه‌ را از عُبیدا بگیرد.» اما عثمان‌ در اجرای‌ حد کوتاهی‌ می‌ورزید. وقتی‌ امام(ع) از تصمیم‌ خلیفه‌ مأیوس‌ شد خطاب‌ به‌ عبیدا فرمود: «اگر روزی‌ بر تو دست‌ یابم‌ تو را به‌ قصاص‌ قتل‌ هرمزگان‌ می‌کشم.»
هنگامی‌ که‌ امام(ع) زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت، عبیدا در کوفه‌ بود. او از ترس‌ اجرای‌ حد، به‌ شام‌ گریخت‌ و امام‌ فرمود اگر امروز فرار کردی، روزی‌ به‌ دام‌ خواهی‌ افتاد. چیزی‌ نگذشت‌ که‌ در نبرد صفین‌ به‌ دست‌ علی(ع) یا مالک‌ اشتر کشته‌ شد.

‌‌‌3. انتقادپذیری
والی، هر چه‌ هم‌ از صمیم‌ دل‌ و از طریق‌ اخلاص‌ به‌ حل‌ و فصل‌ امور بپردازد، بالاخره‌ از آنجا که‌ بشر محدود است‌ دچار اشتباه‌ خواهد بود و اگر عظمت‌ و موقعیت‌ والی‌ مانع‌ از انتقاد و بیان‌ اشتباهات‌ او گردد، مسلماً‌ چرخ‌ اصلاحات‌ به‌ کندی‌ پیش‌ برود و چه‌ بسا آگاهی‌ مردم‌ از اشتباهات‌ و ناتوانی‌ از بیان، عقده‌های‌ روحی‌ پدید آورد. از این‌ جهت‌ امام‌ در یکی‌ از سخنان‌ خود یادآور می‌شود که‌ نباید زمامدارِ‌ مسلمانان‌ را فوق‌ انتقاد انگاشت، بلکه‌ باید در مواردی‌ او را به‌ خطایش‌ آگاه‌ ساخت. حضرت(ع) می‌گوید:
«فَ‌لا تَکُفُّوا عَن‌ مَقالَةٍ‌ بِحَق، اَو‌ مَشُورَةٍ‌ بِعَدلٍ، فَاِنی‌ لَستُ‌ فی‌ نَفسی‌ بَفوقِ‌ اَن‌ اُخِطیءَ، ولا آمَنُ‌ ذلِکَ‌ مِن‌ فِعلی‌ اِ‌لا‌ ان‌ یَکفِیَ‌ اللهُ‌ مِن‌ نَفسی‌ ما هُوَ‌ اَملَکُ‌ بِهِ‌ مِنی...؛ از گفتن‌ حق‌ یا رأی‌ زدن‌ در عدالت‌ باز نایستید که‌ من‌ نه‌ برتر از آنم‌ که‌ خطا کنم‌ و نه‌ در کار خویش‌ از خطا ایمنم، مگر اینکه‌ خدا مرا در کار نفس‌ کفایت‌ کند که‌ او از من‌ بر آن‌ تواناتر است.»
مسلماً‌ امام(ع) به‌ حکم‌ آیة‌ تطهیر، از هر لغزشی‌ مصون‌ و معصوم‌ است‌ ولی‌ در عین‌ حال‌ در اینجا به‌ خطاپذیری‌ خود اشاره‌ می‌کند. اکنون‌ باید دید چگونه‌ می‌توان‌ این‌ دو را با هم‌ جمع‌ کرد.
خطاپذیری‌ امام‌ مربوط‌ به‌ وجود امکانی‌ او است‌ و هر ممکن‌ بالذات‌ خطاپذیر است.
ولی‌ مانع‌ از آن‌ نیست‌ که‌ در پرتو عنایات‌ الهی‌ از هر لغزشی‌ مصون‌ باشد و اتفاقاً‌ امام‌ در سخن‌ گذشته‌ خود به‌ این‌ نکته‌ اشارت‌ دارد و آن‌گاه‌ که‌ خطاپذیری‌ خود را یادآور می‌شود، یک‌ حالت‌ را استثنا می‌کند و آن‌ اینکه: «الا أن‌ یکفی‌ الله‌ من‌ نفسی‌ ماهو أملک‌ به‌ منی.»
گذشته‌ بر این، هدف‌ امام(ع) از این‌ سخن‌ یک‌ نوع‌ فتح‌ مجال‌ برای‌ مسلمانان‌ در طول‌ زمان‌ است‌ که‌ افکار و اندیشه‌های‌ خود را دربارة‌ سیاست‌های‌ زمامداران‌ بازگو کنند تا عقدة‌ روحی‌ پدید نیاید و مسلماً‌ این‌ نوع‌ عقده‌گشایی‌ با یک‌ رشته‌ آثار سازنده‌ همراه‌ است.
و به‌ تعبیر دیگر: این‌ نوع‌ پیام‌ها جنبه‌های‌ تعلیمی‌ و تربیتی‌ دارد.
امام‌ در این‌ سخن، از سیرة‌ عملی‌ پیامبر(ص) پیروی‌ کرده‌است، چه‌ عظمت‌ پیامبر(ص) مانع‌ از آن‌ نبود که‌ انتقادپذیر باشد، هر چند انتقاد آنان‌ با پاسخ‌ قطعی‌ پیامبر(ص) همراه‌ بود.
روزی‌ که‌ ابراهیم‌ فرزند پیامبر(ص) درگذشت، پیامبر(ص) بر او اشک‌ ریخت‌ و گریه‌ کرد.
عبدالرحمن‌بن‌ عوف‌ به‌ انتقاد از کردار پیامبر(ص) پرداخت‌ و گفت: شما ما را از گریه‌ نهی‌ کردی‌ و چگونه‌ بر فراق‌ فرزندت‌ گریه‌ می‌کنی، پیامبر(ص) به‌ هدایت‌ او پرداخت‌ و گفت: من‌ از چنین‌ گریه‌ که‌ از عشق‌ و عاطفة‌ انسانی‌ برخیزد نهی‌ نکردم. گریة‌ من‌ رحمت‌ است‌ و آن‌ کسی‌ که‌ رحم‌ نکند مورد مرحمت‌ قرار نگیرد.
آزادی‌ واقعی‌ همان‌ است‌ که‌ امام(ع) در حکومت‌ خود پدید آورد و از مردم‌ خواست‌ که‌ دربارة‌ او انتقاد کنند. در سایة‌ همین‌ انتقادپذیری، یکی‌ از ابتکارات‌ امام‌ «تأسیسِ‌ خانة‌ عدالت‌ خواهی» بود که‌ امروز از آن‌ به‌ «دیوان‌ عدالت‌داری» تعبیر می‌کنند. او خانه‌ای‌ را معین‌ کرد که‌ مردم‌ شکایت‌ خود را از نظام‌ و غیره‌ به‌ آنجا ببرند تا امام‌ از نزدیک‌ با درد مردم‌ آشنا شود.
مسلماً‌ در این‌ نامه‌ها علاوه‌ بر انتقاد از کارگزاران، نکتة‌ دیگری‌ بود که‌ مردم‌ نیازهای‌ خود را نیز از طریق‌ نامه‌ به‌ امام‌ برسانند و چه‌ بسا سخن‌ گفتن‌ رو در رو، مایة‌ کوچکی‌ افراد شود و امام، بدین‌ نکته‌ چنین‌ اشاره‌ می‌کنند: «من‌ کانت‌ له‌ الی‌ منکم‌ حاجة‌ فلیرفعها فی‌ کتاب‌ لاصون‌ وجوهکم‌ فی‌ المسألة؛ هر کس‌ نیازی‌ به‌ من‌ دارد در نامه‌ای‌ بنویسد تا آبرو را از این‌ طریق‌ حفظ‌ کنند.»
ابو هلال‌ عسکری‌ در تأسیس‌ چنین‌ خانه‌ای، امام‌ را پیشگام‌ می‌شمارد و می‌گوید حتی‌ برخی‌ دشمنان‌ که‌ منافع‌ آنان‌ به‌ خطر افتاده‌ بود در نامه‌هایی‌ فحش‌ می‌نوشتند و به‌ آن‌ خانه‌ می‌افکندند؛

‌‌‌4. شایسته‌ محوری
در سیاست‌ امام(ع) مناصب‌ در گروه‌ شایستگی‌ها بود و هیچ‌ نوع‌ رابطه‌ بر ضابطه‌ حکومت‌ نمی‌کرد. او پیوسته‌ می‌کوشید افراد نالایق‌ را از کارهای‌ کلیدی‌ بردارد، و افراد ایمن‌ و مخلص‌ را روی‌ کار بیاورد.
یکی‌ از کارهای‌ نخستین‌ امام‌ آن‌گاه‌ که‌ به‌ زمامداری‌ رسید، عزل‌ تمام‌ استانداران‌ و کارگزاران‌ بزرگ‌ عثمان‌ بود. او همه‌ را با نامه‌ عزل‌ کرد و جای‌ آنان‌ افراد صالح‌ گمارد و فقط‌ ابوموسی‌ اشعری‌ را در مقام‌ خود تثبیت‌ نمود. چنین‌ شیوه‌ای‌ بر سیاستمداران‌ آن‌ روز، هر چند هم‌ به‌ علی(ع) اخلاص‌ می‌ورزیدند، سنگین‌ بود. آنان‌ گفتند همة‌ این‌ افراد را بر مقام‌های‌ خود تثبیت‌ کن‌ و آن‌ گاه‌ که‌ بر امور کشور مسلط‌ شدی، و سرزمین‌ پهناور اسلامی‌ در قبضه‌ قدرتت‌ قرار گرفت، همگان‌ را بر کنار کن.
مسلماً‌ آنان‌ در این‌ پیشنهاد مخلص‌ بودند ولی‌ پیشنهاد آنان‌ با شیوه‌ و سیاست‌های‌ الهی‌ سازگار نبود، لذا امام‌ فرمود: این‌ پیشنهاد شما نوعی‌ مکر و حیله‌ و خدعه‌ است‌ من‌ از این‌ راه‌ وارد نمی‌شوم.
پس‌ از زمامداری‌ علی(ع) معاویه‌ از بیعت‌ با ایشان‌ خودداری‌ کرد و به‌ امام‌ پیام‌ فرستاد که‌ اگر وی‌ موقعیت‌ او را نسبت‌ به‌ شام‌ و اطراف‌ آن‌ تثبیت‌ کند، آن‌ گاه‌ با حضرت(ع) بیعت‌ خواهد کرد.
مغیرة‌بن‌ شعبه‌ از این‌ پیام‌ آگاه‌ شد و از طریق‌ صدق‌ و صفا، تثبیت‌ معاویه‌ را پیشنهاد کرد، و گفت: ای‌ امیر مؤ‌منان(ع) تو معاویه‌ را می‌شناسی. خلفای‌ پیشین، حکومت‌ شام‌ را از آن‌ وی‌ قرار دادند، تو هم‌چنین‌ کن. از همین‌ راه‌ وارد شو آن‌گاه‌ که‌ به‌ قدرت‌ رسیدی‌ او را عزل‌ کن.
امام(ع) به‌ اصول‌ سیاسی‌ مردان‌ الهی‌ اشاره‌ کرد و گفت: مغیره! آیا تو ضمانت‌ می‌کنی‌ که‌ من‌ از لحظة‌ تثبیت‌ تا روزی‌ که‌ او را خلع‌ کنم‌ زنده‌ بمانم‌ گفت: نه، امام‌ این‌ آیه‌ را تلاوت‌ کرد:
«و ما کنت‌ متخذ المضلین‌ عضداً؛ (کهف/ 51) من‌ هرگز گمراهان‌ را همکار خود نمی‌گیرم.»
امام(ع) در عزل‌ ولاة، از فرمان‌ الهی‌ الهام‌ می‌گیرد و قرآن‌ اجازه‌ نمی‌دهد که‌ ظالمان‌ و ستمگران، یک‌ لحظه‌ بر مردم‌ حکومت‌ کنند. کسانی‌ که‌ حکومت‌ برای‌ آنان‌ هدف‌ است‌ نه‌ وسیله، همان‌ راه‌ را بر می‌گزینند که‌ مغیره‌ پیشنهاد کرد. ولی‌ امام(ع) و امثال‌ ایشان‌ که‌ حکومت‌ برای‌ آنان‌ وسیلة‌ اجرای‌ حق‌ است‌ راه‌ دوم‌ را بر می‌گزیند. هر چند عزل‌ معاویه‌ دشواری‌هایی‌ مانند جنگ‌ صفین‌ پدید آورد، اما این‌ دشواری‌ها، در مقابل‌ رضایت‌ خدا چندان‌ مهم‌ نیست.
ابن‌ عباس‌ می‌گوید: در شرایط‌ خاصی‌ دیدم‌ امیر مؤ‌منان(ع) کفش‌ خود را پینه‌ می‌زند، به‌ او گفتم‌ این‌ کار را رها کنید که‌ ما با شما کارهای‌ لازم‌تری‌ داریم. امیر مؤ‌منان(ع) به‌ کار خود ادامه‌ داد، آن‌ گاه‌ هر دو لنگه‌ کفش‌ را در برابر من‌ نهاد گفت: ارزش‌ یک‌ جفت‌ کفش‌ در نظر من‌ محبوب‌تر از حکومت‌ است، مگر اینکه‌ من‌ در سایة‌ آن، حق‌ را زنده‌ و باطل‌ را بمیرانم. آن‌ کس‌ که‌ از این‌ دیده‌ به‌ حکومت‌ بنگرد، طبعاً‌ نمی‌تواند با عاملان‌ عثمان‌ که‌ سالیان‌ درازی‌ خون‌ مردم‌ را به‌ شیشه‌ گرفته‌ بودند مصالحه‌ کند؛

‌‌5. مردم‌ سالاری‌
حکومت‌ اسلامی‌ حکومت‌ مکتبی‌ است، یعنی‌ ترکیبی‌ است‌ از حکومت‌ قانون‌ الهی‌ و خواسته‌های‌ مردمی. در حکومت‌ اسلامی‌ خطوط‌ کلی‌ از جانب‌ وحی‌ معین‌ می‌شود و مردم‌ باید پیرو این‌ خطوط‌ کلی‌ باشند و هرگز با تأسیس‌ مجالسی‌ نمی‌توان‌ خراشی‌ در این‌ خطوط‌ پدید آورد.
آری‌ لباس‌ این‌ خطوط‌ و کیفیت‌ پیاده‌ کردن‌ آن‌ در اختیار مردم‌ است، اینجاست‌ که‌ حکومت‌ اسلامی‌ هر دو عنصر خود را دارا می‌باشد؛ خطوط‌ کلی‌ از جانب‌ خداست‌ و شیوة‌ پیاده‌ کردن‌ از جانب‌ مردم‌ است.
یکی‌ از اصول‌ سیاسی‌ امام(ع) این‌ است‌ که‌ به‌ رضایت‌ توده‌ها و نوع‌ مردم، عنایت‌ بیشتری‌ مبذول‌ می‌نمود و هرگاه‌ حاکم، میان‌ جلب‌ دو رضایت‌ قرار بگیرد (رضایت‌ توده‌ها و به‌ اصطلاح‌ مردم‌ سالاری‌ و رضایت‌ طبقة‌ معینی) حاکم‌ باید در صدد جلب‌ رضایت‌ همگان‌ باشد نه‌ یک‌ طبقة‌ خاص.
در عزل‌ کارگزاران‌ عثمان، تودة‌ مردم‌ خواهان‌ چنین‌ عزلی‌ بوده‌اند و اصولاً‌ آنان‌ امام(ع) را بر این‌ کار برگزیده‌ بودند و اگر ایشان‌ به‌ خواستة‌ آنان‌ جامة‌ عمل‌ نمی‌پوشانید اصل‌ حکومت‌ امام‌ متزلزل‌ می‌گشت، از این‌ جهت‌ در نامة‌ خود به‌ مالک‌ چنین‌ می‌نویسد:
«ولیکن‌ احب‌ الامور الیک‌ اوسطها فی‌ الحقَّ، و اعمها فی‌ العدل، واجمعها لرضی‌ الر‌عیةِ، فانَّ‌ سخطَ‌ العامةِ‌ یجحفُ‌ برضی‌ الخاصة، و انٍّ‌ سخطَ‌ الخاصةِ‌ یغتَفَرُ‌ مع‌ رضی‌ العامةِ. ولیس‌ احدٌ‌ منَ‌ الرَّ‌عیَّةِ‌ اَثقَلَ‌ عَلَی‌ الوالی‌ مَؤُونَةً‌ فی‌ الرَّخأِ، وَ‌ اَقَلَّ‌ مَعُونَةً‌ لَهُ‌ فَی‌ البَ‌لأِ، وَ‌ اَکرَهَ‌ لِ‌لا‌ ِنصافِ، وَ‌ اَساَلَ‌ بِالا‌ ِلحافِ، وَ‌ اَقَلَّ‌ شُکراً‌ عِندَ‌ الا‌ ِ‌عطأِ، وَ‌ اَبطَاَ‌ عُذراً‌ عِندَ‌ المَنعِ، وَ‌ اَضعَفَ‌ صَبرَ‌اً‌ عِندَ‌ مُلِماتِ‌ الدَّ‌هرِ‌ مِن‌ اَ‌هلِ‌ الخاصَّةِ. وَ‌ اِنَّما عِمادُ‌الدینِ، وَ‌ جَماعُ‌ المُسلِمینَ، وَ‌ العُدَّةُ‌ لِ‌لا‌ عدأِ، العامَّةُ‌ مِنَ‌ ألا‌ ُمَّةِ؛ فَلیَکُن‌ صَغوُکَ‌ لَهُم، وَ‌ مَیلُکَ‌ مَعَهُم!؛ و باید از کارها آن‌ را بیش‌تر دوست‌ بداری‌ که‌ نه‌ از حق‌ بگذرد و نه‌ فرو ماند، و عدالت‌ را فراگیر بود و رعیت‌ را دلپذیرتر که‌ ناخشنودی‌ همگان، خشنودی‌ نزدیکان‌ را بی‌اثر گرداند و خشم‌ نزدیکان، خشنودی‌ همگان‌ را زیانی‌ نرساند... و همانا آنان‌ که‌ دین‌ را پشتیبانند و موجب‌ انبوهی‌ مسلمانان، و آمادة‌ پیکار با دشمنان، عامة‌ مردمانند. پس‌ باید گرایش‌ تو به‌ آنان‌ بود و میلت‌ به‌سوی‌ ایشان.»

‌‌6. انسان‌محوری‌
انسان‌محوری‌ یکی‌ از اصول‌ سیاسی‌ امام(ع) است. در حالی‌ که‌ شرافت‌ و فضیلت‌ و نجات‌ اخروی‌ از نظر امام، از آنِ‌ انسانی‌ است‌ که‌ از آخرین‌ شریعت‌ پیروی‌ کند، ولی‌ در عین‌ حال‌ او برای‌ جان‌ و مال‌ دیگر انسان‌ها تحت‌ شرایطی‌ احترام‌ قایل‌ شده‌ است‌ و هرگز انسان‌ها را به‌ جرم‌ مسلمان‌ نبودن‌ فاقد احترام‌ نمی‌شمرد. در این‌ مورد داستانی‌ است‌ که‌ شیخ‌ حر عاملی‌ آن‌ از امام‌ امیر المؤ‌منان(ع) چنین‌ نقل‌ می‌کند:
پیر مردی‌ نصرانی‌ بود که‌ عمری‌ کار کرده‌ و زحمت‌ کشیده‌ بود، اما در آخر عمر از طریق‌ گدایی‌ زندگی‌ می‌کرد. روزی‌ امیر مؤ‌منان(ع) در عبور گذرگاهی‌ با این‌ وضع‌ رقت‌بار، روبه‌رو شد و از احوال‌ این‌ پیرمرد جستجو نمود. سرانجام‌ روشن‌ شد که‌ این‌ مرد فاقد هر نوع‌ امکانات‌ زندگی‌ است‌ و جز گدایی‌ راه‌ دیگری‌ برای‌ زندگی‌ ندارد. کسانی‌ که‌ پیرمرد را می‌شناختند آمدند و شهادت‌ دادند که‌ این‌ پیرمرد نصرانی‌ است‌ و تا جوان‌ بود و چشم‌ داشت‌ کار می‌کرد. او اکنون‌ که‌ هم‌ جوانی‌ را از دست‌ داده‌ است‌ و هم‌ چشم‌ را، نمی‌تواند کار بکند و ذخیره‌ای‌ هم‌ ندارد و طبعاً‌ گدایی‌ می‌کند. علی(ع) فرمود:
«عجب! تا وقتی‌که‌ توانایی‌ داشت‌ از او کار کشیدید و اکنون‌ او را به‌ حال‌ خود گذاشته‌اید؟ سوابق‌ این‌ مرد حکایت‌ می‌کند که‌ در مدتی‌ که‌ توانایی‌ داشته‌ کار کرده‌ و خدمت‌ انجام‌ داده‌ است، بنابراین‌ بر عهدة‌ حکومت‌ و اجتماع‌ است‌ که‌ تا زنده‌ است‌ او را تکفل‌ کند. بروید و از بیت‌المال‌ به‌ او مستمری‌ بدهید.»
امام‌ در نامه‌ به‌ مالک‌ چنین‌ می‌نویسد:
«و لا تکُونَنَّ‌ عَلَیهِم‌ سَبُعاً‌ ضارِیاً‌ تَغتَنِمُ‌ اَکلَهُم، فاِنَّهُم‌ صِنفانِ: اِمَّا اَخٌ‌ لَکَ‌ فی‌ الدٍّینِ، وَ‌ اِما نَظیرٌ‌ لَکَ‌ فی‌ الخَلقِ؛ همچون‌ جانوری‌ شکاری‌ نسبت‌ به‌ رعیت‌ نباش‌ که‌ خوردن‌ اموال‌ آنان‌ را غنیمت‌ بشماری، زیرا مردم‌ بر دو دسته‌اند: دسته‌ای‌ برادر دینی‌ تو، و دستة‌ دیگر در آفرینش‌ با تو همانند.»
این‌ نه‌تنها شیوة‌ علی(ع) بود، بلکه‌ شیوة‌ فرزندان‌ او نیز چنین‌ بود. امام‌ صادق(ع) در مسیر خود در راه‌ مکه‌ به‌ مدینه، چشمش‌ به‌ مردی‌ افتاد که‌ خود را روی‌ تنة‌ درختی‌ انداخته‌ است. امام(ع) نزدیک‌ آمد و از او پرسید: تشنه‌ای. او در پاسخ‌ گفت: بلی. غلام‌ امام(ع) به‌ دستور ایشان، به‌ مرد آب‌ داد ولی‌ قیافه‌ مرد حاکی‌ بود که‌ او مسیحی‌ است‌ و مسلمان‌ نیست. یاران‌ امام(ع) در مورد نیکوکاری‌ به‌ غیرمسلمان‌ پرسیدند، و با جواب‌ مثبت‌ امام‌ روبه‌رو شدند؛

‌‌7. تعهد به‌ اصول‌ اخلاقی‌ در اوج‌ قدرت‌
یکی‌ از اصول‌ سیاست‌های‌ امام(ع) این‌ بود که‌ در اوج‌ قدرت، ارزش‌های‌ اخلاقی‌ را فراموش‌ نمی‌کرد و هرچند حس‌ انتقام‌گیری‌ از دشمن، او را بر نادیده‌ گرفتن‌ این‌ اصول‌ وادار می‌نمود، ولی‌ امام‌ فردی‌ نبود که‌ تسلیم‌ احساسات‌ دور از منطق‌ شود، ولو مالامال‌ از خشم‌ و غضب‌ به‌ دشمن‌ باشد.
در جنگ‌ صفین، سپاه‌ معاویه‌ زودتر از سپاه‌ امام‌ به‌ سرزمین‌ صفین‌ رسید و با گماردن‌ هنگی‌ عظیم‌ از سپاه‌ خویش، مانع‌ از بهره‌گیری‌ سربازان‌ امام‌ از آب‌ فرات‌ گشت.
امام‌ یکی‌ از خردمندترین‌ یاران‌ خود به‌نام‌ «صعصعه» را به‌عنوان‌ سفیر خویش‌ به‌ خیمة‌ معاویه‌ که‌ در قلب‌ لشکر قرار داشت‌ اعزام‌ نمود تا پیام‌ امام‌ را دربارة‌ باز گذاردن‌ راه‌ فرات‌ به‌ او رساند. شگفت‌ آنجاست‌ که‌ عمروعاص‌ عقل‌ منفصل‌ معاویه‌ و دیگر حاشیه‌نشینان‌ وی، بستن‌ آب‌ را به‌ روی‌ سربازان‌ امام‌ کار قبیح‌ و زشت‌ شمردند ولی‌ فرزند ابی‌سفیان‌ آن‌ را نوعی‌ برگ‌ برنده‌ برای‌ پیروزی‌ تلقی‌ می‌کرد.
شکایت‌های‌ فراوان‌ از فرماندهان‌ و سربازان‌ به‌ امام‌ رسید. فشار عطش‌ از یک‌ طرف‌ و خطبة‌ مهیج‌ امام(ع) برای‌ تسخیر شریعة‌ فرات‌ از طرف‌ دیگر سبب‌ شد که‌ دو هنگ‌ از سواره‌ نظام‌ با یک‌ خیزش‌ و حملة‌ برق‌آسا دشمن‌ را از سر راه‌ بردارند و بر مسیر آب‌ تسلط‌ یابند. در این‌ موقع‌ گروهی‌ از فرماندهان‌ به‌ حضور امام‌ رسیدند و پیشنهاد کردند او نیز مقابلة‌ به‌ مثل‌ کند، ولی‌ وی‌ پس‌ از تسلط‌ بر شریعه، دست‌ دشمن‌ را در بهره‌برداری‌ از آب‌ فرات‌ باز گذاشت‌ و از این‌ طریق‌ ثابت‌ کرد در حال‌ نبرد با بدترین‌ دشمن، باید به‌ اصول‌ اخلاقی‌ ملتزم‌ شد و برخلاف‌ معاویه‌ هدف‌ را وسیلة‌ توجیه‌گری‌ ندانست. امروز سیاستمداران‌ جهان‌ از هر نوع‌ وسیلة‌ ضدانسانی‌ برای‌ پیروزی‌ در جنگ‌ بهره‌ می‌گیرند و معتقدند هدف‌ مقدس‌ (پیروزی‌ بر دشمن) هر نوع‌ وسیله‌ را توجیه‌ می‌کند.
در سال‌ 1945 میلادی، مجلس‌ امریکا بمباران‌ اتمی‌ دو شهر از شهرهای‌ ژاپن‌ را تصویب‌ کرد، و ترومن، رئیس‌ جمهور وقت، مجری‌ این‌ مصوبه‌ گردید. در این‌ نبرد، 150 هزار انسان‌ بی‌گناه‌ جان‌ باخت‌ و آثار زیان‌باری‌ در منطقه‌ به‌جای‌ نهاد که‌ هنوز هم‌ ادامه‌ دارد. ترومن، در یک‌ مصاحبة‌ مطبوعاتی‌ گفت: ما این‌ طرح‌ را اجرا کردیم‌ تا جنگ‌ زودتر پایان‌ یابد! در غیر این‌ صورت‌ جنگ‌ طولانی‌تر می‌شد!
ولی‌ در آن‌ مصاحبه‌ یک‌ فرد شجاع‌ نبود که‌ از او بپرسد شما چه‌ الزامی‌ به‌ اصل‌ جنگ‌ داشتید تا برای‌ خاتمه‌ دادن‌ آن، دست‌ به‌ چنین‌ کار ضد انسانی‌ زدید؟

‌‌8. احترام‌ به‌ آزادی‌های‌ معقول‌
سیاست‌ «قرآن‌ بر سر نیزة» معاویه‌ و هم‌فکرش‌ عمروعاص، شکاف‌ عجیب‌ در میان‌ سپاه‌ امام(ع) پدید آورد و صمیمی‌ترین‌ دوستان‌ او را به‌صورت‌ انسان‌های‌ معترض‌ و احیاناً‌ برانداز درآورد. این‌ گروه‌ که‌ در تاریخ‌ از آنان‌ به‌نام‌ «خوارج» نام‌ می‌برند، خود از طرفداران‌ مسألة‌ «حکمیت» بودند و اصرار می‌ورزیدند که‌ نبرد متوقف‌ شود تا از طرفین‌ نفر انتخاب‌ گردد و دربارة‌ امام‌ و معاویه‌ با توجه‌ به‌ اصول‌ اسلام‌ و قرآن‌ قضاوت‌ کنند. امام‌ به‌ناچار بر این‌ حکمیت‌ تن‌ داد، درحالی‌ که‌ می‌دانست‌ که‌ این‌ حکمیت‌ نتایج‌ زیان‌باری‌ خواهد داشت، ولی‌ اصرار سپاه‌ و رو در رویی‌ آنان‌ با امام‌ او را تسلیم‌ این‌ اندیشه‌ کرد و صلح‌نامه‌ای‌ تنظیم‌ شد و طرفین‌ امضا نمودند.
هنوز مرکب‌ حکمیت‌ بر روی‌ کاغذ خشک‌ نشده‌ بود که‌ همان‌ گروه‌ از کار خود نادم‌ و پشیمان‌ گشتند و این‌ بار اصرار ورزیدند که‌ امام(ع) تعهد خود را نادیده‌ بگیرد و بار دیگر نبرد را آغاز کند.
امام‌به‌آنان‌ فرمود: شماحکمیت‌ را به‌من‌ تحمیل‌ کردید؛ ما میان‌ خود و آنان‌ پیمانی‌ امضا کردیم‌ و شروطی‌ را پذیرفتیم‌ و مواثیق‌ به‌ آنان‌ دادیم.
خدا می‌فرماید:
«وَ‌ اوفُوا بَعَهدا اِذا عاهدتم‌ و لا تنقضُوا الأ‌یمان‌ بعد توکیدها و قد جعلتم‌ ا علیکم‌ کفیلاً‌ ان‌ ا یعلم‌ ما تفعلون؛ (نحل/ 91) و چون‌ با خدا پیمان‌ بستید، به‌ پیمان‌ خود وفا کنید و سوگندهای‌ خود را پس‌ از استوار کردن‌ آنها مشکنید، با اینکه‌ خدا را بر خود ضامن‌ و گواه‌ قرار دادید، زیرا خدا آنچه‌ را انجام‌ می‌دهید می‌داند.»
خوارج‌ با حضور در مسجد و عدم‌ شرکت‌ در نماز، مخالفت‌ خود را اظهار می‌داشتند و به‌ هنگام‌ اقامة‌ نماز به‌ دادن‌ شعارهای‌ تند می‌پرداختند.
روزی‌ امام(ع) به‌ نماز ایستاده‌ بود. ابن‌ کو‌أ، از سران‌ خوارج، به‌عنوان‌ اعتراض‌ این‌ آیه‌ را تلاوت‌ کرد:
«وَ‌ لَقد أُوحی‌ اًلیکَ‌ وَ‌ اًلی‌ الَّذین‌ مِن‌ قَبلِکَ‌ لَئِن‌ أَشرَکتَ‌ لَیَحبِطَنَّ‌ عَمَلُکَ‌ وَ‌ لَتَکُونَن‌ مِنَ‌ الخاسِرینَ؛ (زمر/ 65) به‌ تو و به‌ پیامبران‌ پیش‌ از تو وحی‌ کردیم‌ که‌ اگر شرک‌ ورزی، عمل‌ تو تباه‌ می‌شود و از زیانکاران‌ به‌شمار می‌آیی.»
امام‌ با کمال‌ متانت‌ و به‌ حکم‌ این‌ آیة‌ قرآن‌ که‌ می‌فرماید: «وَ‌ اًذا قُرء القُرآن‌ فَاستَمَعُوا لَهُ‌ و أَنصِتُوا لَعَلَّکم‌ تُرحَمُون» (اعراف/ 204) سکوت‌ کرد تا ابن‌کو‌أ آیه‌ را تمام‌ کرد و سپس‌ به‌ نماز خود ادامه‌ داد. ولی‌ او مجدداً‌ آیه‌ را خواند و امام‌ نیز سکوت‌ کرد. ابن‌کوأ چند بار این‌ عمل‌ را تکرار کرد و امام(ع) با کمال‌ صبر و حوصله‌ سکوت‌ برگزید. سرانجام‌ امام(ع) با تلاوت‌ آیة‌ زیر، به‌ او پاسخ‌ گفت؛ به‌گونه‌ای‌ که‌ آسیبی‌ به‌ نماز او نرسید و هم‌ او را ساکت‌ و منکوب‌ کرد:
«فاصبِر اًنَّ‌ وَ‌عدَ‌ ا حَق‌ وَ‌ لا یَستَخفنکَ‌ الَّذینَ‌ لا یُؤ‌مِنُونَ؛ (روم/ 60) صبر را پیشه‌ ساز و کارهای‌ افراد غیر مؤ‌من‌ تو را خشمگین‌ نسازد.»
امام(ع) به‌ این‌ نوع‌ آزادی‌ها تن‌ می‌داد و تا روزی‌ که‌ خوارج‌ دست‌ به‌ جنایت‌ و ناامنی‌ نزده‌ و به‌ فکر براندازی‌ نبودند حتی‌ حقوق‌ آنان‌ را از بیت‌المال‌ قطع‌ نکرد. ولی‌ از لحظه‌ای‌ که‌ ناامنی‌ در کوفه‌ و اطراف‌ آن‌ پدید آوردند و خون‌ بی‌گناهان‌ را ریختند، امام(ع) نبرد با آنان‌ را فریضه‌ دانست‌ و زمین‌ را از لوث‌ وجود آنان‌ پاک‌ ساخت. تا اینجا ما به‌ همین‌ اصول‌ هشتگانه‌ از سیاست‌های‌ امام(ع) در سیرة‌ عملی‌ خود بسنده‌ می‌کنیم‌ و تبیین‌ اصول‌ دیگر از سیاست‌ آن‌ حضرت‌ را، چه‌ در قلمرو مسائل‌ فرهنگی‌ و چه‌ در قلمرو مسائل‌ اقتصادی، به‌ وقت‌ دیگر موکول‌ می‌کنیم‌ و از پیشگاه‌ ملکوتی‌ امام(ع) که‌ نتوانستیم‌ نیم‌رخ‌ روشنی‌ از برخی‌ از اصول‌ سیاسی‌ او را ترسیم‌ کنیم‌ پوزش‌ می‌طلبیم.

‌‌پی‌نوشت‌ها:
. فتح‌ الباری، 6، ص‌ 233.
. مروج‌ الذهب، ج‌ 2، ص‌ 350.
. نهج‌البلاغه، خطبة‌ 15.
. کتاب‌ الخلاف: کتاب‌ الصلاة، مسألة‌ 268.
. شرح‌ نهج‌البلاغة، ابن‌ ابی‌الحدید، ج‌ 3، ص‌ 154.
. همان: 2/143.
. غررالحکم، شمارة‌ 10041؛ کافی، کلینی، ج8، ص‌ 24.
. نهج‌البلاغه، الخطبة‌ 200؛ نابیع‌ المودة: ج‌ 1، ص‌ 454؛ المعیار و الموازنة، ص‌ 166.
. شرح‌ نهج‌البلاغة، ابن‌ابی‌الحدید: ج‌ 3، 257؛ اسدالغابة، ج‌ 5، ص‌ 287.
. در مصاحبه‌ خود با مجله... شماره...
. الاستیعاب، ج‌ 4، ص‌ 374.
. مناقب‌ ابن‌ شهر آشوب، ج‌ 2، ص‌ 147؛ بحارالانوار، ج‌ 41، ص‌ 29.
. طبقات‌ ابن‌سعد، بیروت‌ ج‌ 5، ص‌ 17؛ انساب‌ بلاذری، ج‌ 5، ص‌ 24.
. نهج‌البلاغه، خطبة‌ 216.
. سیرة‌ حلبی، ج3، ص‌ 348.
. العقد الفرید، ج‌ 1، ص‌ 203.
. الاوائل، ص‌ 142.
. سیره‌ حلبی، ج‌ 3، ص‌ 348.
. نهج‌البلاغه، نامة‌ 53.
. وسائل‌ الشیعه، ج‌ 2، ص‌ 425.
. نهج‌البلاغه، نامة‌ 53.
. وسائل‌ الشیعه، ج‌ 2، ص‌ 50.
. تاریخ‌ طبری، ج‌ 4، ص‌ 54؛ شرح‌ نهج‌البلاغه، ج‌ 2، ص‌ 269.
**برگرفته *http://www.porsojoo.com/fa/node/3338**