۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

ازدواج ؟؟

ازدواج
ازدواج تنها راه مشروع و سالم تشکیل خانواده است. همه مکاتب و ادیان الهی به ویژه دین مبین اسلام، ازدواج و تشکیل خانواده را توصیه نموده اند. ازدواج به زن و مرد آرامش می بخشد و آنان را از انحراف و رفتارهای جنسی پرخطر و غیر اخلاقی باز می دارد.
در چه سنی باید ازدواج نمود؟
برای ازدواج علاوه بر نیاز به رشد جسمی و جنسی ، رشد روانی و اجتماعی نیز مورد نیاز است. در اواخر دوره نوجوانی رشد جنسی تقریبا کامل می شود و فرد توانایی تولید مثل پیدا می کند. در اواخر سنین نوجوانی اغلب دختران به فکر ازدواج می افتند، در حالیکه پسران در این سنین خواهان ازدواج نیستند. گرچه ازدواج تنها راه مشروع و سالم تأمین نیازهای جسمی و روانی نوجوانان است، ولی برای یک ازدواج موفق، آمادگی زیستی، روانی، مادی و اجتماعی لازم است. به همین جهت، متخصصان سن مناسب ازدواج را برای دختران 18 تا 24 سال و برای پسران 24 تا 28 سال توصیه می کنند. معمولا اختلاف سن 2 تا 6 سال بین دختر و پسر برای ازدواج توصیه می شود.
در صورت داشتن ازدواج زودهنگام، بهتر است داشتن فرزند تا پس از 20 سالگی به تعویق بیفتد. برای این منظور لازم است که زوجین با روشهای صحیح تنظیم خانواده آشنا باشند.
چه معیارهایی را برای یک ازدواج موفق می بایستی در نظر داشت؟
انتخاب همسر از مهمترین تصمیمات فرد در زندگی است، زیرا می تواند آینده فرد را رقم بزند. تشکیل خانواده سالم، متعادل و پایدار مانند هر امر مهم دیگری به تفکر منطقی و تلاش و کوشش نیازمند است. جوان می بایستی بر اساس معیارهای اصولی، منطقی همسر آینده خود را شناسایی و انتخاب نماید و آنگاه به انجام پیوند زناشویی اقدام کند. بصورت کلی اصالت خانوادگی به عنوان اساسی ترین معیار انتخاب همسر شناخته می شود. ایمان، اخلاق نیکو و روان سالم، و تناسب زوجین در ویژگیهای ظاهری، سنی، تحصیلی، فرهنگی، تربیتی و اعتقادی از موارد اساسی در انتخاب همسر است.
در زیر به چند عامل برای یک ازدواج موفق اشاره می شود:
سلامت جسمی و روانی
انسان سالم، خانواده سالم ایجاد می کند. برخی از بیماریها ممکن است تهدیدی جدی برای سلامت انسان و همسر آینده او باشد. در این زمینه مراجعه به مراکز درمانی برای تشخیص و درمان زودرس و مشاوره قبل از ازدواج در مراکز مشاوره وزارت بهداشت توصیه می گردد.
داشتن منبع درآمد و شغل مناسب
برای یک ازدواج موفق و زندگی سعادتمند، مسأله شغل می بایستی جدی گرفته شود. با داشتن کار و شغل، عشق و محبت زوجین در منزل رونق و تداوم می یابد.
با وجودیکه داشتن شغل و درآمد لازمه خوشبختی خانواده است، باید توجه داشت که امکانات مالی به تنهایی نمی تواند حل کننده همه مشکلات یک خانواده و متضمن خوشبختی باشد و اهمیت آن تنها بایستی در کنار سایر عوامل ارزیابی شود.
داشتن نیت و اراده آگاهانه برای تشکیل خانواده
هر یک از زوجین باید با دید باز و با رضایت خود اقدام به تشکیل خانواده نمایند. ازدواج نباید به عنوان راه حلی برای دوری از مشکلات خانوادگی جوان در خانواده در نظر گرفته شود، بلکه ازدواج زمانی موفق خواهد بود که با هدف تشکیل خانواده و تعالی روحی زوجین درنظر گرفته شود. با وجودیکه والدین در راهنمایی جوانان در انتخاب همسر نقش تعیین کننده ای دارند، این نقش باید به صورت مشاوره ای باشد و نباید بصورت تحمیلی و سلب اختیار جوان در تعیین شریک زندگی آینده اش باشد.
داشتن سن و اختلاف سنی مناسب برای ازدواج
همانگونه که گفته شد، برای موفقیت در ازدواج، رعایت سن مناسب ازدواج بسیار مهم است. متخصصان سن مناسب ازدواج را برای دختران 18 تا 24 سال و برای پسران 24 تا 28 سال توصیه می کنند. معمولا اختلاف سن 2 تا 6 سال بین دختر و پسر برای ازدواج توصیه می شود.
مسئولیت پذیری و پاسخ به نیازهای جسمی، روحی و عاطفی همسر
زوجین باید متوجه باشند که با تشکیل خانواده، نقشهای جدیدی برای آنان بوجود می آید که می بایستی در مقابل آن مسئولیت پذیر باشند. زن و مرد متأهل نسبت به یکدیگر متعهد هستند و می بایستی با تمام وجود سعی در ایفای وظایف نمایند. یکی از اساسی ترین پایه های موفقیت یک زندگی زناشویی، شناخت دقیق نیازهای جسمی ، روحی و عاطفی همسر و تلاش مستمر و دائم در پاسخ به این نیازهاست . زوجین می بایستی در این جهت به یکدیگر کمک رسانند و مشوق و همکار یکدیگر باشند. همچنین لازم است تا از توقعات خارج از توانایی همسر اجتناب گردد. به عبارت دیگر زوجین باید تلاش کنند تا در کنار یکدیگر باشند و نه در مقابل هم.
علاوه بر این، هر یک از زوجین می بایستی مسئولیت تنظیم خانواده را بپذیرند و تعداد فرزندان و فاصله مناسب تولد آنان را رعایت نمایند.
یک عشق، یک همسر
این اصل متضمن دوام و خوشبختی یک خانواده است. وفاداری به همسر، وفاداری به عشق را به ارمغان می آورد.
احترام به همسر و گذشت
زوجین می بایستی در همه حال و در هر شرایطی به همسر خود احترام بگذارند. نزدیکی زوجین هیچگاه حق توهین و تحقیر یکدیگر را به آنان نمی دهد. با اولین توهین به همسر، اولین گام برای فروریختن بنای خانواده برداشته شده است و اصالت خانواده زیر سؤال می رود. هیچ خطایی از طرف همسر، شما را محق به توهین به او نمی کند. گذشت لازمه هر رابطه طولانی مدت است. انسان در طول زندگی مرتکب خطاهایی می گردد و گذشت و راهنمایی دوستانه همسر، زمینه پیشگیری از وقوع مجدد آن خطا را فراهم می کند، احساس صمیمیت را تقویت می کند و زندگی را به کام زوجین شیرین می سازد.
معنویات
دین داری ، تقویت معنویات و توجه به دستورات مذهبی که به زیبایی در دین مبین اسلام و سایر ادیان الهی به آن پرداخته شده است، همچون چراغی روشن در راه تعالی بشریت است. زوجین باید به تقویت معنویات در یکدیگر یاری رسانند و در این صورت است که عطر و طراوت ایمان، فضای خانوادگیشان را صفا می بخشد.
آشنایی با بهداشت باروری و تنظیم خانواده
آشنایی با بهداشت ازدواج، بدن شناسی، چگونگی داشتن فرزند سالم و تلاش در جهت حفظ و نگهداری سلامت خانواده لازمه یک ازدواج موفق و پایدار است.
این پایگاه اینترنتی اطلاعاتی در زمینه شناخت دستگاه تولیدمثل مرد، دستگاه تولیدمثل زن و روشهای جلوگیری از بارداری ناخواسته ارائه می دهد.
توجه داشته باشید که از نظر جسمانی، روانی، اجتماعی و اقتصادی صلاح نیست که یک زوج بلافاصله پس از ازدواج بچه دار شوند و حداقل در دو سال اول زندگی می بایستی از یک روش مطمئن برای جلوگیری از بارداری استفاده نمود. بهترین سن حاملگی برای زن بین 20 تا 30 سالگی است. حاملگی پیش یا پس از این سنین، احتمال خطرات برای سلامتی جنین و مادر را می افزاید. همچنین فاصله کمتر از 3 سال بین دو زایمان برای مادر و کودک، هر دو، خطرناک است. امروزه به دلایل متعددی بیش از دو حاملگی توصیه نمی شود.

با بهره گیری از «کتابچه خودآموز بهداشت نوجوانان»، انجمن تنظیم خانواده جمهوری اسلامی ایران و کتابچه «9 عامل برای یک ازدواج موفق»، مرکز بهداشت استان یزد، گروه بهداشت مدارس و جوانان.

مسخره کردن دیگران ازمنظرقرآن

بررسي يك ناهنجاري اجتماعي مسخره كردن ديگران ازمنظرقرآن
مسخره كردن و دست انداختن ديگران به نامهاي مختلف از قبيل طنز، جوك و غيره پديده اي ناهنجار است كه ازنظر قرآن و شرع رفتاري مذموم و نكوهيده شمرده شده است. كاركرد طنز و فكاهييكي از شاخه هاي مهم و تأثيرگذار در ادبيات سياسي و اجتماعي ديروز و امروز جهان، طنز و فكاهي با انواع و اقسام آن است. آيا طنز به قول مولانا جلال الدين رومي شكل ديگر خنديدن است؟ آن جا كه مي سرايد «عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن» يا آن كه ديگر خنداندن؟ يا استهزا و دست انداختن ديگران است؟به نظر عبيد زاكاني اين هنرمند فكاهي و لطيفه پرداز و طنزنگار سده هاي ششم و هفتم، مسخرگي و استهزاي ديگران و دست انداختن ايشان به كلمات و اعمال به عنوان يك راهكار براي ستاندن حق از هر ستمگر خرد و درشتي است كه به شيوه هاي مختلف ستم مي كنند و به روي خود نمي آورند. از اين رو گاه مي بايست بهلول وار ديوانه نمايي كرد تا با زبان تند و آتشين، حاكمان ستمگر را برسر جاي نشاند و گاه ديگر دلقكي كرد و هم چون دلقك هاي دربار شاهان ستمگر چون ناصري، زبان حق خواه و حق گوي مردمان شد. براين اساس عبيد در زمان فشارهاي مضاعف سياسي كه هيچ حربه اي براي رسيدن به مقصد و گرفتن حق از ستمگران وجود نداشت راهكار مسخرگي را نشان مي دهد و مي سرايد: رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز، تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني.اما همين ابزار سياسي گاه به يك ناهنجار اجتماعي بدل مي شود و اشخاص و گروه هايي با مسخرگي و طنزسازي و فكاهي پردازي و لطيفه گويي نه تنها هر لطفي را از كلام مي ستانند بلكه آن را نيشتري مي سازند و به جان مردمان پاك و شريف فرو مي كنند.بسياري از تنش هاي جامعه كه از راه مطبوعات و ديگر رسانه هاي گروهي ايجاد مي شود نه از باب دادستاندن است و نه از باب خنداندن بلكه ابزار سياسي براي تحقير بخشي از جامعه مي شود و به شكل يك ناهنجار زشت، امنيت اخلاقي جامعه را با خطر مواجه مي سازد.مراعات حد و مرزبه نظر مي رسد براي هر چيزي در جهان، حد و مرزي است كه برخي ها از آن به خطوط قرمز ياد مي كنند. اصولاً قانون چيزي جز بيان كننده خط قرمزها نيست. انسان اگر بخواهد در جنگل به تنهايي زندگي كند و از جامعه دور باشد مي تواند بسياري از اين قوانين را ناديده بگيرد چنان كه اصولاً بسياري از قوانين كه در شهرها بايد رعايت شود در روستاها معنا و مفهومي نداشته و به تعبير برخي سالبه به انتفاي موضوعي است. درمورد طنز و فكاهي و لطيفه هم بايد حد و مرزي قايل شد و براي آن قوانيني به عنوان خطوط قرمز نگاشت. البته برخي از اين قوانين به صورت نانوشته وجود دارد و رعايت مي شود ولي اين در آن اندازه نيست كه از ناهنجاري هاي اجتماعي امروز بكاهد و يا آن را مهار و تعديل كند.از نظر قرآن ريشه هاي متعددي را مي توان براي اين ناهنجاري اخلاقي برشمرد. از جمله علل اين رفتار جهل و ناداني است. به اين معنا كه انسان جاهل بدون توجه به مسايل و فهم و درك درست آن تنها بر پايه ظاهر حكم كرده و رفتاري را به تمسخر مي گيرد كه اگر خوب دقت كند و در آن تأمل نمايد درمي يابد كه اين دسته از رفتارها در آن اندازه نيست كه بتوان آن را زشت شمرد و به تمسخر گرفت. بسيار ديده شده است كه برخي از استهزاكنندگان بدون فهم مسأله به تمسخر كردن مي پردازند. (بقره آيه67)دومين عاملي كه موجب مي شود تا شخص يا گروهي به تمسخر ديگران بپردازند خود برتر بيني و غرور و خودخواهي قومي و نژادي است. اين كه انسان خود را برتر از ديگران بداند باعث مي شود كه ديگران را خوار و كوچك شمارد و به استهزا رفتار و كردار ديگران اقدام كند و براي آنان جوك و لطيفه بسازد. اين دسته از اشخاص و يا گروه هاي اجتماعي و يا قومي بر اين باورند كه خودشان از ديگران بهتر هستند و به تعبير قرآني خود را خير و خوب مي يابند و هر آن چه خود مي كنند و يا مي گويند به عنوان گفتار و رفتار پسنديده دانسته و آن را برتر مي يابند. اين از خود متشكر بودن موجب مي شود تا ديگران را تمسخر كنند.خداوند در آيه 11 سوره حجرات با اشاره به اين مسئله مي فرمايد كساني كه خود را بهتر مي يابند و از خود متشكر هستند به استهزا و تمسخر اقوام ديگر مي پردازند. اگر اين افراد به خودشان و آناني كه مسخره شان مي كنند خوب آنگاه كنند و با دقت و تأمل بنگرند شايد آنان را از خود بهتر بيابند

تاریخ ازمنظرقرآن

كلمه "تاريخ " بر وزن "تعريف " مصدر و به معناى شناختن حوادث و علت و زمان پديد آمدن آن است، و اصطلاحا به معناى باستان‏شناسى و طبقات الارض نيز استعمال مى‏شود، و گفتار ما در معناى لغوى آن يعنى تاريخ نقلى است و تاريخ نقلى عبارت است از ضبط حوادث كلى و جزئى، و نيز نقل آن و گفتگو پيرامون آن. بايد دانست كه بشر از قديم‏ترين عهد زندگى و زمان وجودش در زمين به ضبط حوادث اهميت مى‏داده، و تا آنجا كه ما مى‏دانيم در هر عصرى از اعصار عده‏اى ديگر هم يا به ذهن مى‏سپرده‏اند، و يا يادداشت نموده و يا كتاب تاليف مى‏كرده‏اند، و عده‏اى ديگر هم آنچه را كه آنان ضبط كرده بودند دست‏به دست مى‏گرداندند، و پيوسته انسان در جهات مختلف زندگى خود از تاريخ استفاده مى‏كرده، يا در طرز تشكيل اجتماع از تاريخ الگو بر مى‏گزيده، و يا از سرگذشت گذشتگان عبرت مى‏گرفته، و يا داستان‏سرائى مى‏كرده، و يا با نقل آن شوخى و تفريح مى‏كرده، و يا در مسائل سياسى، اقتصادى، صنعتى و يا غير آن مورد استفاده قرار مى‏داده‏اند. ليكن فن تاريخ با اين همه شرافت و منافع كه دارد، همواره ملعبه دو عامل فساد بوده، و از اين به بعد هم خواهد بود، و اين دو عامل تاريخ را از صحت طبع، و صدق بيان به سوى باطل و دروغ منحرف كرده است. دو عامل مهم همواره در فن تاريخ دخالت كرده و موجب فساد و بى اعتب اري آن گشته‏اند عامل اول: حكومت‏هاى خودكامه‏اى بوده كه به حكم خودكامگى و داشتن قوه و قدرت، هر چيزى كه به نفعش تمام مى‏شد، اشاعه مى‏داده است، (هر چند دروغ محض مى‏بود)و هر چه را كه به ضررش تمام مى‏شده، با اعمال قدرت، جلوى اشاعه آن را مى‏گرفته است، (هر چند كه صدق محض مى‏بود)و يا آن را به صورتى اشاعه مى‏داد كه باز به نفعش تمام شود، و اين چيزى نيست كه كسى در آن ترديد داشته باشد(اصلا اقتضاى خودكامگى همين است و همواره به چشم خود مى‏بينيم)كه اينگونه حكومت‏ها باطل و دروغ را به لباس حق و صدق در مى‏آورند، و به خورد مردم مى‏دهند علتش هم اين است كه انسان چه فرد فردش و چه مجتمعش، بر اين فطرت مفطور شده و به هر جور كه ممكن باشد منافع را به سوى خود جلب نموده، و ضررها را از خود دفع مى‏كند، و كسى كه كمترين شعورى داشته باشد و بتواند اوضاع حاضر عصر خود را درك نموده و در تاريخ امت‏هاى گذشته و حتى امت‏هاى خيلى دور نظر بيفكند، اين حقيقت را مى‏بيند. عامل دوم: متهم بودن بينندگان و شنوندگان حوادث و مطالب تاريخى، و نيز آن كسانى است كه از ايشان نقل مى‏كنند، و يا در كتاب خود مى‏آورند، و چون ما مى‏دانيم كه اين دو طايفه، خالى از احساسات باطنى و يا تعصب‏هاى قومى نيستند، و در آنچه كه تحمل مى‏كنند و يا در باره آن داورى مى‏نمايند حب و بغض و يا تعصب‏هاى درونى را دخالت مى‏دهند، براى اينكه حاملين اخبار در گذشته، با در نظر گرفتن اينكه حكومت در اعصار ايشان حكومت دين بوده، و قهرا خود آنان متدين به يكى از اديان و مذاهب بوده‏اند، و احساسات مذهبى و تعصبات قومى در ايشان شديد بوده، قهرا اخبار تاريخى آنان از آن جهت كه يك حدى از آن به احكام دين بر مى‏خورده، مشوب با آن احساسات و تعصبات بوده است. همچنانكه امروزه به چشم خود مى‏بينيم احساسات و تعصب‏هاى شديدى كه مردم مادى نسبت‏به آزادى در شهوات و هواهاى نفسانى و عليه دين و عقل دارند باعث‏شده كه خبرنگاران امروز آن تعصب‏ها را در اخبارى كه مى‏دهند و يا مى‏نويسند دخالت دهند، همانطور كه گذشتگان در آنچه ضبط كرده و نقل نموده‏اند، دخالت داده‏اند. و از اينجا است كه مى‏بينى هيچ نويسنده‏اى كه متدين به دينى و مذهبى است در كتاب خود و گردآورى‏هايش خبرى كه مخالف و بر ضرر مذهبش باشد نياورده، پس اهل هر مذهب هر چه در باره مذهبش نوشته موافق با اصول مذهب خود بوده همچنانكه امروز هم هيچ گفتارى تاريخى در نوشته‏هاى ماديين نمى‏بينى، مگر اينكه از جهتى و به وجهى مذهب ماديت او را تاييد مى‏كند. عوامل ديگرى كه در گذشته و در عصر حاضر موجب بد گمانى به تاريخ نقلى شده‏اند از آن دو عامل گذشته، عواملى ديگر هست كه باعث فساد و بى‏اعتبارى تاريخ شده، از آن جمله يكى نبودن وسائل گرفتن خبر، و ديدن واقعه، و ضبط و نقل آن براى ديگران، و تاليف كتابى در باره آن، و حفظ و نگهدارى آن كتاب از پوسيدن و دگرگونى و گم شدن، بوده است، و اين عوامل هر چند امروز در بين نيست(و در اين عصر به آسانى مى‏توان اخبار آن طرف دنيا را در اين طرف گرفت، و حتى با چشم ديد، و آن را به سهولت ضبط نمود، و به وسيله رسانه‏هاى گروهى انتشار داد، و در اسرع وقت چاپ نموده و در كتابخانه‏هاى مدرن از پوسيدن و دگرگونگى و گم شدن حفظش كرد)چون شهرها به هم نزديك شده و وسائل ارتباط بسيار و نقل و انتقال و تحول آسان گشته، ليكن بلاى تاريخ، از جهتى ديگر عمومى شده، و آن مساله سياست است، كه در تمامى شؤون زندگى انسان مداخله مى‏كند، و چرخ دنياى امروز بر محور سياست(كه خود فنى از فنون شده است) دور مى‏زند، و با تحول آن، همه اخبار دنيا ناگهان از حالى به حالى مى‏شود و اين خود عاملى بزرگ و دردى بى درمان است كه آدمى را نسبت‏به تاريخ بدگمان مى‏سازد، حتى تاريخ را به سقوط تهديد مى‏كند. وجود نواقص و يا به عبارتى ديگر، نواقصى كه براى تاريخ نقلى شمرديم علت عمده بى‏اعتنائى علماى امروز نسبت‏به تاريخ است، و باعث‏شده كه دانشمندان بطور كلى از تاريخ نقلى دورى نموده به تاريخ زمينى(يعنى باستان‏شناسى)روى آوردند و اين علم هر چند از پاره‏اى اشكالات كه در كار تاريخ نقلى بود سالم و به دور است مثلا دستخوش مداخلات حكومت‏ها نشده، و ليكن از بقيه اشكالات خالى نيست، براى اينكه اين دانشمندان نيز داراى احساسات و تعصب‏هائى هستند، اينها نيز تحت تاثير سياست‏ها قرار مى‏گيرند، پس آنچه كه از اسرار باستان‏شناسى خود افشا مى‏كنند نمى‏تواند مورد اعتماد قرار گيرد، ممكن است در آنچه افشا مى‏كنند و در آنچه كتمان مى‏نمايند و تغيير و تبديل مى‏دهند، اعمال سياست كنند، يعنى چيزى را افشا كنند كه واقعيت نداشته باشد، و چيزهائى را كه واقعيت دارد كتمان نمايند، و يا در آن تغيير و تبديلى بدهند. اين بود حال تاريخ و عوامل متعددى كه از جهات مختلف، آن را تباه كرده و تا ابد هم قابل اصلاح نيست. بنابر اين چنين تاريخى كه حال و وصفش را ديدى، نمى‏تواند با قرآن كريم در داستان‏هائى كه نقل مى‏كند مقابله كند، براى اينكه قرآن كريم وحى الهى و منزه از خطا و مبراى از دروغ است، پس تاريخ نمى‏تواند با آن معارضه كند، چون تاريخ هيچ پشتوانه‏اى براى ايمنى از دروغ و خطا ندارد، بلكه همانطور كه ديديد دستخوش عوامل كذب و خطا است. امتياز و اعتبار داستان‏هائى كه در قرآن آمده نسبت‏به عهدين و كتب تاريخ پس اگر مى‏بينيم اغلب داستانهاى قرآنى(نظير داستان مورد بحث‏يعنى قصه طالوت)، مخالف با نقلى است كه در كتب عهدين(تورات و انجيل)است، نبايد در صحت آنچه كه در قرآن آمده شك كنيم، براى اينكه كتب عهدين، چيزى زائد بر تواريخ معمولى نيست و مانند ساير تواريخ، از دستبرد عوامل بالا، دور نمانده بلكه آن نيز ملعبه آن عوامل قرار گرفته است، علاوه بر اينكه سراينده داستان صموئيل و شارل به نقل كتب عهدين، معلوم نيست كه كيست و به هر حال ما اعتنائى به مخالفت تاريخ و مخصوصا عهدين، با آنچه كه در قرآن آمده نداريم، پس تنها قرآن كريم كلام حق و از ناحيه خداوند تبارك و تعالى است. از اين نيز كه بگذريم، قرآن اصلا كتاب تاريخ نيست و منظورش از نقل داستان‏هاى خود قصه‏سرائى مانند كتب تاريخ و بيان تاريخ و سرگذشت نيست، بلكه كلامى است الهى كه در قالب وحى ريخته شده، و منظور آن هدايت‏خلق به سوى رضوان خدا و راههاى سلامت است، و به همين جهت است كه مى‏بينيم هيچ قصه‏اى را با تمام جزئيات آن نقل نكرده، و از هر داستان، آن نكات متفرقه كه مايه عبرت و تامل و دقت است و يا آموزنده حكمت و موعظه‏اى است و يا سودى ديگر از اين قبيل دارد، نقل مى‏كند همچنانكه در داستان مورد بحث، يعنى قصه طالوت و جالوت، اين معنا كاملا به چشم مى‏خورد، در آغاز مى‏فرمايد: "ا لم تر الى الملا من بنى اسرائيل "آنگاه بقيه جزئيات را رها كرده و مى‏فرمايد: "و قال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا... "باز بقيه مطالب را مسكوت گذاشته مى‏فرمايد: "و قال لهم نبيهم ان آية ملكه... "، آنگاه مى‏فرمايد: "فلما فصل طالوت... "، بعدا جزئيات مربوط به داوود را رها نموده و مى‏فرمايد: "و لما برزوا لجالوت... ". و كاملا پيدا است كه اگر مى‏خواست اين جمله‏ها را به يكديگر متصل كند، داستانى طولانى مى‏شد، و ما در گذشته هم آنجا كه داستان گاو بنى اسرائيل را در سوره بقره تفسير كرديم، خواننده را به اين نكته توجه داديم و اين نكته در تمامى داستان‏هائى كه در قرآن آمده، مشهود است و اختصاصى به يك داستان و دو داستان ندارد، بلكه بطور كلى از هر داستان آن قسمت‏هاى برجسته‏اش را كه آموزنده حكمتى يا موعظه‏اى و يا سنتى از سنت‏هاى الهيه است كه در امت‏هاى گذشته جارى شده نقل مى‏كند، همچنانكه اين معنا را در داستان حضرت يوسف ع تذكر داده و مى‏فرمايد: "لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب " (1) و نيز مى‏فرمايد: "يريد الله ليبين لكم و يهديكم سنن الذين من قبلكم " (2) و نيز فرموده: "قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين، هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين ". (3) و آياتى ديگر از اين قبيل. پى‏نوشت‏ها: 1)به راستى در داستان ايشان عبرتى است‏براى خردمندان. "سوره يوسف، آيه 111 " 2)خدا مى‏خواهد شما را به سنت‏هائى كه در امت‏هاى قبل از شما جريان داشته، هدايت كند. " سوره نساء، آيه 26 " 3)قبل از شما سنت‏هائى جريان يافته، پس در زمين بگرديد و ببينيد عاقبت تكذيب كنندگان چگونه بوده، اين قرآن بيانى است‏براى مردم و هدايت و موعظه‏اى براى مردم با تقوا. "سوره آل عمران، آيه 138

استبدادازمنظرقرآن



قرآن كريم خاستگاه استبداد را در «خود بنياد پندارى آدمى» مى‏داند. از اين رو نه حكومت فردى، نه حكومت جمعى و نه هر گونه سازوكارى از توزيع قدرت را، مانع نفوذ استبداد نمى‏داند. استبداد در قرآن كه با واژگانى چون ستم، نافرمانى، جور و شرك بيان شده است، خود داراى سطوح مختلفى است كه از نافرمانى خداوند آغاز مى‏شود، سپس به طغيان در روابط ميان انسان‏ها و ستم انسان به نفس خود، منتهى مى‏شود. قرآن در داستان‏هاى تاريخى اقوام پيشين، معاصران پيامبر و سرانجام نافرمانان بر «روحيه خود بنياد پندارى» آنان تأكيد دارد.

واژه‏هاى كليدى: استبداد، ظلم، طغيان، جور، شرك، هواى نفس.

مقدمه

1. على رغم توجه ديرينه مسلمانان به پرهيز از خودكامگى حكمرانان در قالب عناصر نظارتى‏اى همچون شورا، نصيحت ائمه مسلمانان و امر به معروف و نهى از منكر، به لحاظ نظرى، و برقرارى سازو كار هنجارى ـ اخلاقى «نصيحة الملوك» به لحاظ عملى، استبدادِ داخلىِ جوامعِ اسلامى يكى از دو علت اصلى انحطاط مسلمانان در دوره معاصر، به وسيله مصلحانى چون سيد جمال الدين اسدآبادى، محمد عبده و رشيد رضا شناسايى شده است. در تاريخ معاصر اسلام نيز نويسندگانى چون عبدالرحمن كواكبى،1 محمد حسين نايينى2 و همكفران مشروطه خواه ديگر او چون محمد اسماعيل محلاتى و فاضل ترشيزى3 و در دوره اخير سيد محمود طالقانى4 به صورت جدى‏ترى به اين مسأله پرداخته‏اند. اگر اين نويسندگان به سرزنش خودكامگى فردى پرداخته‏اند، عبداللّه مازندرانى يكى از دو مرجع هوادار مشروطيت در نجف نيز با مشاهده سرانجام نهضت مشروطه، از خصلت «استبداد مركبه» آن نهضت انتقاد كرد5 و استبداد داخلى را همچنان پابرجا دانست.

توجه به مسأله توزيع قدرت سياسى و مبارزه با استبداد از دهه 1980 ميلادى به بعد در ايران و جهان اسلام، در قالب موج «مردم سالارى» خواهى، به شكلى ديگر، بازتاب مضاعفى يافت؛ به گونه‏اى كه حتى اسلام گرايان تندى چون اخوان المسلمين مصر، اردن، اسلام گرايان تركيه، سودان و الجزاير نيز با هدف مشاركت در قدرت سياسى از يك سو، و كنترل استبداد فردى غالب حكومت‏هاى خود از سوى ديگر، به مبارزات پارلمانى كشيده شدند. در موج جديد «مردم سالارى»خواهى جديد، مسأله «استبداد» از بُعد فردى آن به بُعد استبداد اكثريت در صحنه نظريه‏پردازى كشيده شده و كانون توجه از استبداد فردى به استبداد جمعى، يا به قول عبداللّه مازندرانى استبداد مركبه، جلب شده است؛ از اين رو توجه به نگرش قرآن به مسأله استبداد مى‏تواند در شيوه درست اتخاذ نظريه‏اى سياسى براى جوامع كنونى اسلامى مفيد باشد.

2. در آموزه‏هاى سياسى جديد دانشواژه‏هاى زيادى براى بيان معناى استبداد به كار رفته است. در ميان اين واژه‏ها، گاهى ميان استبداد كلاسيك و استبداد مدرن تفاوت گذاشته مى‏شود و گاهى ميان نوع شرقى آن با نوع غربى تمايز گذاشته مى‏شود. همچنين در ميان دو نوع استبداد جامعه سنتى و استبداد جامعه صنعتى مى‏توان تفاوت‏هايى را يافت. در آموزه‏هاى سياسى «مطلق باورى»(2) بر حق اِعمال قدرت نامحدود زمامدار اشاره مى‏كند كه بر پايه نظريه قدرت مطلق شاه قرار دارد. مهم‏ترين ويژگى‏هاى دولت‏هاى مطلق‏باور، تمركز در منابع و ابزارهاى قدرت دولتى، تمركز وسايل اداره جامعه در دست دولت، صورى بودن نهادهاى نمايندگى و پارلمان است. واژه ديگر بيانگر استبداد در آموزه‏هاى سياسى حاضر، «اقتدارطلبى»(3) است. اقتدارطلبى پذيرش بى‏چون و چرا از فرمانرواست كه در آن افراد جامعه هم از جهت نظرى و هم عملى، و نيز از جنبه ظاهرى و جنبه باطنى در قلمرو قدرت دولت قرار مى‏گيرد. اقتدارگرايان معتقدند قدرت فرمانروا به صورت مأموريت از سوى خداوند يا جريان تاريخ به او داده شده است. «بناپارتيسم»(4) دانشواژه ديگرى است كه در ادبيات سياسى معاصر مفهوم استبداد را مى‏رساند و منظور از آن شيوه حكومت بناپارت، امپراتور مشهور فرانسه است. در اين شيوه حكومتى، اقتدارگرايى شالوده اصلى آن به شمار مى‏رود و بر قدرت نظامى تأكيد مى‏شود. به اين ترتيب يك شخصيت مقتدر با استفاده از راه‏ها و شيوه‏هاى نظامى بر جامعه حكومت مى‏كند و گروه‏ها و احزاب و دسته‏ها نقش چندانى ندارند. «دسپوتيسم»(5) واژه ديگرى براى معناى استبداد است. دسپوتيسم حكومتى است كه هيچ حد و مرز قانونى ندارد و خودسرانه به كار حكومت مى‏پردازد، مانند شيوه حكومت تمدن‏هاى كهن شرقى مثل تمدن چين، هند، ايران و نيز تمدن‏هاى سرخپوستان امريكا مانند تمدن اينكا، مايا، و آزتك.6 «ديكتاتورى»(6) پنجمين دانشواژه بيان كننده معناى استبداد در ادبيات سياسى معاصر است. ديكتاتورى حكومت مطلق غير مقيد به قانونِ موضوعه‏اى است كه قوانين اساسى يا ساير عوامل اجتماعى يا سياسى در درون دولت مستقر هستند.7 «استبداد شرقى»(7) ديگر واژه رساننده معناى استبداد و معرّف آن نوع از حكومت‏هاى جوامع آسيايى است كه فرمانروايى مستبد به عنوان نماينده خدا و سايه او بر روى زمين به شمار مى‏رود و از اين رو برتر از هر كس و صاحب اختيار جان، مال و ناموس تمام رعايا تلقى مى‏گردد. در اين‏گونه حكومت‏ها هيچ قدرتى در برابر خواست‏ها، اميال و قدرت مطلق او ياراى مقاومت ندارد. «پدرسالارى»(8) بيانگر جنبه ديگرى از مفهوم استبداد در آموزه‏هاى سياسى معاصر است. در اين‏گونه حكومت‏ها كه شكلى از حاكميت سياسى سنتى يا نظامى است، حكومت به مثابه مِلك شخصى سلطان يا فرمانرواست و خاندان پادشاهى قدرت مطلقه را از طريق دستگاه ديوانى اعمال مى‏كند. «تمامت خواهى»(9) ديگر واژه ادبيات سياسى است كه به معناى استبداد از اين جنبه توجه مى‏كند كه آن را دربرگيرنده مجموعه‏اى از آيين‏ها، انديشه‏هاى سياسى، مذهبى، اخلاقى و مانند آن مى‏داند كه هيچ‏گونه حد و مرزى ميان زندگى جمعى و زندگى فردى قرار نمى‏دهد و خود را مجاز مى‏داند كه در تمامى شؤون زندگى حتى جنبه‏هاى خصوصى آن دخالت كند. به اين ترتيب، ميان فراگيرندگى و تماميت‏خواهى از يك سو، و ديكتاتورى و استبداد از سوى ديگر تفاوت ظريفى وجود دارد، چرا كه تمامت‏خواهى بيشتر به حدود قدرت سياسى توجه دارد تا به منبع آن.8 «تيرانى»(10) آخرين معادل معاصر براى استبداد است كه در اين جا به بررسى آن مى‏پردازيم كه شكل فاسدى از نظامى‏گرى است و در آن يك نفر بر اساس تمايلات خود حكومت مى‏كند. تيرانى در معناى عمومى‏تر، خشونت دولت زورگو، در فقدان حكومت قانون است.9

به اين ترتيب، آموزه‏هاى جديد سياسى معيارهايى چون حكومت فردى، فرمانروايى نظامى، اعمال قدرت نامحدود، فقدان نهادهاى نمايندگى، تبعيت بى‏چون و چراى شهروندان، حاكميت الهى، شخصيت پرستى، نبود حكومت قانونى، عدم تفكيك حوزه عمومى و حوزه خصوصى، تلقى حكومت به عنوان دارايى شخصى و حكومت بر اساس تمايلات شخصى را معيارهاى حكومت‏هاى استبدادى معرفى مى‏كنند.

از سوى ديگر، «مردم سالارى» در دنياى معاصر شيوه‏اى از حكومت معرفى مى‏شود كه ضد حكومت استبدادى است؛ اما نظريه‏پردازان سياسى در همين نوع از حكومت نيز از «استبداد اكثريت» و راه‏هاى حفظ حقوق اقليت سخن به ميان مى‏آورند و راه حل‏هاى مختلفى براى از بين بردن آن بيان مى‏كنند.10 حال پرسش اصلى مقاله حاضر اين است كه منظر قرآن در قبال مسأله استبداد چيست؟ آيا قرآن كريم نيز به مسأله استبداد از همان رهيافت آموزه‏هاى دانش سياسى معاصر مى‏نگرد يا نه؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، قرآن به مسأله استبداد فردى و استبداد اكثريت چه پاسخى مى‏دهد؟

3. معناى كلى و ديرينه «استبداد» در زبان عربى، تصميم خودسرانه يك فرد بدون در نظر گرفتن ديدگاه‏هاى ديگران است و از اين رو مقابل واژه «مشورت» قرار مى‏گيرد.11 البته اين واژه در لسان روايات به كار رفته و در قرآن كريم نيامده است و به جاى آن، كلماتى چون طغيان، ظلم، علو، و هوا به كار رفته است.

قبل از تبيين منظر قرآن كريم درباره «استبداد»، مى‏بايد به اين نكته توجه كرد كه قرآن كريم از شيوه‏هاى خاص استبداد سنتى يا مدرن، استبداد شرقى يا غربى، استبداد جامعه صنعتى يا جامعه ماقبل صنعتى و كشاورزى سخن نمى‏گويد؛ از اين رو نظريه‏هاى بالا را بر اساس معيارها و شاخص‏هاى برشمرده در اين نظريه‏ها ارزيابى نمى‏كند، بلكه اصول و قواعدى كلى ارائه مى‏دهد كه اين قواعد و اصول معيار سنجش شاخص‏هاى نظريه‏هاى استبداد هستند. از اين رو نبايد انتظار ارائه نظريه‏اى در باب «استبداد» را از قرآن كريم داشت، بلكه معقول‏تر آن است كه نظريه‏هاى رايج استبداد را با اصول و قواعد كلى قرآنى سنجيد تا موافقت يا مخالفت اين نظريه‏ها با قواعد قرآنى آشكار شود و اين نظريات عصرى، اصلاح شوند.

نقطه شروع قرآن درباره مسأله استبداد، نقطه شروعى ضد «انسان محورى» است و مى‏گويد: «... به يقين انسان طغيان مى‏كند از اين كه خود را بى‏نياز ببيند».12 اين ديدگاه اساسى‏ترين محور قرآنى درباره ريشه استبداد است. قرآن خودْ بنيادْ پندارى انسان را عامل همه گونه استبداد معرفى مى‏كند و همه نظريه‏هاى استبداد را كه با فرض انسان محورى به ارائه راه حل مسأله استبداد پرداخته‏اند، در نيل به مقصود خويش ناموفق ارزيابى مى‏كند. قرآن كسانى را كه خود را خداوندگار و معبود حقيقى و به عبارتى ديگر خود بنياد معرفى مى‏كنند طغيانگر معرفى مى‏كند و از زبان فرعون در پاسخ به موسى عليه‏السلام در حالى كه خشمگين شده بود، مى‏گويد: «اگر معبودى غير از من برگزينى، تو را از زندانيان قرار خواهم داد»13 و به اين ترتيب به خود بنياد پندارى فرعون به عنوان نمونه‏اى از طغيانگران اشاره مى‏كند: «به سوى فرعون برو، كه او طغيان كرده است».14

ديدگاه انتقادى قرآن كريم به نظريه‏هاى استبداد در آموزه‏هاى سياسى معاصر نيز حول همين نكته اساسى مى‏چرخد؛ از اين رو بيشتر اهتمام قرآن كريم به زدودن توهم انسان محورى آدمى مربوط مى‏گردد. از منظر قرآن، افراد و اقوامى همچون ثمود، فرعون و هامان، قوم لوط و نوح، اصحاب رأس، قوم تُبَّع، اصحاب ايكه، صاحبان باغى كه براى انفاق نكردن دسيسه مى‏كردند، گروه‏هايى از مشركان، اهل كتاب به ويژه يهوديان، منافقان و مسلمانان، طغيانگر بودند يا مى‏توانند طغيانگر بشوند. قرآن كريم طغيانگرى قوم ثمود را نابودى معجزه صالح پيامبر مى‏داند كه خود نمونه‏اى از تكذيب پيامبر الهى بود:

قوم ثمود بر اثر طغيان، (پيامبرشان را) تكذيب كردند. آن گاه كه شقى‏ترين آنها به پا خاست و فرستاده الهى [= صالح] به آنها گفت: «ناقه خدا را با آبشخورش واگذاريد و (مزاحم آن نشويد)» ولى آنها او را تكذيب و ناقه را پى كردند... .15

طغيانگرى فرعون در آيات متعدد قرآن بيان شده و اعمال طغيان‏آميز او بدين شرح فهرست شده است: 1. تكذيب آيات الهى، چنان‏كه فرمايد: «موسى را با آيات خويش به سوى فرعون و اطرافيان او فرستاديم، اما آنها (با نپذيرفتن)، به آن (آيات) ظلم كردند»16، يا در جاى ديگر گويد: «(حال اين گروه مشركان)، همانند حال نزديكان فرعون و كسانى است كه پيش از آنان بودند، آنها آيات خدا را انكار كردند»17؛ 2. تحريف وانكار حقيقت‏ها، چنان كه فرمايد: «(عادت كافران در انكار و تحريف حقايق،) همچون عادت آل فرعون و كسانى است كه پيش از آنجا بودند، آيات ما را تكذيب كردند»18؛ 3. خداپندارى و خود بنياد انگارى خويشتن، چنان كه فرمايد: «(فرعون خطاب به موسى گفت): اگر معبودى غير از من برگزينى، تو را زندانى خواهم كرد»؛19 4. اتهام زدن به پيامبران، به گونه‏اى كه گاهى آنها را جادوگر معرفى مى‏كردند: «اطرافيان فرعون گفتند: بى‏شك، اين ساحرى ماهر و داناست»،20 و گاه ديوانه مى‏خواندند: «... فرعون به او گفت: اى موسى، گمان مى‏كنم كه ديوانه‏اى»21، و زمانى فسادگرش مى‏ناميدند: «و فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكُشم،... زيرا من مى‏ترسم كه آيين شما را دگرگون سازد و يا در اين سرزمين فساد برپا كند»22؛ 5. نمونه ديگرى از كارهاى فرعون و اطرافيانش كه آنها را در زمره طغيانگران قرار مى‏داد آن بود كه وى و اطرافيانش به مخالفت با پيامبران برمى‏خاستند: «ما پيامبرى به سوى شما فرستاديم كه گواه بر شماست، همان گونه كه به سوى فرعون رسولى فرستاديم، (ولى) او به مخالفت و نافرمانى آن رسول برخاست...»23، عليه او دسيسه مى‏كرد: «فرعون آن مجلس را ترك گفت و تمام مكر و فريب خود را جمع كرد»24 و به عمليات نظامى پرداخت: «به موسى وحى كرديم كه شبانه بندگانم را (از مصر) كوچ ده... فرعون (از اين ماجرا آگاه شد و ) مأموران بسيج نيرو را به شهرها فرستاد (و گفت): اينها مسلّماً گروهى اندكند».25

قرآن كريم از ديگر نشانه‏هاى اَعمال طغيانگرانه فرعون و اطرافيان او را قصد كشتن پيامبران الهى،26 تكبر در برابر آيات الهى27 و مخالفت با فرمان‏هاى الهى28 نام مى‏برد. به اين ترتيب، قرآن كريم يك دسته از عوامل استبداد زدگى را مسائل مربوط به انكار خداپرستى مى‏داند. آيات قرآن در اين زمينه و ديگر علل استبداد مربوط به سطح فرد مستبد، جامعه استبداد زده و حكومت استبدادى هر سه مى‏شود.

فرد، جامعه و حكومت استبدادى

قرآن كريم همچنين به فرد مستبد، جامعه استبداد زده و حكومت استبدادى، ضمن بررسى اعمال فرعون و اطرافيانش، مى‏پردازد. قرآن كريم فهرست ديگرى از اَعمال طغيان گرايانه آنها را چنين بر مى‏شمارد: 1. جلوگيرى ديگران از فرمان‏هاى الهى به گونه‏اى كه ايمان آوردن مردم به موسى را منوط به اجازه خود مى‏داند: «فرعون گفت: آيا پيش از آن كه به شما اجازه دهم، به او ايمان آورديد؟!...»؛29 2. برترى جويى: «موسى با دلايل روشن به سراغشان آمد، اما آنان در زمين برترى‏جويى كردند...30؛ 3. سبك و خوار شمردن مردمان: «(فرعون) قوم خود را سبك شمرد و در نتيجه از او اطاعت كردند»31؛ 4. ستمگرى به ديگران: «و خداوند براى مؤمنان، به همسر فرعون مثل زده است، در آن هنگام كه گفت: «پروردگارا، خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش».32 نمونه‏هايى از ستمگرى‏هاى فرعون در قرآن بيان شده است، اعمالى چون اسرافگرى،33 شكنجه مردم خود: «و (به خاطر بياور) هنگامى را كه موسى به قريش گفت: نعمت خدا را بر خود به ياد داشته باشيد، زمانى كه شما را از (چنگال) آل فرعون رهايى بخشيد، همان‏ها كه شما را به بدترين وجهى عذاب مى‏كردند؛ پسرانتان را سر مى‏بريدند و زنانتان را (براى خدمتكارى) زنده مى‏گذاشتند»،34 گمراه كردن آنها: «موسى گفت: پروردگارا، تو فرعون و اطرافيان او را زينت و اموالى (سرشار) در زندگى دنيا داده‏اى، پروردگارا، در نتيجه (بندگانت را) از راه تو گمراه مى‏سازند. پروردگارا، اموالشان را نابود كن»35 و ناتوان كردن آنها: «فرعون در زمين برترى جويى مى‏كرد، و اهل آن را به گروه‏هاى مختلفى تقسيم مى‏كرد، گروهى را به ناتوانى مى‏كشاند».36

به اين ترتيب، قرآن كريم برخى ويژگى‏هاى شخصيت مستبد، جامعه استبداد زده و حكومت استبدادى را بيان مى‏كند: بر اساس آموزه‏هاى قرآنى، استبداد در فرد يا جامعه يا حكومت، پيرامون چنين معيارهايى مى‏چرخد كه جامعه استبداد زده جامعه‏اى است كه به جاى خدا محورى بر اساس «انسان محورى» فرد مستبد يا بر اساس خود بنياد انگارى جمعى به پا شده است. چنين حكومتى يا جامعه‏اى اجازه خروج مردم خود را از سيطره انسانى به سيطره الهى نمى‏دهند، فرهنگ برترى جويى ميان حكمرانان و مردم از يك سو، و ميان طبقات مختلف مردم نسبت به هم از سوى ديگر، و ميان لايه‏هاى مختلف حكومت از ديگر سو به شدت رواج دارد.

در جامعه استبداد زده، خوار شمردن و سبك انگاشتن مردم امرى رايج است، ستمگرى به شهروندان شايع، مصرف مسرفانه به عنوان يك فرهنگ، برقرارى نظام پليسى توأم با رعب و وحشت، گمراه كردن مردمان به شيوه‏هاى مختلف تبليغاتى، اطلاعاتى، مالى و ... به وضوح ديده مى‏شود و در آن به سبب نوع مديريت مستبدانه، مردمان ناتوان نگاه داشته مى‏شوند، چرا كه ضعف مردم در ابعاد مختلف پايه‏هاى حكومت استبدادى را تقويت مى‏كند.

قرآن كريم همچنين در توضيح اعمال مستبدانه اقوام لوط، نوح، اصحاب رأس، قوم تُبَّع، اصحاب ايكه، مشركان هم عصر پيامبر، اهل كتاب و منافقان و برخى از مسلمانان، دوباره به ملاك‏هاى اشاره شده درباره قوم فرعون اشاره مى‏كند.37

از جمله فرهنگ‏هاى مستبدانه ديگر از نظر قرآن كريم، دسيسه كردن براى فرار از وظيفه اجتماعى است:

ما آنها را آزموديم، همان گونه كه «صاحبان باغ» را آزمايش كرديم، هنگامى كه سوگند ياد كردند كه ميوه‏هاى باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچينند و هيچ از آن استثنا نكنند؟ اما عذابى فراگير (شب هنگام) بر (تمام) باغ آنها فرود آمد در حالى كه همه در خواب بودند... صبحگاهان يكديگر را صدا زدند، كه به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد، اگر قصد چيدن ميوه‏ها را داريد. آنها حركت كردند در حالى كه آهسته با هم مى‏گفتند: «مواظب باشيد امروز حتى يك فقير وارد بر شما نشود». (آرى) آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگيرى كنند. هنگامى كه (وارد باغ شدند) و آن را ديدند گفتند: حقاً ما گمراهيم.38

در چنين فرهنگ‏هايى كم فروشى رواج مى‏يابد: «در ميزان طغيان نكنيد»39 و فرهنگ ميل به طاغوت يعنى تمايل به مشركان به جاى مسلمانان است. «ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه: خداى يكتا را بپرستيد، و از طاغوت اجتناب كنيد».40

قرآن كريم جامعه مستبد را جامعه‏اى ظالم، برترى‏جو و پيرو هواى نفس مى‏داند كه بر آن حاكمى ستم‏پيشه، برترى‏جو و پيرو هواى نفس حكومت مى‏كند و افراد و مردمان ستمگر، برترى جو و پيرو هواى نفس را پرورش دهد؛ در حالى كه قرآن خلافت الهى را زيبنده ستمگران نمى‏داند: «پيمان من، به ستمگران نمى‏رسد».41 جامعه استبدادى، جامعه‏اى است كه بر آن فضاى برترى جويى حاكم است؛ همان طور كه در داستان مقابله فرعون با موسى عليه‏السلام به جادوگران كه براى مبارزه با موسى گرد آورده است، به روحيه كلى جامعه استبداد زده اشاره مى‏كند كه: «امروز، رستگارى از آنِ كسى است كه برترى خود را اثبات كند»؛42 در حالى كه روح حاكم بر جامعه غير استبدادى چنين است كه «به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد».43

در نهايت، قرآن جامعه استبداد زده را جامعه‏اى مى‏داند كه در آن، يا هواى نفس يك فرد بر آن حاكم است: «... از هوا و هوس پيروى نكنيد، كه از حق، منحرف خواهيد شد»44 و يا هواى نفس ديگران: «... و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن؛ همان‏ها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است».45

به اين ترتيب، هم استبداد فردى و هم استبداد اكثريت مورد نفى قرآن قرار مى‏گيرد. همچنين پيروى از هواى نفس خود به وسيله حاكمان و شهروندان و هم پيروى از هواى نفس حاكمان به وسيله شهروندان ممنوع است.

4. نتيجه‏گيرى: با توجه به آنچه از اصول و قواعد قرآنى در باب استبداد بيان شد مى‏بايد به اختصار بيان كرد كه از منظر قرآنى، فردى يا جمعى بودن حكومت، وجود يا فقدان نهادهاى نمايندگى، تفكيك يا عدم تفكيك حوزه عمومى از حوزه خصوصى، از جمله معيارهاى عصرى حكومت‏هاى استبدادى تلقى مى‏شوند؛ به اين معنا كه هر چند در عصر حاضر معيارهاى فوق تمايز دهنده جامعه و حكومت مستبد از غير آن است، ولى امكان بنياد حكومت‏هاى غير مستبد در شرايط فقدان آنها در گذشته هم بوده و در آينده هم خواهد بود؛ اما نبود معيارهايى چون فرمانروايى نظامى و حكومت پليسى، اعمال قدرت نامحدود، تبعيت بى‏چون و چراى شهروندان، شخصيت پرستى، حكومت قانونى، تلقى حكومت به عنوان دارايى شخصى و حكومت بر اساس تمايلات شخصى، معيارهايى هستند كه موافق قواعد و اصول قرآنى براى بنيان حكومت و جامعه‏اى غير مستبد هستند. در نهايت اين كه آموزه‏هاى قرآنى كاملاً با اين ايده آموزه‏هاى سياسى درباره استبداد مخالفند كه وجود حاكميت الهى شرط و معيار بنيان‏گذارى دست كم برخى از انواع جوامع استبدادى است. قرآن كريم هر چند به سوء استفاده از اين عنصر براى برپايى حكومت‏هاى مستبد، اذعان دارد46، ولى نه تنها وجود آن را شرط ضرورى برقرارى حكومت غير مستبد مى‏داند، بلكه فقدان آن را مهم‏ترين عامل حكومت و جامعه مستبد معرفى مى‏كند.

پى‏نوشت‏ها

47. عبدالرحمن كواكبى، طبيعت استبداد، ترجمه عبدالحسين ميرزاى قاجار، نقد و تصحيح محمد جواد صاحبى (قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم، 1363).

48. محمد حسين نائينى، تنبيه الامة و تنزيه الملة، مقدمه و پاورقى و توضيحات محمود طالقانى (تهران: شركت سهامى انتشار، چاپ هشتم، زمستان، 1361).

49. جمعى از نويسندگان، رسايل مشروطيت: هجده رساله و لايحه درباره مشروطيت، به كوشش غلام حسين زرگرى نژاد (تهران: كوير، 1374).

50. محمدحسين نائينى، پيشين، پاورقى و مقدمه و توضيحات؛ على شيرخانى، شورا و آزادى: بحثى در انديشه سياسى طالقانى، (قم: آفتاب سبا، 1381).

51. مجله الغرى، چاپ نجف اشرف (1328ق)، به نقل از: موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران (تهران: پژوهشگاه انديشه و فرهنگ اسلامى، 1379) ص 185.

52. براى توضيح بيشتر ر.ك: حسن عليزاده، فرهنگ خاص علوم سياسى، با مقدمه دكتر سعيد زيباكلام (تهران: روزنه، 1377).

53. Iain Mcleman, The Concise Oxford Dictionary Of Politics, Tehran, Dadgostar Publisher, 1377.

54. حسن عليزاده، پيشين.

55. The Concise Oxford Dictionary Of Politics.

56. براى نمونه جان استوارت ميل در كتاب تأملاتى در حكومت انتخابى براى غلبه بر خودخواهى مرگبار اكثريت دو نهاد نمايندگى نسبى و رأى همگانى را پيشنهاد مى‏كند. ر.ك: ويليام تى.بلوم، نظريه‏هاى نظام سياسى، ترجمه احمد تدين (تهران: آران، 1373) ج 2، ص 902 ـ 908.

57. جاراللّه زمخشرى، اساس البلاغه، تحقيق عبدالرحيم محمود (قم: منشورات دفتر تبليغات اسلامى، بى‏تا).

58. علق (96) آيه 6 و 7.

59. شعرا (26) آيه 29.

60. طه (20) آيه 24.

61. شمس (91) آيه 11 ـ 14.

62. اعراف (7) آيه 103.

63. انفال (8) آيه 52؛ قمر (54) آيه 41 و 42.

64. آل عمران (3) آيه 11.

65. شعرا (26) آيه 29.

66. اعراف (7) آيه 109.

67. اسرا (17) آيه 102.

68. غافر (40) آيه 26.

69. مزمل (73) آيه 15 و 16.

70. طه (20) آيه 60.

71. شعرا (26) آيه 52 ـ 54.

72. غافر (40) آيه 26.

73. يونس (10) آيه 75.

74. شعرا (26) آيه 16.

75. اعراف (7) آيه 123.

76. عنكبوت (29) آيه 39.

77. زخرف (43) آيه 54.

78. تحريم (66) آيه 11.

79. زخرف (42) آيه 33.

80. ابراهيم (14) آيه 6.

81. يونس (11) آيه 88.

82. قصص (28) آيه 4.

83. براى نمونه ر.ك: ص (38) آيه 12 و 13 و ق (50) آيه 12 و 13 و فجر (89) آيه 6 ـ 12 و مؤمنون (23) آيه 75 و طور (52) آيه 32؛ مائده (5) آيه 64؛ بقره (2) آيه 15 و ... .

84. قلم (68) آيه 17 ـ 26.

85. رحمن (55) آيه 8.

86. نحل (16) آيه 36.

87. بقره (2) آيه 124.

88. طه (20) آيه 64.

89. اعلى (87) آيه 14.

90. نساء (4) آيه 135.

91. كهف (18) آيه 28.

92. براى ديدن آيات به كار رفته براى توجيه حكومت مستبد، ر.ك: ابوالحسن ماوردى، نصيحة الملوك، تحقيق الدكتور فؤاد و عبدالمنعم احمد (اسكندريه: منشورات مؤسسه شباب الجامعه، 1988م) ص 61 ـ 67 و عبدالرحمن كواكبى، طبيعت استبداد و محمد حسين نائينى، تنبيه الامه و تنزيه المله و توضيحات طالقانى بر آن

Absolutism. 2

Authoritarianism. 3

Bonapartism. 4

Despotism. 5

Dictatorship. 6

Oriental Despotism. 7

Patrimonialism. 8

Totalitarianism. 9

Tyranny. 10

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

شیعه یا اهل تسنن؟؟

شيعه يا اهل تسنن؟!
بنا به درخواست شما دوستان در مورد تاريخچه و نحوه پيدايش اهل تسنن و شيعه مقاله ذيل تقديم مي شود:
كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.(1) در حداقل سه آيه از قرآن کريم اين واژه به صورت «شيعه» به کار رفته است:
رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.
1- سوره مريم: ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَنِ عِتِيًّا؛ آنگاه از هر دسته‏اى كسانى از آنان را كه بر [خداى] رحمان سركش‏تر بوده‏اند بيرون خواهيم كشيد (2)
2- سوره قصص: وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ؛ و (حضرت موسي) داخل شهر شد بى‏آنكه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد يافت‏يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود] آن كس كه از پيروانش بود بر ضد كسى كه دشمن وى بود از او يارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت گفت اين كار شيطان است چرا كه او دشمنى گمراه‏كننده [و] آشكار است (3)
3- سوره صافات: وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛و بى‏گمان ابراهيم از پيروان او (حضرت نوح) است (4) در اين سوره حضرت حق ابراهيم خليل را در روش و منش و اخلاق و عمل ، و ايمان و عقيده ، و جهاد و عبادت شيعه نوح شمرده است . و ان من شيعته لإبراهيم : و بي ترديد ابراهيم از پيروان نوح بوده است.
در آيات ديگري نيز مشتقات اين واژه به کار رفته است:
1- مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ؛از كسانى كه دين خود را قطعه قطعه كردند و فرقه فرقه شدند هر حزبى بدانچه پيش آنهاست دلخوش شدند (5)
2- وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الأَوَّلِينَ؛و به يقين پيش از تو [نيز] در گروه هاى پيشينيان [پيامبرانى] فرستاديم (6)
3- قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ؛ بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر] بچشاند بنگر چگونه آيات [خود] را گوناگون بيان مى‏كنيم باشد كه آنان بفهمند (7)
4- إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ؛ كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند تو هيچ گونه مسؤول ايشان نيستى كارشان فقط با خداست آنگاه به آنچه انجام مى‏دادند آگاهشان خواهد كرد (8)
بنابراين اصل اين واژه برگرفته از قرآن کريم است.
كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.
در طول حيات پر بار رسول اکرم به مناسبت هاي مختلف ايشان علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين پس از خود معرفي فرمودند. رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.
از جمله:
1- بعد از نزول آيه ان الذين امنو و عملو الصالحات اولئك هم خير البريه؛ در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‏اند آنانند كه بهترين آفريدگانند(9) روي مبارك را به علي عليه السلام نموده و فرمودند: ان هذا و شيعته هم خير البريه؛.يعني اين مرد و پيروانش بهترين آفريدگان اند.(10)
2- رسول الله صلي الله عليه وآله فرمودند : يا علي انت و شيعتك تردون علي الحوض رواء و ان عدوك يردون علي ظما ء مقبحين.(11)
3- رسول الله درحالي که به علي(عليه السلام) اشاره مي فرمودند، خطاب به مردم فرمودند: جاء خير البرية انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضين؛ بهترين بشر آمد. تو و پيروانت در روز قيامت راضي و خشنود خواهيد بود.(12)
4- يا علي ان الله قد غفر لك و لوالديك و لاهلك و لشيعتك؛ اي علي همانا خداوند تو را و پدر و مادرت را و خانواده ات را و پيروانت را بخشيده است.(13)
5- انك ستقدم علي الله و شيعتك راضين مرضين؛ همانا تو به پيشگاه الهي مي روي و پيروانت راضي و خشنودند.(14)
6- انت و شيعتك في الجنة؛ تو و پيروانت در بهشت خواهيد بود.(15)
7- علي و شيعته فهم الفائزون يوم القيامة؛ علي و پيروانش در روز قيامت رستگارن.(16)
وقريب به همين مضامين كه لفظ شيعه از زبان مبارك نبي جاري شده است, در بسياري از كتب صحيح و معتبر اهل تسنن نيز به وفور يافت مي شود:
سنن ابن ماجه
مجمع الزوايد هيثمي
كنوزالحقايق في احاديث خير الخلايق مناوي
استيعاب ابن عبدالبر
مستدرك حاكم
حليةالاولياء ابونعيم اصفهاني
تاريخ بغداد خطيب بغدادي
الصواعق المحرقة ابن حجرمكي
رياض النظرة محب طبري
شرف النبوة ابوسعيد
مناقب خوارزمي
نهاية ابن اثير
پس از رحلت پيامبر اکرم بر خلاف دستور و توصيه حضرت، در سقيفه بني ساعده جلسه اي تشکيل شد تا خليفه بعد از پيامبر تعيين شود! جلسه اي که در آن خليفه و جانشين حقيقي پيامبر که در طول حيات شريف خود بارها بر آن تأکيد نموده بود، حضور نداشت. زيرا مشغول به خاکسپاري بدن شريف پيامبر بود!!
بدين ترتيب با انحراف جريان خلافت از مسير اصلي خود اسلام حقيقي تنها در علي و پيروان او خلاصه شد. از اين رو در طول تاريخ اسلام پيروان علي(عليه السلام) با عنوان مشخص شيعه ناميده شدند.
در مقابل اين گروه که اقليت مسلمانان صدر اسلام را تشکيل مي دادند، اکثرت مسلمانان به خلافت خلفايي که در سقيفه انتخاب شدند رضايت دادند و در طول تاريخ اسلام خود را اهل تسنن به معني کساني که به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند!، ناميدند. حال اين که چه کساني واقعاً به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند سؤالي است که به اندازه همه تاريخ اسلام پاسخ دارد!!
پي نوشت ها:
1- لسان العرب
2- سوره مريم آيه 69:
3- سوره قصص آيه 15
4- سوره صافات آيه 83
5- سوره روم آيه 32
6- سوره حجر ايه 10
7- سوره انعام آيه 65
8- سوره انعام آيه 159
9- سوره بينه آيه 7
10- تفسير الدرالمنثور جلا ل الدين سيوطي
11- ابن ماجه و الطبراني في الكبير عن ابي رافع
12- رواه ابن جرير في تفسيره ذيل آيه خير البرية وابونعيم وابن مردويه والديلمي عن جابر.
13- ديلمي عن علي و ابو ايوب الانصاري.
14- ديلمي و ابن عساكر والخوارزمي عن جابر.
15- الدار قطني عن ام سلمه وله طرق اخر اخرجه ابن حجر.
16- الطبراني عن علي و ابن مردويه و ابونعيم و ديلمي عن ابن عباس.

شیعه یا اهل تسنن؟؟

شيعه يا اهل تسنن؟!
بنا به درخواست شما دوستان در مورد تاريخچه و نحوه پيدايش اهل تسنن و شيعه مقاله ذيل تقديم مي شود:
كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.(1) در حداقل سه آيه از قرآن کريم اين واژه به صورت «شيعه» به کار رفته است:
رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.
1- سوره مريم: ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَنِ عِتِيًّا؛ آنگاه از هر دسته‏اى كسانى از آنان را كه بر [خداى] رحمان سركش‏تر بوده‏اند بيرون خواهيم كشيد (2)
2- سوره قصص: وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ؛ و (حضرت موسي) داخل شهر شد بى‏آنكه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد يافت‏يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود] آن كس كه از پيروانش بود بر ضد كسى كه دشمن وى بود از او يارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت گفت اين كار شيطان است چرا كه او دشمنى گمراه‏كننده [و] آشكار است (3)
3- سوره صافات: وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛و بى‏گمان ابراهيم از پيروان او (حضرت نوح) است (4) در اين سوره حضرت حق ابراهيم خليل را در روش و منش و اخلاق و عمل ، و ايمان و عقيده ، و جهاد و عبادت شيعه نوح شمرده است . و ان من شيعته لإبراهيم : و بي ترديد ابراهيم از پيروان نوح بوده است.
در آيات ديگري نيز مشتقات اين واژه به کار رفته است:
1- مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ؛از كسانى كه دين خود را قطعه قطعه كردند و فرقه فرقه شدند هر حزبى بدانچه پيش آنهاست دلخوش شدند (5)
2- وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الأَوَّلِينَ؛و به يقين پيش از تو [نيز] در گروه هاى پيشينيان [پيامبرانى] فرستاديم (6)
3- قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ؛ بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر] بچشاند بنگر چگونه آيات [خود] را گوناگون بيان مى‏كنيم باشد كه آنان بفهمند (7)
4- إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ؛ كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند تو هيچ گونه مسؤول ايشان نيستى كارشان فقط با خداست آنگاه به آنچه انجام مى‏دادند آگاهشان خواهد كرد (8)
بنابراين اصل اين واژه برگرفته از قرآن کريم است.
كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.
در طول حيات پر بار رسول اکرم به مناسبت هاي مختلف ايشان علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين پس از خود معرفي فرمودند. رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.
از جمله:
1- بعد از نزول آيه ان الذين امنو و عملو الصالحات اولئك هم خير البريه؛ در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‏اند آنانند كه بهترين آفريدگانند(9) روي مبارك را به علي عليه السلام نموده و فرمودند: ان هذا و شيعته هم خير البريه؛.يعني اين مرد و پيروانش بهترين آفريدگان اند.(10)
2- رسول الله صلي الله عليه وآله فرمودند : يا علي انت و شيعتك تردون علي الحوض رواء و ان عدوك يردون علي ظما ء مقبحين.(11)
3- رسول الله درحالي که به علي(عليه السلام) اشاره مي فرمودند، خطاب به مردم فرمودند: جاء خير البرية انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضين؛ بهترين بشر آمد. تو و پيروانت در روز قيامت راضي و خشنود خواهيد بود.(12)
4- يا علي ان الله قد غفر لك و لوالديك و لاهلك و لشيعتك؛ اي علي همانا خداوند تو را و پدر و مادرت را و خانواده ات را و پيروانت را بخشيده است.(13)
5- انك ستقدم علي الله و شيعتك راضين مرضين؛ همانا تو به پيشگاه الهي مي روي و پيروانت راضي و خشنودند.(14)
6- انت و شيعتك في الجنة؛ تو و پيروانت در بهشت خواهيد بود.(15)
7- علي و شيعته فهم الفائزون يوم القيامة؛ علي و پيروانش در روز قيامت رستگارن.(16)
وقريب به همين مضامين كه لفظ شيعه از زبان مبارك نبي جاري شده است, در بسياري از كتب صحيح و معتبر اهل تسنن نيز به وفور يافت مي شود:
سنن ابن ماجه
مجمع الزوايد هيثمي
كنوزالحقايق في احاديث خير الخلايق مناوي
استيعاب ابن عبدالبر
مستدرك حاكم
حليةالاولياء ابونعيم اصفهاني
تاريخ بغداد خطيب بغدادي
الصواعق المحرقة ابن حجرمكي
رياض النظرة محب طبري
شرف النبوة ابوسعيد
مناقب خوارزمي
نهاية ابن اثير
پس از رحلت پيامبر اکرم بر خلاف دستور و توصيه حضرت، در سقيفه بني ساعده جلسه اي تشکيل شد تا خليفه بعد از پيامبر تعيين شود! جلسه اي که در آن خليفه و جانشين حقيقي پيامبر که در طول حيات شريف خود بارها بر آن تأکيد نموده بود، حضور نداشت. زيرا مشغول به خاکسپاري بدن شريف پيامبر بود!!
بدين ترتيب با انحراف جريان خلافت از مسير اصلي خود اسلام حقيقي تنها در علي و پيروان او خلاصه شد. از اين رو در طول تاريخ اسلام پيروان علي(عليه السلام) با عنوان مشخص شيعه ناميده شدند.
در مقابل اين گروه که اقليت مسلمانان صدر اسلام را تشکيل مي دادند، اکثرت مسلمانان به خلافت خلفايي که در سقيفه انتخاب شدند رضايت دادند و در طول تاريخ اسلام خود را اهل تسنن به معني کساني که به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند!، ناميدند. حال اين که چه کساني واقعاً به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند سؤالي است که به اندازه همه تاريخ اسلام پاسخ دارد!!
پي نوشت ها:
1- لسان العرب
2- سوره مريم آيه 69:
3- سوره قصص آيه 15
4- سوره صافات آيه 83
5- سوره روم آيه 32
6- سوره حجر ايه 10
7- سوره انعام آيه 65
8- سوره انعام آيه 159
9- سوره بينه آيه 7
10- تفسير الدرالمنثور جلا ل الدين سيوطي
11- ابن ماجه و الطبراني في الكبير عن ابي رافع
12- رواه ابن جرير في تفسيره ذيل آيه خير البرية وابونعيم وابن مردويه والديلمي عن جابر.
13- ديلمي عن علي و ابو ايوب الانصاري.
14- ديلمي و ابن عساكر والخوارزمي عن جابر.
15- الدار قطني عن ام سلمه وله طرق اخر اخرجه ابن حجر.
16- الطبراني عن علي و ابن مردويه و ابونعيم و ديلمي عن ابن عباس.

رازمرگ؟؟


چرا بعضیها آخرت را قبول ندارند؟
رازهای مرگ ؟از نظر قرآن علت عدم اعتقاد به معاد چند چیز است: یكی شبهه علمی است و دیگری شهوت عملی؛ شبهه علمی آن است كه چگونه خداوند اجزای پراكنده را دوباره جمع می‌كند و به آنها حیات می‌بخشد. انسان وقتی مرد ذرّات بدنش در سرتاسر زمین پراكنده و گم خواهد شد: "و كانوا یقولون ءإذا متنا و كُنّا تراباً و عظاماً ءإنّا لمبعوثون * أوَ اباؤُنا الأوّلون"(1). خداوند در پاسخ چنین شبهه‌ای می‌فرماید: ما به این كار توانمندیم نه تنها استخوان‌ها (عظام) را كه قسمت مهم بدن را تشكیل می‌دهد برمی‌گردانیم، بلكه خطوط ظریف سرانگشتان را نیز به حالت اوّل باز می‌گردانیم. خدایی كه اوّلین بار آنان را آفرید خلقت دوباره آن‌ها برای او سهل است: "بلی قادرین علی أنْ نُسوّیَ بَنانهُ"(2)؛ اینان می پندارند ما دیگر بار استخوان‌های پوسیده‌ی‌ آنان را جمع نمی‌كنیم، آری ما قادریم حتّی سر انگشت آنان را با همه ویژگی‌هایش دوباره درست كنیم.شهوت عملی آن است كه اندوخته‌های علمی را نادیده انگارد و با علم به حقّانیت معاد و قیامت عملا ً دست به شهوت‌رانی و هواپرستی بزند و از مصادیق "أفرءیت مَنِ اتّخذ إلهَه هواه و أضلَهُ اللهُ علی علمٍ"(3) باشد. وقتی شهوت جلو علم را گرفت بسان دانشی می‌ماند كه در متون كتاب‌ها مدفون است. چنین دانشی، نجات دهنده شخص نخواهد بود. قرآن نیز چنین انسان‌هایی را روی‌گردان از هدایت می‌داند. سرنوشت چنین انسان‌هایی را شیطان رقم می‌زند؛ یعنی كسانی كه متاع آخرت را به كالای فرسوده‌ی‌ چند روزه‌ی‌ دنیای كم ارزش فروختند: "أولئك الّذین اشتروُا الحیوةَ الدّنیا بالاخرة"(4) و كسانی كه هدایت را به گمراهی معامله كردند: "أولئك الذین اشترُوا الضّلالة بالهدی فما رَبِحَتْ تجارتُهم و ماكانوا مُهتدین"(5)؛ ایشان گمراهی را به جای راه راست خریدند. البته چنین‌تجارتی‌سودنخواهدكرد.
انسان هرگز نمی‌تواند بدون مراقبت دقیق در اعمال، به پایان كار خویش امیدوار باشد؛ زیرا اگر مراقب آنها نباشد،چه بسا در لحظاتی از عمر ایمان وی تباه گردد و چه بسا بر اثر بیداری و هشیاری در لحظاتی از آن بتواند همه‌ی‌ لغزش‌های احتمالی خود را ترمیم كند
خدای سبحان در عین آن كه بخشنده، رؤوف، مهربان، بخشایشگر و پرورش دهنده جهانیان است مالكیت آنان را نیز برعهده دارد : "الحمد للّه ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم * مالك یوم الدّین"(6) وكسی نخواهد توانست از تحت مالكیت او خارج شود. او از همه اشخاص حساب رسی می‌كند. او می‌خواهد انسان‌ها بین خوف و رجا باشند. بیم و امید است كه انسان را شكوفا می‌سازد، پرورش نیكو می‌دهد و نخل او را به ثمر می‌نشاند. از این رو گاهی تشویق و ترحیب و گاهی ترهیب و تخویف می‌كند: "أمّن هو قانت آناءَ الیل ساجداً و قائماً یحذرُ الاخرة ویرجوا رحمة ربّه"(7)؛ آیا كسی كه شب را به طاعت خدا به سجود و قیام می‌پردازد و از پایان كار خود ترسان و به رحمت الهی امیدوار است با آن كس كه به كفر مشغول است یكسان است؟ هرگز یكسان نیست. تنها خردمندان متذكّر این مطلبند: "إنّما یتذكّرُ أولوا الألباب"(8).
انسان هرگز نمی‌تواند بدون مراقبت دقیق در اعمال، به پایان كار خویش امیدوار باشد؛ زیرا اگر مراقب آنها نباشد،چه بسا در لحظاتی از عمر ایمان وی تباه گردد و چه بسا بر اثر بیداری و هشیاری در لحظاتی از آن بتواند همه‌ی‌ لغزش‌های احتمالی خود را ترمیم كند. پس باید به عاقبت كار خویش بیندیشد و به رحمت او هم امیدوار باشد. به ویژه اخلاص در عمل، انسان را نجات می‌دهد؛ زیرا اخلاص اكسیر اعظم است، حتی دشمن قسم خورده‌ی‌ انسان، یعنی شیطان برای اخلاص ورزان حساب ویژه باز كرده و آنان را از جرگه گمراهان و فریب خوردگان بیرون برده است: "قال فبعزّتكَ لأُغوِینّهم أجمعین * إلا عبادك منهم المخلَصین"(9)؛ به عزّت و جلال تو سوگند كه همه‌ی‌ خلق را گمراه خواهم كرد، مگر خاصان از بندگانت كه دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند.
آری ما قادریم حتّی سر انگشت آنان را با همه ویژگی‌هایش دوباره درست كنیم
شیطان غیر مخلَصین را می‌تواند در حزب و دسته خود قرار دهد: "استحوذ علیهم الشّیطان فأنسهم ذِكرَ الله أولئك حزب الشیطان ألا إنّ حزب الشیطان هم الخاسرون"(10)؛ شیطان بر دل آنان سخت احاطه كرده و فكر و ذكر خدا را به كلی از دلشان برده است. آنان حزب شیطانند. ای مردم آگاه باشید كه حزب شیطان به حقیقت زیانكاران‌جهانند.نتیجه این كه، شیطان نخست درباره معاد شبهه علمی ایجاد می‌كند، بعد،آن را صورت برهان می‌بخشد و پس از تثبیت آن، در عمل وسوسه و اخلال می‌كند و به تدریج انسان را به شهوت‌های عملی می‌كشاند. وی برنامه گمراه كننده‌ی‌ خود را چنین‌اعلام داشته است :"و قال لأتّخذنّ من عبادك نصیباً مفروضاً * و لأُضِلنّهم و لأمنّینّهم و لآمُرَنّهم فلَیُبتّكنّ آذان الأنعام و لآمرنّهم فَلَیُغیّرنّ خلق الله و منْ یتّخذ الشّیطانَ ولیّاً من دون الله فقد خسِر خسراناً مبیناً * یَعدِهم ویمنّیهم و ما یعدهم الشّیطانُ إلا غروراً * أولئك مأویهم جهنّم و لا یجدون عنها مَحیصا"(11).
شیطان به خدا گفت: من بخشی از بندگان تو را زیر بار طاعت خود كشیده سخت گمراه می‌كنم. آنان را به آرزوهای دور و دراز درافكنم و به آنان دستور دهم تا گوش حیوانات ببرند، و امر كنم تا خلقت خدا را تغییر دهند، كتاب و احكام خدا را به دلخواه خود تأویل و تبدیل كنند، و هر كس كه شیطان را دوست دارد، و او را سرپرست خود قرار دهد نه خدای خود را، سخت زیان كرده است؛ زیانی كه بر هر خردمندی كاملا ً آشكار است. شیطان انسان را بسیار وعده دهد و آرزومند و امیدوار كند، ولی وعده و نوید شیطان به جز غرور و فریب خلق نیست. جهنّم منزلگاه شیطان و پیروان اوست و از آن ‌گریز گاهی ‌نخواهند یافت. 12

1- سوره‌ی‌ واقعه، آیات 47 ـ 48.
2- سوره‌ی‌ قیامت، آیه‌ی‌ 4.
3- سوره‌ی‌ جاثیه، آیه‌ی‌ 23
4- سوره‌ی‌ بقره، آیه‌ی‌ 86.
5- سوره‌ی‌ بقره، آیه‌ی‌ 16.
6- سوره‌ی‌ حمد، آیات 2 ـ 4.
7- سوره‌ی‌ زمر، آیه‌ی‌ 9.
8- سوره‌ی‌ زمر، آیه‌ی‌ 9؛ سوره‌ی‌ رعد، آیه‌ی‌ 19.
9- سوره‌ی‌ ص، آیات 82 ـ 83.
10- سوره‌ی‌ مجادله، آیه‌ی‌ 19.
11- سوره‌ی‌ نساء، آیات 118 ـ 121.
12- معاد در قرآن:ج4/ص49-52

درمرحله چندم دنیا هستید؟؟


شما در مرحله چندم دنيا هستيد؟
رازهاي مرگ 9
مراحل پنجگانه‌ي دنيا

"إعلموا أنّما الحيوةُ الدّنيا لَعِبٌ و لهوٌ و زينةٌ و تفاخرٌ بينكم و تكاثرٌ في الأموالِ و الأولادِ كمثلِ غيثٍ أعجبَ الكُفّارَ نباتُه ثم يهيجُ فتراه مُصفّراً ثم يكونُ حُطاماً و في الآخرةِ عذابٌ شديدٌ و مغفرةٌ من اللّهِ و رضوانٌ و ما الحيوةُ الدّنيا إلّا متاعُ الغرور"
بدانيد كه زندگاني دنيا، به حقيقت بازيچه‌اي كودكانه است و لهو و سرگرمي و آرايش و تفاخر و خودستايي با يكديگر، و حرصِ افزودن مال و فرزندان مي باشد. اين حقيقتِ دنياست و در مَثَل مانند باراني است كه به موقع ببارد و گياهي در پي آن از زمين برويد كه برزگر يا كافران دنياپرست را به شگفت آرد و سپس بنگري كه زرد و خشك شود و بپوسد. در جهان آخرت دنياطلبان را عذاب سخت جهنّم و مؤمنان را آمرزش و نيز خشنودي الهي نصيب است. بدانيد كه دنيا جز متاع فريب و غرور، چيزي نيست.

بنابراين، غفلت، سرگرمي، تجمّل، تفاخر و تكاثْر، دورانهاي پنجگانه‌ي انسانِ دنيامدار را تشكيل مي‌دهد.
نخست، دوران كودكي است كه زندگي در هاله‌اي از غفلت، بي خبري و بازي فرو مي‌رود. سپس، مرحله نوجواني فرا مي‌رسد و سرگرمي، جاي بازي را مي‌گيرد. در اين مرحله انسان به دنبال مسائلي است كه او را به خود سرگرم‌ مي‌سازد و از مسائل جدّي دور مي‌دارد.
مرحله سوم، مرحله‌ي‌ جواني، شور، عشق و تجمّل پرستي است. در مرحله‌ي چهارم، احساساتِ كسبِ "مقام و فخر" در انسان خودنمايي مي‌كند و در مرحله‌ي پنجم، به فكر افزايش مال و جمع ثروت و نفرات مي‌افتد.
قرآن، همه‌ي‌ اين مراحل را متاع فريب و نيرنگ مي‌داند. بنابراين، دنيا ابزاري است براي خودفريبي و فريب دادن ديگران. اين، در مورد كساني است كه دنيا را هدف نهايي خود قرار مي‌دهند، به آن دل مي‌بندند، بر آن تكيه مي‌كنند و آخرين آرزويشان دست يازيدن به آن است.
از دنيا بپرهيزيد كه آسايش آن هميشگي نيست، رنج آن به سر نمي‌رسد،و بلا و درد آن آرام نمي‌گيرد
اما اگر مواهب اين جهان مادّي وسيله‌اي براي وصول به ارزش‌هاي والاي انساني و سعادت جاودان باشد، هرگز دنياي مذموم نيست، بلكه مزرعه‌ي‌آخرت و پلي براي رسيدن به هدف‌هاي بزرگ است.
زمين، آسمان، ابر، باد، مه، آفتاب و ماهتاب، سراسر آيات الهي و مظاهر جمال و جلال حق، نشانه‌ي حق، مجراي فيض، آينه‌دار خداوند و ظهور حكمت عملي و پياده شده آن است و هرگز دنياي مصطلح نيست، بلكه دنيا، همان قراردادهاي ويژه‌اي است كه جهت زندگي مادي برنامه ريزي مي‌شود و انسان فريب آنها را مي‌خورد؛ مانند: فخرها، خيال‌زدگيها، دلباختگيها، پيوندهاي اعتباري، القاب، پست‌ و مقام‌ و جاه.
امير مؤمنان عليه‌السلام با واژگاني بليغ و زيبا، دنيا را چنين معرفي مي‌فرمايد: "تَغُرّ و تَضُرّ و تَمُرّ إنّ اللّهَ تعالي لم يُرضها ثواباً لأوليائه و لا عقاباً لأعدائه وإنّ أهلَ الدّنيا كركبٍ بينا هم حَلّوا إذ صاحَ بهم سائقهم فارتحلوا"1 ؛
دنيا با زينت و آرايش خود، فريب مي‌دهد و با بلا و گرفتاري‌هايش زيان مي‌رساند و به سرعت و شتاب مي‌گذرد. خداوند سبحان بر اثر حقارت و پستي دنيا،راضي نگشت كه آن را پاداش دوستان خود،يا كيفر دشمنانش قرار دهد. اهل دنيا مانند كارواني هستند كه فرود آمده اند تا رفع خستگي كنند ناگاه قافله‌سالار‌ آنان برآنها بانگ مي‌زند: كوچ كنيد كه اين مكان، جاي استراحت نيست. پس كوچ كنند.
غفلت، سرگرمي، تجمّل، تفاخر و تكاثْر، دورانهاي پنجگانه‌ي انسانِ دنيامدار را تشكيل مي‌دهد
از اين رو با سفارش اكيد فرمود: "فعليكم بالجِدّ و الاجتهادِ و التّأهُّبِ و الاستعدادِ و التَّزوّدِ فى منزلِ الزّاد و لاتَغُرنّكم الحياةُ الدّنيا كما غَرّت من كان قبلَكم مِن الأمم الماضية و القرونِ الخالية..." ؛2
برشما باد به سعي و كوشش به طاعت و بندگي، آماده بودن و توشه برداشتن براي سفر آخرت در جاي توشه گرفتن. زندگي دنيا شما را فريب ندهد، چنان‌كه پيشينيان شما را كه گذشتند و رفتند فريب داد؛ آنان كه شير آن را دوشيدند و فريب آن را خوردند و شماره‌ي‌ آن را از بين برده روزهايش را به بي‌خبري به سر بردند و تازه‌ي‌ آن را كهنه كردند، خانه‌هايشان گورها و دارايي آنان ميراث ديگران گرديد. هر كه بر سر گورشان آمد نمي‌شناسند و به كسي كه برايشان بگريد اهميت نمي‌دهند، و به كسي كه آنان را بخواند پاسخ نمي‌دهند: "فاحَذروا الدّنيا فإنّها غَدّارةٌ غَرّارةٌ خَدوعٌ، مُعطيةٌ مَنوعٌ، مُلبسةٌ نَزوعٌ، لا يَدومُ رَخاؤُها و لا يَنقضي عَناؤُها و لا يَركدُ بَلاؤُها"3 ؛ پس از دنيا بپرهيزيد كه بسيار مكركننده،فريب دهنده و بازي دهنده است. بخشنده‌اي است پس گيرنده و پوشاننده‌اي است كَننده (اگر چند روزي به كسي روي آورد و كالايي به او ارزاني داشت، به زودي به او پشت كرده، از او پس مي‌گيرد). آسايش آن هميشگي نيست، رنج آن به سر نمي‌رسد،و بلا و درد آن آرام نمي‌گيرد. 4
تاليف: استاد محمد حسين رحيمي - گروه دين و انديشه سايت تبيان
1 - نهج البلاغه، حكمت 415.
2 - نهج البلاغه، خطبه‌ي‌ 230.
3 - نهج البلاغه، خطبه‌ي‌ 230.
4 - معاد درقرآن:ص 61-64

دوروی؟


انسانهایی که یک رو بیشتر دارند!
شاید ریشه دروغ دو رخ باشد؛ کسی چه میداند، اما قدر مسلم دو رویی با دروغ مرزهای مشترک دارد.
دروغگو از چیزی حرف می زند که نیست و یا اگرهست برخلاف واقع است. از آبی می گوید که سراب است و سرابی که آب.
منافق کسی است که یک رو بیشتر دارد، گاهی هم چند رو و پر روست.
در فرهنگ ما دروغ و راست در برابر یکدیگرند اما در فرهنگ قرآن، این نفاق است که در برابر صدق قرار دارد.
کریمه زیر راحتما از نظر گذرانده اید:
لِیجْزِی اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِنْ شَاءَ أَوْ یتُوبَ عَلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَحِیمًا
هدف این است که خداوند صادقان را بخاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه اراده کند عذاب نماید یا (اگر توبه کنند) توبه آنها را بپذیرد؛ چرا که خداوند آمرزنده و رحیم است.«الأحزاب/24»
منافق آنچه بر زبان دارد در دل ندارد و بر عکس. به دیگر سخن ظاهرش نیک است وباطنش دیگر گونه.
دروغگو نیز قولش با فعلش و دلش با زبانش یکی نیست پس درویی و دروغ در واقع دو روی یک سکه اند.
قرآن نیز بر این ادعا مهر تایید نهاده است:
إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَكَاذِبُونَ
هنگامی که منافقان نزد تو آیند می‌گویند: «ما شهادت می‌دهیم که یقینا تو رسول خدایی!» خداوند می‌داند که تو رسول او هستی، ولی خداوند شهادت می‌دهد که منافقان دروغگو هستند «المنافقون/1»
تامل در آیه یاد شده نکته آموز است، و آن اینکه سخن ِ برخلاف باور و انگاره شخص حتی اگر حقیقت هم داشته باشد، از نظر قرآن دروغی بیش نیست چه آنکه با عقاید شخص همراهی ندارد.
به دیگر سخن دروغ صفت کلام است و دروغگویی صفت متکلم، گاه می شود کلام دروغ است و در عین حال متکلم صادق و برعکس ممکن است کسی دروغگو باشد ولی سخنش راست و منطبق بر واقع.
شما ممکن است سراب را مشاهده کنید و آن را آب بینگارید؛ حال اگر بگویید من آب دیده ام، شما در اِخبار خود صادقید هرچند سخنتان بر خلاف واقع است.
بنابر این ملاک و شاخصه کذب و راستی، باور و علم شخص به چیزی است که می گوید و همین ملاک مرز مشترک میان دروغ و نفاق است

همسران اؤمنئرقرأن

همسران از منظر قرآن
«هنّ لباس لكم و أنتم لباس لهنّ» (1)
این آیه‏ى شریفه زن و شوهر را به منزله‏ى لباس براى یكدیگر دانسته است و روشن است كه لباس داراى ویژگى‏هایى است كه باید در زندگى و رابطه‏ى زن و شوهر متبلور باشد كه به قسمتى از آن اشاره مى‏شود:
الف - همان طورى كه لباس آبروى انسان را حفظ مى‏كند، زن و شوهر كه به منزله‏ى لباس هستند باید آبروى یكدیگر را حفظ كنند.
ب - همان طورى كه رابطه‏ى انسان با لباس تنگاتنگ است و بیگانه به آن راه ندارد، رابطه‏ى زن و شوهر باید به نحوى باشد كه بیگانه بر آن‏ها اطلاع پیدا نكند.
ج - لباس مناسب با فصل و زمان تغییر پیدا مى‏كند. در هواى سرد لباس ضخیم و در هواى گرم از لباس نازك استفاده مى‏شود. هر یك از دو همسر باید اخلاق و رفتار خود را نسبت به نیاز روحى یكدیگر تنظیم كنند. اگر مرد عصبانى بود، زن با ملاطفت برخورد كند و اگر زن خسته بود، مرد با او مدارا كند.
همان گونه كه لباس براى انسان زینت محسوب مى‏شود، زن و شوهر باید زینت یكدیگر باشند.
د - لباس انسان را از گرما و سرما حفظ مى‏كند. در مقابل، انسان نیز باید لباس خود را از آلودگى، پارگى و ... نگهدارى كند. زن و شوهر نیز باید یكدیگر را حفظ كنند.
ه - چنان كه لباس تن آدمى را گرم مى‏كند، وجود همسر نیز كانون خانواده را گرم و زندگى را از سردى مى‏رهاند.
و - همان گونه كه لباس براى انسان زینت محسوب مى‏شود، زن و شوهر باید زینت یكدیگر باشند.
ز - لباس بودن دو طرفه است؛ «هنّ لباس لكم و أنتم لباس لهنّ». (2) بنا بر این، تساوى زن و مرد از این تشبیه، حداقل در بعضى از امور، استفاده مى‏شود.
ح - همان طورى كه انسان لباس را انتخاب مى‏كند، در ازدواج نیز باید زن و شوهر خودشان یكدیگر را انتخاب كنند و تحمیلى نباشد.
ط - انسان در انتخاب لباس سعى مى‏كند لباسى را كه اندازه و مناسب با خود اوست، انتخاب كند، زن و شوهر نیز باید متناسب و اندازه‏ى یكدیگر باشند.
پی نوشت ها:
1- بقره/187.
2- همان.
منبع:
قرائتی، محسن، هزار و یک نکته از قرآن